آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

یک دو سه … صد.

مغزم از حلاجی اینکه خوردن چه چیزی باعث اسهال شدنم شده عاجزه و من از ظهر تا الان ارادت شدیدی به توالت فرنگی دارم. 

شاید پرخوری های دیروز و به قول سارا "همه خوری" بی اثر نیست. 

شما رو _ البته اگر در نهایت پست به دکمه انتشار برسه_ به یک پست یک دو سه صد دیگه دعوت میکنم:


۱:واقعا قرار نبود بیام اینجا. اول اینکه در عالم واقع قرار بود پسورد اینجا رو نداشته باشم! دوما! من قرار بود یه جایی یه رمزهای دیگه ای رو وارد کنم ولی یهو دیدم تو پنل اینجام! جلل الخالق خلاصه! عادت ها ما رو تا کجا میکشونن؟ تا اونجا که هر وقت خواستیم جایی رمزی وارد کنیم بریم صفحه بیان و رمز وبلاگمون رو بی اختیار وارد کنیم!

در واقع، در جهت دوری از تکنولوژی ، قبل از ورود غیورانه ام به اینجا داشتم توی گوگل یه سری مقاله در مورد "مزیت نوشتن با قلم بر تایپ کردن" میخوندم! و همزمان ادم توی اینه میگفت ترک عادت نه موجب مرض، که خود مرض است دلبندم! و خودمونیم! برای منی که بیشتر از هر چیزی تو زندگیم بلاگر بودم چه عادتی عمیق تر از بلاگ؟


۲:دارم ادبیات میخونم و نمیدونم چی میشه که یادش میافتم. میخندم. در اثر خنده یکم کتاب توی دستم جا به جا میشه و عکسش روی دیوار رو به رویی تو قاب چشمام میخنده. 

به عکسش چشمک میزنم. ته دلم یه دعای ریز میرم. 

عکسای رو دیوار فوق العاده ان. صبح که داشتیم از در میرفتیم بیرون سام میگفت این عکسا تا ابد انقدر نمیمونن که! تو چیزای بیشتری یاد میگیری و با ادمای دیگه ای اشنا میشی! اون دیوار میتونه یه روز تماما  پر از عکسای سیاه و سفید محبوب تو باشه. عکس ادمایی که تک تک شون لیاقت اونجا بودن رو دارن. 


۳:مامان بزرگم _ که میدانید جان نگارنده به نفس های ایشان بند است_ هیچوقت هیچوقت هیچوقت عادت به گلایه نداشته. تو سخت ترین شرایطا هیچوقت نگفته دلم تنگه یا حوصلم سر میره! 

عصر داشتم تلفنی باهاش حرف میزدم، گفتم حوصله ات سر نمیره گلی؟

گفتن:چرا! دلم تنگ میشه و...

تو تمام عمرم، فکر میکنم این اولین باریه که همچین حرفی ازش شنیدم! و بغض مرا مرد. 

فردا میرم میبینمشون! 

وقتی برگشتم تو اتاق_ همچنان بنا به خواندن ادبیات بود_ همش فکرم درگیر این بود: یکی از برنامه های آینده ام، ساخت یه سری بازی فکری یا هر سرگرمی دیگه ای برای پیرزن پیرمردهاست! 

هر چیزی که با چشم ضعیف، دست لرزون و حوصله کم بشه انجامش داد و سرگرم شد. 


۴:تو ایینه موهامو مرتب میکردم. یادم افتاد اولین باری که بعد از مدت ها موهامو زدم چه مدلی بود و چه قدر دبیر ریاضی مون مدلش رو دوست داشت! بعد همچنان به این فکر میکنم که انقدر از اون دوره خاطره بد دارم که دیگه هیچوقت موهام رو اون مدلی نمیزنم! 

بله! مقصود اینکه : شما مو میبینید و صاحب مو بگایی هایی رو که اونو تا ارایشگاه مشایعت کرده رو! 

پ.ن: گفتم براتون؟ چند وقت پیشا داشتم عکسامو نگاه میکردم رسیدم به اون دوره ای که دو طرف موهامو ماشین کرده بودم! بعد هی هاج و واج عکسارو نگاه میکردم هی به مامان میگفتم وااااااا؟ پ من چرا همچین کرده بودم؟ 

مامان میگفت: بچه بودی! اقتضای سنت بود!

بیاید به رومون نیاریم که عکسا مال همین شیش_ هفت ماه پیش بوده:| یعنی میخوام بگم طبیعیه! امروز یه تصمیمی میگیری، شیش ماه بعد دلت میخواد با بیل بزنی تو سر خودت! دردش مال همه ادماس بچه ها! هول نکنید خلاصه:| 

پ.ن۲:داشتم فکر میکردم یه روز باید یه ادم خیلی بزرگ شد و موهارو حسااااابی بلند کرد.

بعد کوتاهشون کنی ، ازشون دستبند ببافی و اون دستبندهارو به ادمایی که دوستت دارن _ فن هات_ بفروشی! اینجوری هم یه پول درست درمونی هست برای انجام هزارتا کار درست حسابی _منظور امور خیریه است_  هم اینکه شاید امیدی شدیم دور مچ های ادما! یعنی میخوام بگم به جهت این حجم عظیم خیرخواهی هم که شده، باید تبدیل به ادم خیلی بزرگی شد! 

سامان خنده اش میگیره که حتی از بلند کردن موها هم فکر هدفی ام! 


۵: (کپی شده از نت های دیشب)

میدونی سم ادما خیلی وقتا نیاز دارن بشینن تو یه جمعی و فقط از اعتقادات و خلقیات شون حرف بزن! 

که مثلا همه ما لازم داریم یه ادمایی بهمون بگن: هیچوقت اتاق تو رو دنبال حشره کش نمیگردیم! تو حتی اگه سوسکم ببینی یواشی با ناز و نوازش به بیرون هدایتش میزنی!

یه ادمایی باید باشن یادمون بندازن چه قدر مهر تو سینه مون هست!

یه جایی باید باشه بشینیم تو جمع چهار تا بزرگ تر ادمایی که میانگین سن شون دست کم پونزده سال از ما بیشتره و همو بشنویم! بعد ببینیم تو همین عمر کوتاه خودمون، چه قدر فکر کردیم، چه قدر یاد گرفتیم و چه قدر بلدیم! چه قدر پاکی رو دوستداریم و چه قدر از ارمان هامون هنوز سرجاشه! 

اره سامان جان. خوبه که خودمون یاد خودمون بیافتیم. و ببینیم چه قدر نمره ی  دو و سه ی ما ارزشمنده وقتی_ هر چی هست_ حتی ذره ای تقلب پشتش نیست. 

ما شاید شبیه ادمای موفق نباشیم ولی همیشه سعی کردیم ادم شریفی باشیم! و همین ما را بس. 



۶: (چهار خط توضیح ابتدای پست را پاک میکند) توضیح اینکه دایی علی کیه و غیره و ذلک بمونه برای بعد! 

این اولین بار بود که من میرفتم خونه دایی. یه حیاط نقلی _ چهار در پنج متر شاید_ با یه باغچه ی با صفا که پررررررر بود از برگای پاییزی! دیوارای خیلی بلند و سه تا گلدون زیر یکی از دیوارا. یکی از گلدون ها یک عدد گل رز سفید بزرگ دلبر داشت. از ایوون کوتاه که میرفتی بالا ، دست چپ دستشویی بود و جلوش جا کفشی. روی جا کفشی تو یه کاغذ یه جمله از شکسپییر بود! 

خونه به همون اندازه که میتونید فکر کنید قدیمی ساز و نقلی بود. 

کاشی های گوشه کنار شکسته بودن و اثاثیه هیچ رنگ و بویی از مدرنیته نداشتن. اگه یکم بیشتر منو بشناسید میدونید از خونه های شلوغ متنفرم و_ استثنا در مورد خونه _ به شدت به هر چیزی که امروزی تر باشه علاقه مندم. بله! در نظر اول چیزی خیلی جذابی تو ساختمان و چیدمان خونه ندیدم. 

گوشه هال تو کنجی دیوار، یه میز تنقلات بود و بالاش یه قلیون تمیز و پدر مادر دار. روی میز برگه زرد الو _ معبود نگارنده_ بادوم زمینی، شکلات و گز و پولکی! 

توی اتاق خواب رو به رویی یه تخت دونفره با تشک بسیار بسیار بسیار نرم و فنری، میز توالت _ همراه با ایینه و مقداری عطر و انگشتر و ساعت...، دو تا میز کوچولوی پا تختی و! نکته مهم یک دستگاه دی وی دی و ظبط ! 

توی اون یکی اتاق، یه میز مطالعه بزرگ، ایینه، سیستم، و! حجم انبوهی از سی دی! _ بله! من با هفت قسمت هری پاتر مواجه شدم و در حالی که با دستام قلب درست کرده بودم به سمت دایی رفتم_ 

رو به روی میز کمد رخت خواب ها بود و روی یه ورق  _ کاهی رنگ_ با قلم نوشته بودن :رب زدنی علما و قرینه ی اون هم تبعا در ایینه! 

پای اون یکی دیوار یه دستگاه ورزشی _ شبیه دوچرخه _ بود و چند تا حوله روش، پشت اون یه در به حیاط خلوت و ته حیاط، حمام! 

توی پذیرایی یه تخت سنتی و اون سمت یه دست مبل جمع جور ولی بسیار شکیل و تمیز ! پایین تخت یه گلیم ساده ولی خوش رنگ و خوش طرح بود و روی نشیمن گاه مبل ها هم ست همین گلیم رو گذاشته بودن. ما با بوفه ها و بوک شلف های _بله خیلی هم غرب زده حتی_ زیادی گوشه کنار خونه مواجه بودیم! چیدمان یکی از قفسه ها توجه ام رو جلب کرد:خیلی خیلی هنرمندانه و با سلیقه چیده شده بودن. 

تو کنجی دیوار بین دو تا از مبل ها، یه میز گرد بود و روش یه دف و تنبک! 

تو قفسه های دیگه با عکسای سیاه سفید قاب شده و نوشته های جذاب نستعلیق _همچنان روی کاغذهایی به همون رنگ کاهی_ مواجه میشدید! بذارید جمله ای که گفته بودم رو تکرار کنم: هر بار سرم رو میارم بالا یه چیز جذاب جدید میبینم! 

خیلی با دایی حرف زدم _و چون معتقدم اگر ادم درست درمونی دیدی فقط باید ازش اسم کتاب بپرسی_ خواستم بهم کتاب معرفی کنن. 

اینجا بود که به سمت همون قفسه ی خوش چیدمان رفتیم و با یکم جا به جا شدن کتابا من با تمام جلدهای کلیدر مواجه شدم و بله! دقیقا دو دستی به سر کوفتم و گفتم ساچ عه وو! 

بعدا کنار همون میز تنقلات دست بچه ها سنگ نمک دیدم و هنوزم حس میکنم خیلی چیزا از چشمم جا مونده. 

برای منی که از خونه های شلوغ و سنتی بیزارم خونه دایی یه جای امن، گرم و دوستداشتنی بود! انقدری که حس میکردم با زیرپیرن و پیژامه تو خونه خودمم! 


۷:همش فکر میکنم فردا دوشنبه اس! گمونم در ضمیر ناخوداگاهم خیلی مایلم دوشنبه جلوی مشاور (در دلش به ر کسره میدهد و چند فحش اضافه میکند) مدرسه مون بشینم و بگم چیطوری کریس؟ ایا درصد دینی مشت محکمی بر دهانت نیست؟ 

بله دوستان بذارید سرم رو روی شونه های غمخوارتون بذارم و بگم این اقای محترم! در مزخرف(کلمه شخمی را با مزخرف جایگزین میکند! درود بر شرافتت! ) ترین حالت ممکن! با باور نداشتن من و توانایی هایم به شدت مرا سرخورده میکند! 

و در عالم واقع! ای فاک کبیر بر امکانات! واقعا بچه های شهرستان بدون این امکانات چسکی و ابکی و درگیری های ذهنی لوسی که با خودشان می اورند ارامش بیشتری دارند( دقت که میکند سمت چپ لب بالایش کمی بالا رفته و این در زبان بدن نشانه ی نفرت است! هشتگ مشاور محبوبم! هشتگ دورت بگردم مشاور! )


۸:دلم برات تنگ؟ گمشید بیرون از مزرعه من. [بدون شرح]



۹:یه سری متن ها هست که من احساس دین میکنم! نسبت به منتشر کردنشون در اینجا و فقط اینجا! هوم! 



۱۰:ایده های قشنگی برای نوشتن دارم.


۱۱:همینجور که روی تخت نشسته بود و تعریف میکرد فکری شدم. فکری که میشم میپرسه کجایی؟ میگم:به نظرم اسم دیگه ی رفیق باید سرپوش باشه! اون رفیقی که گندای رفیقشو جمع نکنه، که سرپوش نشه و همه جا جار بزنه رفیق نیس! 

بعد یادم میافته چه قدر خودم سرپوش بودم براش! وقتی لطیف جلوی محمد اینا از کبودی زیر چشمش پرسید من بودم که بحث رو عوض کردم و تو عروسی در حالی که نمیدونست داره چه گندی میزنه من بودم که وحشیانه بازوش رو چنگ زدم و گفتم بیا برو با عروس داماد عکس بگیر! ته همه اینا، پشت میز یه کافه دودی و شلوغ، منم که بهش میگم بله ما گند زدیم! خیلی هم گند زدیم! حالا باید درستش کنیم و فدای سرت رفیق! همه اشتباه میکنن! از قصد که نبوده! بلد نبودی! نمیدونستی! بله. من خوشحالم از اینکه تلاشمو میکنم! حالا اینکه اسممون میتونه رفیق باشه یا نه رو الله و اعلم! 


بعدا افزود:یه دختره تو مدرسه مون هست که حال منو بهم میزنه. 

امروز سر کلاس زیست، وقتی حرف میزد قیافه من دقیقا شبیه قیافه رون ویزلی در مواجهه با عنکبوت ها میشد! خودتون تا تهش رو برید. مرسی. [موسیقی متن لحظات مذکور در بلاگ طنین انداز میشود]

۱: وقتی دیدم توی پنلم یه نگاه به حاضرین انداختم تعدادش اول یک بود و بعد دو شد! مرسی واقعا! قبلنم خیلی بوده که اینجا یه صفحه سفید بوده و حاضرین در سایت عددی غیر صفر بوده!

یعنی این کامنت باشه برای اینکه تعداد فعل های "بوده" رو بشمریم و بخندیم! تو خوابت میاد صخی! خیلی هم:) شبخیر:) 
نویسا باشی صخره جانمان... ❤❤❤
فدای تو:) 
این:

به نظرت اینبار که بریم شمال کاکایی ها اومدن؟ نه بابا عمرا! عوضش میان! پاییز میان! جهنم که ما پاییز شمال نمیریم و نمیبینیمشون! عوضش میان! پاییز میان


نمیدونم اسمش چیه ولی این پاییز _ که اتفاقا داره تموم میشه هم_ به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که کاکایی ها پاییز میان!
شاید اسمش افزایش دغدغه اس:) شایدم بزرگ شدن. 
یه مدتم بود شبا انقدر صفحه بلاگو رفرش میکردم تا حاضرین صفر بشه بعد برم بخوابم! حس پایین کشیدن کرکره مثلا!
الان اگه خودم صفحه رو ببندم حاضرین صفر میشه و وقت خوابم که هست. 
غمگینم میکنه خوندن صفحه های قبلی اینجا. 
خوندن کامنتای پر از محبتتون و دیدن وضع الانمون....:) هوم. 
بالا سمت چپ عالی... ❤❤
عزیزی شما:)
واو چه طولانیییی 
من هیچ وقت طبق اقتضای سنم کاری نکردم ،نمیدونم چرا ! یعنی کردم ولی اصلا به چشم نمیاد
در عوض من طبق اقتضای سنم هر گوهی خوردم:| [میخندد]
خدا هممونو حفظ کنه:) 
این عن با تموم مشتقات و اضافه کاریاش تموم شه بره راحت شیم از دست خودش و تموم آدمای متصل بهش...
وای محمد! واقعا! البته مزایا و ادمای خیلی بی نظیری هم داره ولی کی میتونه انکار کنه فی نفسه عنی بیش نیست؟ 
بعد! دستت سالمه داداچ؟ بنا به مسایل دینی و اینا اجالتا شما به جای بغل دست بده:) دلم وا شد دیدمت:) 
چون کرکره‌ی وبلاگت پایین بود و ستاره‌ت روشن می‌شد ولی می‌اومدم و با یه صفحه‌ی سفید مواجه می‌شدم، امشب هم گفتم چه فایده که بیام وبت؟ ولی بعد اومدم و میزان ذوقم از این که با یه صفحه پر از نوشته رو به رو شدم قابل بیان نیست! :))
خیله خب، خوندم همه‌شو با ولع ولی نظر دادن در مورد تک‌تکشون خیلی سخته. شاید به روزی برگردم مثل اون اولا که آرشیوت رو می‌خوندم، تو پستای قدیمی‌ترت کامنت بذارم. 
میدونی؟ در همین لحظه، عمیقا دلم خواست بریم باغ کتاب، اب هندونه صورتی دلبرم رو بخورم، مصطفی تعریف کنم و از خنده ریسه برم. یا مثلا صحنه ها تند تند بره عقب و ما جلوی مترو سفت در اغوش! قدح اندیشه لطفا
دلم تنگه پُرتقالِ من ..
[نکته: این کامنت و دو تا کامنت قبلیش از دلایلی که نگارنده حوصله کرد جواب کامنت بدهد] 

گل پر سبز قلب زار من… با صدای مرجان یا گلشیفته ترجیحا!
+بغل وبلاگت:))) 
دستم خوبه ولی یه اثر ظاهری مونده روش...
استیکر با کف دست به پیشانی کوفتن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan