آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

نیاز

از تخت بلند شد. چراغ رو خاموش کرد و هالوژن هارو روشن. 

سایه ی بی جونش افتاد رو دیوار. ایستاد جلوی سایه. 

سرش گیج رفت. تا امتدادی که توی سایه فرو بره خم شد. سرشو چسبوند به دیوار 

بعد صاف ایستاد 

دوباره سرش گیج رفت

اشک تو چشاش جمع شد

دست راستشو اروم اورد بالا

و بعد گردنش به سمت چپ خم شد. 

گاهی یه سیلی خیلی محکم نیازه… خیلی خیلی محکم. 


بهش میگم نامجو بخون برام
سه تار میزنه و میخونه
دیوونه 
دیوونه اونیه که رفته میگه برام نامجو بخون 

دیدی چی شد صخی؟ اون دفعه که نامجو خونده بود اخرش نفس کم میوورد میگفت آ 
این دفعه نفس کم نیورده 
پس اون آ گفتن اخرش چی؟:(
حالا نمیشه هر دفعه اخرش خودم برات أ کنم؟!:| 
جمع کن دیگه صخی حالمونو بهم زدی:|
جا داره سامان بگه : ساحلت می مانم حتی اگر روزی هزار بار از من دست بکشی....

خودنو اذیت نکن صخی. :-************************...
واقعا!:)

مرسی معصومه ام
من هیچی متوجه نشدم
از بخت بد:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan