آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

گندمزار شدگان.

یک عمر میگذرد گندمم! 
یک عمر میگذرد تا بفهمی و بسوزی و سبزت بشود طلایی! 
گندم یک عمر میگذرد تا ببینی اینجا هیچ چیز دور نیست. 
کارتون خواب شدن دور نیست
شاشیدن بین بوته های پارک دور نیست
گندم، آدم ها یکهو دیو میشوند! و تو نمیفهمی! تو نمیفهمی چطور میشود انقدر هیولا بود. 
پشتت خالی میشود ساقه باریک گندمم! پشتت خالی میشود و دردترش انجاست که یکهو میفهمی اصلا هیچکس هیچوقت پشتت نبوده!
هآی گندم! هآی گندم! یک عمر میگذرد تا بفهمی دنیا چه قدر کوچک است! همانی که شاید ده سال پیش در جاده از کنارت رد شده،یکهو میشود عشقت، یکهو میشود بهت زدگی ات، یکهو میشود نفرتت! بعد یک عصر پاییزی در پیاده رو قدم میزنی و از کنار نفرتت میگذری! 
یک عمر میگذرد تا بفهمی هیچ چیز دور نیست! 
آدم های خوبی را کنارت داری، و بعد در حالی که رد بدها را میزنی میبینی چطور توی خوب هایت تنیده اند! میبینی چطور آدم ها همه بهم وصل اند! میترسی دقیق شوی و یکهو ببینی با یک مادر قهوه ای فامیل در امدی! 
گندمم، اینجا روی ساعد مرگ خوار ها هیچ علامتی نیست! چهره ولدمورت های رذل اطرافمان ترسناک نیست! اینجا غول ها بزرگ نیستند! 
چشم ها دروغ میگویند گندم! دست ها دروغ میگویند! نشانه ها دروغ! کتاب ها دروغ! دروغ! دروغ! دروغ! خدا دروغ! 
اعتقادات معصومانه ات به گای سگ میرود و سبزه تنت، آه از سبز تنت گندم!
آخ که سوختی…
یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم جز قلم هیچ چیز نداریم! 

که کجاست ای سام اغوش تو؟
و چه قدر اسم زیباییه گندم.
( سطر ولدمورت و مرگخوارا و سطر بعدش را به دیوار اتاق قاب میکند )
بعد از نوشتن این پست حس غمگینی به اسم گندم پیدا کردم! یه سبز که سوخته! یه سبز که سوخته! 

(میدود برود دوباره ان سطرها را بخواند و ذوق کند که نوشته اش روی دیوار کسی است!:) )
و چقدر هم خوب انتقال دادی غمشو.
مثل لبخند مونالیزاست! غصه ای که لبخند میزنه.
این پست رو خیلی دوستدارم . حس میکنم تک تک چیزهایی که میخواستم بگم رو گفتم! خیلی خیلی خوشحالم که قابل انتقال هم گفتم! مردیم از بس اینجا نوشتیم و ملت گفتن اصن تو چییی میگیییی؟:-D
خاک به سرم:-D منو این همه خوچبختی محاله محاله! لبخند مونالیزا! چه قدر خفن اخه چههههههه قدددددر:-D؟!
پای شایا به این‌جا هم باز شد دیگه از بس چیزایی که تو ذهن منه رو خوب می‌گه چیزی نمی‌مونه که من کامنت بذارم. [ ایموجی‌کوبیدن روی پیشانی ]
خلاصه که همینایی که خانوم قاف گفت.
خب پس با این اوصاف زین پس باید یه کپی از کامنتای شایا بگیرم و با اسم "شایا پیریم @ عطیه" برا خودم بفرستم:-D 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{
یادت نره باید از زمانت درست استفاده کنی! ما درست وسط فیلم The time هستیم رفیق! زمانت رو بچسب! وگرنه میمیری!
Designed By Erfan Powered by Bayan