آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

In the world full of pain

بیست و یک خط روی دیوار نقش بسته اند و من به اندازه ی هزاران بیست و یک بار دلزده ام. 

در جواب فقط بیست و یک روز، داد میزنم تو فکر کردی بیست و یک روز کمه؟ و واقعا تو فکر کردی بیست و یک روز کمه؟ 

درست نمیتوانم بفهمم اینکه حالا و در سال جذاب و کاف الود کنکور مشغول بررسی اجزای روانم شده ام ، مدام کتاب های روانشناسی میخوانم و سعی در بهتر کردن زندگی ام از دید روانشناختی دارم کار احمقانه ای است یا خیر! 

دکور اتاق را عوض میکنم و دنبال کلاس رقص میگردم. بعد تعجب میکنم که مامان میگوید حالا تغییر دکور همین شیش ماهه دیگه!

و در پاسخ تعجب من میگوید مگه این کارا رو نکردی که اتاقت برای درس خوندن مناسب بشه؟ 

و البته که به این دلیل نکردم! من دارم با این مساله سر و کله میزنم که چگونه میشود دو ساعت در ارامش خوابید! من میخواهم زنده بمانم! برای هر انسانی بر حسب غریزه زنده ماندن مهم تر از درس خواندن است! 

و بعد بابا میگوید فصل امتحانات را نرو یوگا و من مثل یک احمق حرفه ای تنبل که منتظر است از زیر کار در برود، در نقش دختری که همیشه عاشق گرفتن تایید پدرش بوده میگویم :اوه یس بیبی! حرف هایت مرا دگرگون ساخت! هدف والا! درس! کنکور! اوه مای گاد! وات ابوت دانشگاه؟! اوه یس. فقط درس! فقط امتحان! 

و کوش؟! ما خیلی برای امتحانات درس خواندیم حالا؟ 

لابد فردا هم عین احمق ها به جهت جلب ان تیک موافقت پدر و تبدیل شدن از ورژن "بچه بده" به "دختر بابا" باید توی دفترچه انتخاب رشته، مهد تمدن ایران مازندران را هم ذکر کنم و زارت! من به قبر جد و ابادم خندیده ام اگر دیگر حتی برای یک ثانیه زندگی به جهنمی به نام مازندران برگردم! 

خواهرم مدام میگوید: بابا اونایی که از قبل باشگاه داشتن هم سال کنکور گم و گورش میکنن! تو تازه داری میگردی باشگاه پیدا کنی؟ بشین سر درست! 

و من فکر میکنم تو واقعا چه از من میفهمی خواهر خوبم؟ و نمیدانم چرا هیچوقت نمیگویم خب خودت چرا سال کنکورت باشگاه میرفتی! 

طبق همان اصل مرا پس نزنید وگرنه بیشتر با سر خودم را فرو میکنم ، هر قدر ادم های اطرافم میگویند "نکن" من بیشتر با سر در فعالیت های متفرقه شیرجه میزنم. در واقع من کلید بهتر شدن اوضاع را در همین فعالیت های متفرقه میبینم و انگار دیگر واقعا هیچ راهی جز همین بدوبدوها برای نجاتم نباشد! من به شدت دنبال جایگزینی برای وبلاگ میگردم! به شدت و با همه وجود هر چیزی را که بتواند کمکی در این راستا کند میبلعم! میخواهد یک جلد هری پاتر باشد، میخواهد هر چیز دیگری! 

در واقع این وسط وبلاگ و مجازی هم شده اند قوز بالا قوز. یا حتی اصلی ترین قوز ممکن! من نمیدانم قریب به چند سال است که تبدیل به یک کاسه چه کنم چه کنم شده ام که شدیدا دلش میخواهد از تمام فضای مجازی دور شود و نمیتواند! 

کابوس های شبانه کمرنگ شده اند ولی دردناک است که ساعت نه به رخت خواب بروی و دوازده خوابت ببرد. 

چیز عجیبی در درونم با هر گونه فعالیت مذهبی مخالف است و بله! چرخ زندگی من به شددددددت در بحث معنویت بد میچرخد. حداقلش وقتی زمانی را به گفت و گو با یک نیروی مارورایی اختصاص دهیم، به این نتیجه میرسیم که انقدر ها هم که به نظر میرسد تنها نیستیم یا درحداقل ممکن کمی از نیاز گفت و گویمان در روز رفع میشود. مساعل همینقدر بدیهی هستند:

باید نماز خواند

باید بیست و یک روز سخت را تحمل کرد

باید در زمان مناسب و به اندازه مناسب به مطالعه و فکر کردن در مورد چگونگی بهتر کردن اوضاع پرداخت

باید در مواجهه با کودک درون و عادت های کذایی که شیارهای عمیقی در مغزمان ایجاد کرده اند صبور و محکم باقی ماند

راه حل ها همینقدر واضح اند و من از عملی نشدنشان همینقدر دلزده ام. چیزی در درون من به شدت در مقابل تغییر مقاوت میکند! و بله اینرسی عزیز! 

دلم برای خودم تنگ شده است. برای خودم که یادم نمی اید اخرین بار کی به معنای واقعی کلمه از او راضی بودم. 

و ارامش خیلی دور به نظر میرسد. خیلی. 


*عنوان از اهنگ maybe I, maybe you که از اتاق کناری پخش میشد و حالا در ذهن من اکو میشود. 

به جای هر توصیه ای فقط آرامش لازمه. و من یکی در حد خودم سعی میکنم این انرژی رو برات بفرستم. تو هم خیلی سخت نگیر. می تونی بخون. نمیتونی بالاخره یه جایی قبول میشی دیگه. خیلی برا خودت سخت نکن. به اندازه کافی سخت هست.
احساس میکنم اصلا نمیتونم موقعیت الانم رو برات شرح بدم معصومه. بحث سر این نیست که من نگران قبولی ام. من نگران اینم که دارم اوقاتم رو چجوری میگذرونم و چرا دارم اینکار رو میکنم. موضوع خیلی وقته دیگه از محوریت کنکور خارج شده. 
من به چیز دیگه ای فکر میکنم مثل اینکه حالا که من میخوام و با همه وجود میخوام درس بخونم چرا اونجوری که باید پیش نمیرم. 
یا چرا مثل بچه ها هنوز دنبال تایید مسخره ی ادمایی ام که ذره ای از من و مشکلاتم خبر ندارن
چرا نسبت به خودم سهل انگاری میکنم و مهم تر از همه اینها! حالا باید چیکار کرد که این مساعل سد راه نباشن!؟ 
از طرفی بررسی همین ساده که حتی جواب های بدیهی خیلی پیش پا افتاده ای براشون هست و راه حل های ساده ای هم، از منی که مجبورم بخش اعظم این راه رو تنهایی برم انرژی و وقت زیادی میگیره! من در حالی که روزی چهار ساعت کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته ام و چهار بعدیشم از شدت فکر و تلاش بی ثمر خسته ام زمان زیادی برای درس خوندن ندارم! و این خودش به طور چرخشی جذابی مزید بر علت میشه و به یه کاسه چه کنم چه کنم جدید تبدیل میشه و این دور باطل در تکراره! این وسط من به سررسیدم زل میزنم که داره تموم میشه و یک سال داره از این دور باطل میگذره! 
کام ان. حالا که اینجوری شرحش دادم به نظرم بغرنج تر از قبل اومد:| 
یه چیزی هم که هست اینه که وبلاگ احتمالا تو ساعت تاسیسش بیست و چهار ساعت رو پر میکنه و عدد عمر سایت یکی میره بالا. 
و خیلی جذابه که یه جوری روی ۹۱۸ مونده انگار الان دیروزه:|
ما واقعا با این حجم از جذابیت تو زندگی چیکار کنیم ساجده؟:| 
(بازدم عمیق تند و کوتاه)
فعلا آروم رفیق
برای هر کاری باید جنگید :)
پس فکر نکن جنگیدن تو رو عقب میندازه
جنگیدن تورو میسازه
فقط ساخته شو به خاطر هرچی دوست داری همین :)
محمد به شدت دوستدارم الان تو یا بهار یا هر کدوم از دوستای دیگم اینجا بودین. 
خب. نظر بر اینکه باید از ایینه پرسید نام نجات دهنده را! 
نظرت در مورد از سر گرفتن این زندگی چیه؟
یکی از نظرات اصلیم در میون گذاشتن این پست و بعضی نوشته های توی سررسیدت با مشاورته. 
بزرگ ترین چیز ارام بخش این روزها همون مساله قشنگ باز کردن در اتاق و مواجهه با بوها هست. 
بوی خودت
بوی عطرت
بوی کتابی که تازه خریدی 
و حتی بوی اخرین میوه ای که خوردی

خیلیه خب پس ما اینو یاداوری میکنیم:اگه هنوز به چیزی که میخواستی نرسیدی یعنی یه راهی هست که امتحانش نکردی! یه کاری که انجامش ندادی. 
تو به اندازه کافی خوندی ساجی. حتی یک کتاب رو در یک سال گذشته هر شب خوندی تا ملکه ذهنت بشه و دوبار هم خوندی. 
سعی کن به کار ببندیش 
و نترس. ببین. فوقش ما یک روز صبح بیدار میشیم و میفهمیم تمام راهی که اومدیم و تک تک کارهایی که کردیم اشتباه محض بوده! 
همین؟ خب بعدش باز فردا خورشید طلوع میکنه و ما به زندگی مون ادامه میدیم. 
نمیدونم دقیقا کی دستم خورد و تیک ناشناس کامنت رو زدم:| پوکر فیس محض:|


+خب پس. هنوز یه راه هایی هست که ما امتحانشون نکردیم. پس ما اونارو پیدا میکنیم، انجام میدیم و کی میدونه؟ شاید این اخرین نارنج ترنجی داشت! 
فقط همون که گفتم ! :)
بدون حتی یه کلمه اضافه تر یا کمتر 

وقت زیاده ، ولی منفعلی بد دردیه
تو اینجا چیکار میکنی اخه؟:)))))
فقط کامنت علیرضا...
این همینجوری جوگیر هس بابا تعریف نکنین ازش:))))
:-D 
ماها داریم تاوان این سیستم غلط رو پس می‌دیم. هیشکی اهمیت نداد که ما چه علایقی داریم و نخواستن که استعداد ما شکوفا شه. به جاش «تصمیم کبری» و «مرغابی و لاک‌پشت» گذاشتن توی کتابامون. ما رو درگیر انتگرال و مزخرفات دیگه‌ای کردن که به هیچ کارمون نمیاد توی زندگی. الانم که از دوران راهنمایی تست کار می‌کنن با بچه‌ها. این همه فشار روانی و ترس تحمیل می‌کنن روی بچه‌ها برا چی؟ برا کنکور! که فقط ازش پول درمیارن. دانشگاه هم عین مدرسه پوچ بود. هیچی نداشت برا من. برا منی که دنبال شغل ثابت نیستم و نمی‌خوام مثل والدینم زندگی کنم. یه عمر ما رو مقایسه کردن با بقیه. خرد شدیم. خرده‌هامون رو رسوندیم تا اینجا. حالا همش دنبال یه باریکه‌ی نوریم برا نجات...
عالی:) بغل برات 
بغل صخره جان.
^____^
لعنتی :/
اگه جواب کامنت قبلی رو زودتر میدیم
قطعا کامنت بعدیم این بود
«کجا؟!»
محمممممممد*_______* :)))))))) 
ای لاو یو ما گایز:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan