آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

کیپ کالم هانی

۱:چادرم رو چپوندم تو کیف. دارم با تخمین مسافت حساب میکنم اگر پارکور بلد بودم با چه نوع پشتکی میتونستم خودم رو از این سکوی مترو به اون طرفش برسونم؟ چه قدر سقف مترو کوتاهه پسر!

یهو تو سکوی اون طرف چشمم میفته به یه پسر با یه جعبه ادامس که نشسته کنار یه خانوم و خوشحال داره پول هاش رو میشمرده! 

تو ذهنم میگم صخی همونه؟

گوشی اش رو که از گردنش در میاره مطمعن میشم خودشه! 

با سرعت جت میرم بالا و از اون سمت میام پایین! نفس نفس زنان جلوش می ایستم:

سلام!!!! شناختی!؟

باهاش دست میدم: چطوری محمد؟ محمد؟! درست گفتم ؟!

_نه!

_وایسا! وایسا فکر کنم! هان! آرش!

میپرسم که چرا اون روز نیومده بود! براش توضیح میدم که من فاکینگ مدرسه ام رو پیچونده بودم و اون ساعت منتظرش بودم!

با یه خجالت و حالت معذب بودن سرش رو میندازه پایین و میگه:بابام گفت اون روز کار نکنم  

از ذهنم میگذره بپرسم خب حالا چیکار کنیم؟ کی ببینمت؟

احساس میکنم از وجودم خوشحال نیست که هیچ! معذب و شرمزده اس! میگم :کاری با من نداری؟ کاری داشتی زنگ بزن! 

چند دقیقه بعد، یه دختر با مانتو شلوار سورمه ای و کتونی های سرخابی در حالی که استین های مانتوش رو چسبیده و دستاش رو بچگونه دو طرف بدنش باز و بسته میکنه رو سکو راه میره و لبخند میزنه! 

من تا الان فکر میکردم خودم اشتباه رفته بودم و این من بودم که ارش رو پیدا نکردم! همش فکر میکردم منتظرم مونده و ازم دلخور شده که قالش گذاشتم! خوبه که اصلا نیومده بود و اونی که انتظار کشید ارش نبود! 

تحربه ی ادما باهم فرق داره! من با نیومدن ارش به هیچ چیز و هیچ کس بی اعتماد نمیشم! اما اگه من اونروز اشتباه میرفتم و ارش با نیومدن من مواجه میشد شاید به خیلی ادما بی اعتماد تر میشد! 

خدایا شکرت که گند نزدم! مرسی! 

خوشحال خانوم! برگشتنه پله هارو مدل خاص خودم میپریدم و سامان میگفت:خوشحال خانوم:)


۲:به زور خودمو از خواب بیدار میکنم. پاشو صخی! پاشو باید بریم باشگاه! 

بعد از باشگاه حس میکنم خیلی کار بزرگی کردم! حس میکنم خیلی ادم جسور و پرشوری ام که خودمو از تخت کندم و تا باشگاه بردم! ورزش کردم و حالا دارم برمیگردم!

زنده بودن ما به خودی خود معجزه اس رفیق! معلومه که همین که هنوز زنده ایم خیلی کار بزرگیه! چه رسد به اینکه از زیر پتو میایم بیرون و خودمونو تا باشگاه حمل میکنیم! 

ما داریم وزن اضافه میکنیم پسر! دکمه سر آستین مانتومون سخت بسته میشه! ما داریم خروار خروار چاق میشیم! اوکی! به درک!

چهار تا شلوار پشت و رو در حالی که پاچه هاشون تمام جهات دایره مثلثاتی رو پوشش میدن کف اتاق ولو شدن. ولشون کن! همیشه هم که نباید اتاق مرتب باشه

روی صندلی پر از لباس و خرت و پرته. اوکی فردا بالاخره یه جوری از وسط این توده عظیم کیف پول و کلیدمون رو میکشیم بیرون. 

لاک آبی از دو یا سه هفنه پیش روی ناخن هامه. ممنونم که جنس خوبی داشتی و نپریدی عزیزم! من حوصله پاک کردنت رو ندارم

هیچی درس نخوندم و هیچ مطالعه ای نداشتم . ولش کن پسر. 

بیخیال تمرین های مدیتیشن و تمرکز قبل از خواب 

بیخیال خوندن کتاب های روزانه

بیخیال رفیق! حالا وقتشه که یه کوچولو کز کنیم زیر پتو و چرت بزنیم! بیا از مزایای سرماخوردگی خفیف و کرختی بهار نهایت استفاده رو ببریم! 



۳:در امتداد سرماخوردگی

بعد از اینکه از درمانگاه برگشتم خونه گفتم: دمت گرم خدایا! سطح توقع انقدی پایین اومده که دیگه نمیگم هر بلایی سرم میاری بیار فقط من مریض نشم! مریض هم شدیم به جهنم! فقط منو رو پاهای خودم نگه دار! فقط همچنان این توانایی رو داشته باشم که خودم رو پاهای خودم و متکی به خودم برم دکتر 

و فقط دست به رفیقامون نزن! خدایا رفیقامون رو برامون نگه دار! بذار یکی باشه که وقتی تو صف پذیرش واسادیم ازش بپرسیم: الان باید چی بگم؟ بگم ویزیت عمومی میخوام؟ 

حالا که زندگی کپسول های گوه سگه، برا اینکه از گلومون بره پایین یه لیوان اب دم دستمون بذار! مرسی خدا! ممنون که دست به رفیقامون نمیزنی. 


۴:حالم خوبه. اروم و خوب. حالا وقت خوابه! 

دیدی چه قدر امروز همه چی بهتر شد؟ [نفس عمیق] کیپ کالم هانی!

کامنت اول خودمون رو هم بگیریم
هر چی میگردم اون پستی که در مورد ارش نوشته بودم رو پیدا نمیکنم. میخواستم لینکش کنما:) خلاصه ببخشید:-D
خدایا دمت گرم. رفیقامونو ازمون نگیر. خیلی اقایی مشتی
سرما خوردگی خر است :|
والااااا! 
دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷ , ۰۲:۵۸ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
محمد :/
من با اسم ها مشکل دارم اقا
به فکرای من چرا دست می‌زنی؟ :| :)) فکر می‌کردم فقط خودمم که تصور می‌کنم پارکور بلدم و می‌تونم راه‌های متفاوتی رو برم برای رسیدن به یه مقصد
ایش بدم میاد ازت-____- چرا همش مثل منی خب؟-_-
:-D
ماچ که کله ات بابا:) چه بیتابم ببینمت:)
آش دهن‌سوزی نیستم بابا! وقتی ببینیم ناامید می‌شی :)))
الان مثلا تو به خودت بگی اش دهن سوزی نیستم حس میکنم یکی به مجموعه ویژگی ها و علاقه مندی های من توهین کرده:| :-D 
هیچم ناامید نمیشم:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan