آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

she’s my girl my supper girl

پ.ن:میدونم اینجارو بستم. ولی بعضی چیزارو باید تا داغ هست بنویسی، وگرنه بیات میشن. 

از صبح کلافه بودم. مرغ سر کنده! در واقع از دو روز پیش ناخوش بودم. بماند حالا. 
ساعت شیش عصر بود که نشستم پشت میز. یه نت صورتی برداشتم و برنامه مطالعه ام رو یادداشت کردم. 
دلم خواست برنامه فردارم بنویسم. باید فردا میترکوندم تا حالم خوب میشد. دنبال دفتر گشتم دفتر برنامه ریزی های قبلیم پر شده بود _ حتی به یک روزش هم عمل نشده بود. بریم یه دفتر جدید بخریم. 
دایان _ بچه خواهرم،پسر،ده ساله_ خونه ما بود. صداش کردم که دارم میرم خرید. پاشو بیا. 
جز دفتر، خودکار قرمز زبرا و پاک کن و نوک ۰/۵ هم میخواستم. 
خریدامونو کردیم و برگشتیم سمت مترو. دایان از آسانسور خوشش نمیاد 
برو بابا توعم گویان رفتم تو و اونم دنبالم اومد. 
صدای داد و بیداد میومد. یا ابلفضل این بچه همینجوری هم با اسانسور مشکل داره!
رفتیم پایین. در باز شد. یه پسر بچه لاغر چسبیده بود به دیوار و یه جوون ۱۸_۲۰ ساله بالا سرش عربده میکشید. پسر بچه گریه میکرد و عربده ها به زبونی بود که من نمیفهمیدم. 
نفهمیدم چی شد. صدام رفت بالا:چیکارش داری؟ باتوعم میگم ولش کن. 
بینشون قرار گرفتم دستمو گذاشتم رو شونه جوونه. هلش دادم عقب و همپای خودش داد زدم. 
همونجور که تهدید میکرد سوار اسانسور شد و رفت. 
رفتم پایین پای پسر بچه نشستم. دایان سمت چپم ایستاد. گفتم چی شده؟ 
گفت:کار نکردم دعوام میکنه
خودمم خوب نبودم ولی سعی کردم از همه علم داشته و نداشتم کمک بگیرم. به تماس بدنی به شدت اعتقاد دارم. 
جفت بازوهاشو گرفتم تو دستم. سعی کردم ذهنش رو یه خورده بکشم اینور اونور:چندسالته؟
_ده
_اسمت چیه؟
_آرش
_چه اسم قشنگی. میدونستی ما یه قهرمان به اسم ارش داریم؟
_نه
دایان:صخی بیا بریم به اون اقاها بگیم
صخی:کدوم اقاها خاله؟
دایان:اون مسعولا
یادم نمیاد چجوری ولی با یه نه یا نمیشه دایان رو ساکت کردم. سرمو برگردوندم سمت آرش. 
صدای قطار میومد. 
من:ما یه آرش کمانگیر داشتیم که توی جنگ ایران و توران...
با خودم فکر کردم وضعیت خوبی برا قصه گفتن و زر زدن نیس. دست و پای داستانو جمع کردم. 
اشکاش بند اومده بود. 
هول بودم. داشتم فکر میکردم اگه بخواد بره سمت اون پسره و باز دعواش کنه چی؟
نباید از پولی که همراهمه بهش بدم؟
نه صخی نه! اینجوری اصن اون یارو شاید یاد بگیره هی تو جمع ارش رو دعوا کنه که مردم کمک کنن
نمیدونستم باید چه کنم. 
صدای قطار نزدیک تر شد. 
آرش:من باید برم
میخواست بره کار کنه. من نمیخواستم همونجوری رهاش کنم.
پرسیدم تا کی وقت داری کار کنی.
تاکید کرد باید بره
گفتم :بریم بریم باهم میریم. دنبالش دویدیم. کارت متروی لعنتیم نزد! جا موندیم. 
وقتی با دایان پریدیم تو مترو آرش نبود. 
یکم بعد اون طرف تر پیداش شد
ایستادیم و نگاهش کردیم. من گریه ام گرفته بود.
دیوانه شده بودم. رفتیم دنبالش. گفتم اقا آرش؟
برگشت. 
نشستم گفتم بیا بشین اینجا _ به سمت راستم اشاره کردم_
به دایانم گفتم:توعم بیا بشین اینجا _ به سمت چپم اشاره کردم_
ارش گفت باید کار کنه. گفتم خب! بیا کار کنیم
پشت سرش رفتم
من:اقا ادامس میخرید؟
میدیدم که چجوری ارش رو رد میکنن. چه پیرمرد مزخرفی بود اونی که دستشو جوری تو هوا تکون داد انگار داره مگس میپرونه. 
اینکه وایساده بودم پشت سرش باعث میشد رفتار بقیه باهاش رو عمیق تر درک کنم. 
از یه جایی دایان رو نگه داشتم و ایستادیم به نظاره کردن.
دوباره گریه ام گرفت. چشمامو پاک کردم. نمیخواستم ارش ببینه
هر ایستگاه پیاده میشدیم و چندتا واگن جلوتر سوار میشدیم که از ارش دور نشیم
یه ایستگاه جا موندیم. من پریدم تو مترو ولی دایان نرسید. 
ابلفضل! بچه ی امانت دستم! اگه سوار نمیشدم آرش رو گم میکردم و حالا که سوار شده بودم دایان پشت در بود. 
در کسر ثانیه از ذهنم گذروندم الان اگر "مانع بسته شدن در بشوم"[با لحن اون خانوما که میگن لطفا مانع بسته شدن در نشوید ] و حق الناس زمان مردم بمونه گردنه بهتر از اینه که بچه ی امانت رو اینجا جا بذارم
در حالی که شیش سانت مونده بود در بسته شه دست راستم رو عمودی گذاشتم وسطش
چشمام به دایان بود و اینکه ایا در باز میشه؟
دوتا پسر تا دیدن دستم لای دره عین فشنگ از جا پریدن!
در باز شد. دایان اومد تو 
دست چپم رو به نشانه ی توقف گرفتم سمت اون دوتا پسر و گفتم حله! 
کپ کرده بودن. با یه دوست دیگه شون باهم حرف میزدن _مجددا به زبونی که من نمیفهمیدم_ از لحنشون معلوم بود دارن مرور خاطرات میکنن و متعجبن
چشمم به آرش بود. 
دوباره بهش رسیدیم
داشت ادامسشو میروخت که ایستادم پشت سرش. یه موبایل گردنش بود. فعلا به ذهنم رسید شمارش رو ازش بگیرم
گفتم شماره تو بهم میدی ارش؟
_چرا؟
_میخوام باهات رفیق شم
پسرایی که ارش جلوشون ایستاده بود تا ادامس بخرن خندیدن. 
توضیح داد که شماره داداششه و نمیشه و اینا
تو ذهنم حلاجی کردم که تا اخر خط دو تا ایستگاه مونده. اونجا میشه باهاش حرف زد. گذاشتم کارش رو بکنه. 
تو واگن اخر زنونه بود. وایساد و نگاهمون کرد. رفتیم سمتش. 
گفتم خب حالا که تو شماره ات رو نمیدی بیا شماره منو داشته باش. 
کاغذ خودکار داری؟ تو گوشیت میزنی؟
تو گوشیش نزد. گفت :کاغذ دارم ولی خودکار نه
از دوتا خانومی که تو واگن بودن پرسیدم خودکار دارن؟نداشتن. 
برگشتم سمت واگن اقایون که شلوغ تر بود:ببخشید! کسی خودکار داره؟
چندنفری به نشونه ی نفس سر تکون داد و یه نفر تو کیفش مشغول جست و جو شد 
دایان گفت: خودت زبرا داریا!
گفتم:وای!اره اره!
بلند گفتم:مرسی اقا مرسی.
دستمو کردم تو کیفم و خودکار رو کشیدم بیرون. 
ارش یه تیکه از بغل به جبعه ادامس کند:رو این میتونی بنویسی؟
با یه لحنی که ارههههه داداش حله گفتم:اره چرا نشه!
شماره ام رو براش نوشتم. سعی کردم خوش خط باشه.گفتم: کی ها کار میکنی؟
یه سری توضیحا داد که تقریبا حالیم نشد. بعد گفتم: 
یه رویه ی خاص نداری مثلا؟ 
_ تو ذهنم حلاجی میکردم ادم به بچه ده ساله نمیگه رویه! ولی واژه دیگه ای نداشتم!_ 
در مترو باز شد 
گفتم بیا بیا بیرون ببینم چیکار میکنیم
به دیوار تکیه دادم و نشستم پایین. وایساد رو به روم. 
گفت که پنج شنبهه ها ساعت یک از اینجا شروع میکنه
دست دادیم و گفتم حالا رفیقیم! آرش! صخره! دایان!
گفتم که پسرا باهم دست بدن. 
به ارش گفتم:یادت نره! تو قراره قهرمان شی!
یه زر نزن ناامیدانه ای ته چشماش خوندم. خدافظی کردیم 
الارم گوشی رو برای پنج شنبه ساعت یک تنظیم کردم. نوشت:هفده ساعت و ...
هفده ساعت؟ فردا پنج شنبه اس؟
فردا دقیقا باید چیکار کنم!؟ 
از وسطای راه برگشت قبل از اینکه به مترو برسیم پهلوم درد میکرد.  موج درد بالا میزد و چهره ام توهم میرفت
سعی میکردم به دایان خوش بگذره
سانسی مانکن پلی کرد و من باهاش هد میزدم

کمی تا اندکی گم شدیم. یعنی رفتیم سمت یه ایستگاه که فست فود داره و فست فودی عزیز بسته بود و ما به جای اینکه برگردیم همون خط رو سوار شدیم! دقیقا از ایستگاهی سر در اوردیم که ارش رو توش دیده بودیم! یه دور کامل دور خودمون چرخیده بودیم. میخندیدیم. 
قرار شد وقتی رسیدیم خونه دایان مامان اینارو اذیت کنه و بگه من فردا ظهر با دوسپسرم قرار دارم. میخندیدیم و برا هم خط و نشون میکشیدیم
ذهنم پیش این بود که حالا برای ارش چیکار میتونم بکنم!؟ وقتی نشسته بودیم سرمو به ناکجا چرخوندم و با چشمای بسته گفتم:
کمکم کن خدا. 
از درد به خودم میپیچیدم
در حالی که رسما داشتم از درد میمردم رسیدیم خونه. رفتم زیر دوش و پلی کردم:
مگیر مهر خویش را ز باغ باغبان
خدای من در این هوا مرا رها مکن

پ.ن:اصلا و اصلا و اصلا فکر نکنید من اروم و مسلط بودم. تموم دیالوگ هام رو با لحن یه ادم هول بخونید! کمی عصبی هم
پ.ن ۲:اون پسره که سر ارش داد میزد، جثه ی ریزی داشت خداروشکر 
پ.ن۳:دوش که میگرفتم چه قدر به تصمیمای درست و سریعم افتخار میکردم چه قدر شجاعتم برای سامان ستودنی بود. یه سره میگفت شیز مای گیرل! مای سوپر گیرل!شجاعت!
بعد غمگین میشدم! کاش هیچوقت هیچ آرش و امثال آرشی تو دنیا نبود و حتی نیاز به شجاعت هیچ احدی هم نبود. 

پ.ن۴:کامنتای پست قاعدتا بسته اس. دلم نمیخواد حالا سیل به به چه چه ! چه قدر صخی خوبه به سمتم روانه بشه
فقط اگه کسی سابقه کار با کودک داره، تجربه ای، مطالعه ای چیزی! 
ممنون میشم کمکم کنه. 
گمونم رفیعه گزینه خوبیه. یادم بمونه باهاش مشورت کنم. 

پ.ن۵:کمی، و فقط کمی اون دستی که گذاشتم لای در مترو درد میکنه. نمیدونم تلقینه یا چی:) 
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan