آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

هزارمین پست امروز

۱: از دیالوگ های ماندگار سامان:

اینکه یه پسر با خودش بگه صخی چه بیشعوره

بارهابار بهتر از اینه که تو بعدها بفهمی اون چه قدر بیشعوره! 

+با گوشت و پوست و خون اینارو لمس کردیما! این موها تو اسیاب سیاه نشدن:|


۲:ادما فقط تا یه جایی برای یه رابطه تلاش میکنن. فقط تا یه جایی. بعد که میبینن به کتفشون هم نیستی یواشی در میزنن، از همون پشت در میگن فلانی؟ حواست به ما باشه 

و این رو اخرین تلاش برای داشتنت میبینن. از این به بعد هر قدر دلت میخواد نباش!

+ ملت که ملک شخصیمون نیستن!ارث پدرمون هم! هر جور عشقشون میکشه ! باشن یا نباشن!


۳:قبلنا حس میکردم همه رابطه ها باید جایگاه داشته باشن. باید چیده بشن تو طبقه های برچسب دار یه کمد چوبی! 

تمام شده ها

حال بهم زن ها

رفیق ها

و...

یادم نیست کی بود و صحبت چی بود که سارا گفت خب ولش کن! بذار همینجوری یه گوشه زندگیت بمونه. 

از اون به بعد خیلی اصرار نکردم اخرش بگم: روزای خوبی رو گذروندیم بابت همه چیز ممنون و خداحافظ

خب گورپدرجد همه صلوات! یه سری ارتباطات رو هم مثل نقل میپاچیم تو هوا! والا! گورپدر طبقی بندی حتی!


۴:دارم میرم به سمت کتابخونه. یه پیرمرد با ریش های سفید بلند چندمتر جلوتر ایستاده. دستاشو تو هوا میچرخونه و میذاره جیبش. گردنشو با حالت شکستن قلنج خم و راست میکنه

زل زده به درخت رو به روش و داره باهاش حرف میزنه

میرسم به کتابخونه. موهامو با حرص فرو میکنم زیر شال سفیدم و میگم :میخواستم چندتا کتاب اهدا کنم. کتاب کودک.داستان های شاهنامه اس

بعد یاد دختر بچه ی هشت ساله ای می افتم که با پدرش رفته بود نمایشگاه کتاب و گیییر داده بود إلا و للا من شاهنامه میخوام! 

یا مثلا همون سال ها گیر داده بود من برای کادو تولدم یه قلک سفالی و یه کتونی چراغ دار و یه "قفسه کتاب" میخوام!

میگم : سامان اخه یه توله ی هشت ساله چه میفهمه شاهنامه چیه؟ قفسه کتاب میخواد چه کنه؟! پس ارمان های امام چی میشه!؟ پس عروسک باربی چی میشه؟

سمی گفت:از بچگی ات هم اصرار داشتی یه جوری باشی که هیچکس نیست!

الان میگه این خانواده ی محترم که روزی هزار جور بهشون غر میزنی؟ این حاصل دست رنج اوناس. 


۵:چند شب هست پشت سرهم خواب نرگس رو میبینم. یه سری خواب هایی که یادم رفته بود هم یادم اومده. از کتابخونه که اومدم بیرون گفتم خب سامان کجا بریم حالا؟

اصلا چه جوری خیرات میکنن؟! شکلات بگیریم بذاریم دم سوپر مارکت؟

همینجوری یه کوچه رو رفتم تا به خیابون اصلی برسم و ببینم اصلا چه باید بکنم. بیست قدم نرفته بودم که یه نون نوایی دیدم.  به شاتر گفتم میشه اندازه پنج تومن نون صلواتی بدین؟ 

هی تو راه با خودم فکر کردم حالا پنج تومن چندتا نون میشه اصن؟ کم نباشه؟ شکلات بگیرم خیرات کنم؟ برا این بچه ها که دارن بازی میکنن بستنی بخرم؟ سامان گفت حالا فعلا بسه. جوگیر بازی در نیار.

گفتم سامان شاتره چرا اینجوری بود؟ نه سلام کرد نه جوابمو داد نه هیچی! به نظرت حالا نون میده دست مردم؟

سمی:ندادم نداد! به تو چه؟! تو کار خودتو انجام دادی.


۶:رسیدم خونه. سامان گفت: میگما صخی؟ گفتی نون صلواتی نه؟ پس هنوزم اعتقاد داری! به اون دنیا! به صلوات! به خیرات! 

یاد دیالوگ های کتاب "خداحافظ گاری کوپر" میفتم

جس از پدرش میپرسید "ما کاتولیگ هستیم؟"و با خودش میگفت ادم باید اینجور چیزا رو بدونه. تا وقتی دستش به هیچ جا بند نبود به اینا چنگ بزنه


۷:جلوی متروی مدنی بودیم. یه اقایی بساط کاکتوس داشت. به نسی گفتم بریم ببینیم؟ گفت نه بابا! دیرمونه. 

بعد راهشو کج کرد اونوری گفت برو ببین!

قیمتاش رسما مفت بود! یه دونه خفن برداشتم. یه لحظه با خودم گفتم صخی عرضه نگه داریشو نداریاااا 

بعد گفتم سعید هست دیگه! هر جا گیر افتادم راهنماییم میکنه^^

از دیشب تا امروز ظهر منتظر بودم سعید انلاین شه و براش اسم بذاره. پف پف(اون یکی کاکتوسم)پسره. چون سعید دختر دوست داره بهش گفتم این یکی دختر باشه. گفت نه! همه کاکتوسات پسر باشن تا یه کاکتوس خودم بهت بدم! اون یه دونه دختر باشه! 

اسم پسر جدیدمم گذاشت ولکان(volkan)یعنی اتشفشان. 


۸:نارنجی…نارنجی اصیل! حالا قدرت رو بیشتر میدونم قالب قشنگم. و صخره ی قشنگ ترم!


±فردا کلاس،فردا باشگاه،فردا اسباب کشی،فردا فردا فردا:)

±میشه گفت حس خوبی به خونه ی جدید دارم. فقط کمی حس خوب. نه بیشتر نه کمتر

آره بابا این قالب خوبه...چی بود اون دخمه !

از اینا فقط وقتی ۲ رو خوندم تو دلم گفتم مرحبا...مرحبا...
چونان گفتی دخمه دیگه هرگز رنگ اون قالب رو نخواهیم دید:-D

خودمم راضی ام از خودم:-D والا خب! چه میشه کرد جز این؟:) 

±باب خصوصی ممنونم
نارنجییییییییییییییب ♥️♥️♥️♥️
^____________________^
بی شک تو پرتقال ترینی ... 🍊💙🍬
حالا اینو بگم بخند! 
قالبو که عوض کردم هی رفرش میکردم 
هی ذوق میکردم 
مث اسکولای نارنجی ندیده مثلا:-D
بعد پرتقالی گفتنای تو اومد تو ذهنم^^
:)
نل؟خوب باشیا:)
خوبم صخی :)
به تو چای مخلصتم باس گف نارنگیتم
نارنگیتم رفیق🍊💛
جوووووون باباااااا:)
نارنگی ام^___^
صخی
دوتا دستی که ارنجت از افتاب میزنه دم
زانوهات رفیق چونه ات اند نگار

±یه عینک خاکستری
یه عینک خاکستری
یه عینک خاکستری 
نفس عمیق…
سه شنبه ۷ شهریور ۹۶ , ۱۴:۲۰ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
نیستی دو روزه چرا :/ نگران شدم :/
سمر^__________^ درگیر اسباب کشی بودم مثلا:-D:)))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan