آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

صخی حماسه ساز و کمی بیشتر

۱: قبل اینکه گوشی رو با لذت بدین دست اعضا خانواده و بگین بیا عکسامونو ببین ^___^ 

یکم فکر کنید حال و هوای عکسا چطوریاس!

یهو نرسید به یه جا سیگاری پر و پاکت سیگار و انگشتایی که یک صدا فاک فریاد میزنن! 


۲:برا تولد یک سالگی نیلیا، یه البوم عکس درست کردیم و قرار بود اکثر عکس ها یه زیر نویس کوچیک هم داشته باشن. 

تو یه عکس باید مینوشتم وقتی لک لک ها نیلیا رو میارن 

لک لک یادم نمیومد و هی فکر میکردم اون پرندهه چی بود؟ پلیکان؟

کلاغ؟ اخرش هم نوشتم کلاغ:| 

خلاصه که همه تون با پیکان اومدین دختر ما با پورشه:|


۳: همون مورد یک مجددا:| 


۴:میدونم سلیقه خاصی تو کتاب خوندن دارم و میدونم اصلا سلیقه ام با رضا یکسان نیست . تو نمایشگاه پارسال از بین پیشنهادهای رضا دمیان رو خریدم. و بعد از چندی تلاش بیهوده، کتاب رو گذاشتم ته قفسه تا حتی نبینمش!

امسال هم از نمایشگاه یه کتاب خریدم که رضا معرفی کرده بود. 

حالا "ساعت ساز نابینا"هم عین دمیان رو دست مون باد کرده و من دارم فکر میکنم میتونستم به جاش چه کتابای دیگه ای بخرم!

تفکیک کنید اقا! علاقه رو از سلیقه تفکیک کنید! شاید ما یه ادمی رو خیلی خیلی خییییییلی دوستداشته باشیم و برامون محترم باشه ولی اصلا دلیل نمیشه سلایق شخصی اون فرد رو هم دوست داشته باشیم!

دست کم من یکی ترجیح میدم از دفعه بعدی برای کتاب خریدن فقط برم سراغ لیستم از رسول. خوبه بابا! حداقل بعد از این همه سال زندگی یکی رو داریم که سلیقه خوندنمون باهاش مشترک باشه


بی ربط: باز دلم خواست میثاق رو گوشه کنار زندگیم داشته باشم! کاش یه لیست معرفی کتاب هم از میثاق داشتم! 

چه قدر این روزا یادش میافتم! چه قدر عجیبه که بعد از این همه سال هی یادش میافتم! و چه قدر دردناک! فک کن پسر! فک کن تو یه ادم عجیب با اخلاقای عجیب تر هستی که یه همزاد داری. کسی که دقیقا عین توعه! ولی هیچ ارتباطی باهاش نداری!

هوم[نفس عمیق]! نمیدونم! امیدوارم یادم بمونه! امیدوارم یادم بمونه و سالها بعد وقتی شرایط بهتر شد پیداش کنم! میثاق! چه قدر غریب به نظر میای پسر. 


بی ربط دو:سالها بعد وقتی شرایط بهتر شد؟ واقعا سالها بعد قراره شرایط بهتر شه؟ کی تضمین داده؟ تلاش نکرده مون؟ هه! زهی خیال باطل دخترکم. اینجور که تو پیش میری.. 


بی ربط سه:چه قدر عجیب! چه قدر عجیب که سالها پیش با همه وجودم سعی کردم پیداش کنم. از طریق لاین یا هر چی. چه شبایی که کلی نقشه ریختم. گرچه هیچی از فضای اون روزا یادم نیست ولی مطمعنم لاین نصب کردم و دنبالش گشتم! همه تلاشمو کردم! میخواستم کمک شون کنم! فاک پسر!

چه چهل شب چهل شب هایی که براشون یاسین خوندم! چه دعاها و ایه الکرسی ها که هر شب قبل خواب روانه شون کردم! الان اصلا یادم نیست که دقیقا از کی دست از تلاش مذبوحانه ام کشیدم! اصلا یادم نیست از کی این ادما تو زندگیم کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر شدن و فراموششون کردم! پاک فراموششون کردم! اعتقاداتمم از همون جاها باد برد!

بذارید حساب کنم! بیشتر از سه سال! حالا بعد از سه سال و اندی همون ادم بدون این که بدونه من کی ام تو اینستاگرام ریکوعست میده! حالا بعد از سالها! سالها پسر! سالها! 

و واکنش من حذف کردن اکانت اینستاگراممه! واکنش منی که کلی دنبال این ادم گشته بودم! 

حالا اصلا کسی چه میدونه؟ هیچکس از سرنوشت خبر نداره! شاید میثاق هم یه روز همینجوری منو پیدا کرد! سالها پسر! سالها! 

کاش همه ادما وبلاگ داشتن!
کاش وبلاگ داشتی میثاق! کاش میشد به وبلاگت سر زد و از حالت باخبر شد! 
چه قدر بی خبرم ازت! چه قدر نمیدونم این روزارو چجوری میگذرونی! حیف که نمیدونم! حالا که ۱۷سالگی من با ۱۷سالگی تو مو نمیزنه احتمالا میشد از روی زندگی الانت بفهمم چند سال دیگه حال و روزم چطوریاس!
کاش وبلاگ داشتی لعنتی!
این زمین گرد بودنش رو فقط در جهت بگا دادنما به رخمون میکشه یا چی؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan