آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

کابوس

از قرار همیشگی، کسی که در مشکلات اوج خونسردی و منطق را دارد من هستم. 

از آب قند دادن به دیگران تا آرام کردن همه و خواباندن شر ها. 

دیشب از خواب پریدم، توی خواب و بیدار فکرم به هر چه نباید رفت. 

موضوع که دستم امد خونم به قل قل افتاد. عربده_نعره_فریاد میزدم. به خودم که امدم نتوانستم راه بروم. پاهایم شل بود و با زانو زمین افتادم 

ضجه بود یا زاری یا نمیدانم چه! 

سکانس بعد توی صورتش ایستاده بودم داد میزدم و با جفت دست هام توی صورتم میکوبیدم

تهش توی چشم های هم زل زدیم و دنیایی خشم_کینه_نفرت توی نگاهم بود. 

دفعه بعد که به خودم امدم روی مبل نشسته بودم 

چشم هام از شدت ضربه ها دو دو میزد 

دیدم تار بودم

 بلند شدم، جلوی دهانش را گرفتم که اینها را جلوی من نگو! نگو! نگو لعنتی

سکانس بعدی نشسته بود که گفتم بگو! بگو! تعریف کن ببینم روت میشود؟ بگو که…

هق هقم بند نمی امد

گردنم روی پشتی مبل شل شده بود. نفسم بالا نمی امد 

هق هق بی پایان وحشیانه 

کاسه ی اب را توی دهانم چپاندند… تف بر نفسی که باز برگشت.

یقه پیرهنم جر خورده بود. دکمه ها روی فرش ولو بودند. 

عربده نعره یا فریاد! که به الله قسم میروم و هیچکدامتان رنگم را نمیبینید! 

که نیست میشوم! 

"نون"میگفت نه من و تو چرا نیست شیم؟ 

خندیدم گفتم من الان هم نیستم! 

خندیدم خندیدم خندیدم!

میگفت از اشتباهات ما درس بگیرید 

میخندیدم! از کدومشون؟ از کدوم اشتباهتون؟

پیشانی ام را بوسید. در را پشت سرش بست. زار میزدم. 

بعد پاهای برهنه ام را مالیدم 

تو میتونی! میتونی! میتونی! پاشو دخترکم! تو میتونی

بلند شدم. قند پیدا نکردم. یک لیوان آب را با شکر قاطی کردم

سر کشیدم

حوله را توی حمام گذاشتم

به ن گفتم دیگر حرفی نزنید 

اب گرم را باز کردم. روی چهارپایه نشستم

دست هام بی حال روی زمین بود و سرم نزدیک زانو:

یه دختر دارم شاه نداره

از بس خوشگله تا نداره

به کس کسونش نمیدم…

پاهایم هنوز بی حس بود. پاهایم را ماساژ میدادم. بالاخره حرکات کششی کمی بهترشان کرد. نفس عمیق میکشیدم و روی یک پا ایستاده بودم، تمرین های تعادل یوگا

بعد به خودم گفتم: ببین! هنوز اونقدر قوی هستی که اینارو بزنی!

اشک هام بند امده بود 

چند ساعت بعد قرار بود بیدار شوم درس بخوانم

ترک های قول بده و تموم هفت دریا پلی میشدند

جنگ جوی من تو به هیچکس 

هیچ چی احتیاج نداری 

[از همان اول هم اینها توی مغزم اکو میشدند]

جنگ جوی من قوی باش! 

بعد یک ویولن بی کلام پلی شد و همانجور که سعی میکردم فقط به یه صفحه سفید فکر کنم احساس کردم مغزم دارد از درد جر میخورد. 

فردا صبح شانه هایم وحشیانه درد میکردند. بار کدام گناه نکرده روی شانه هایم سنگینی میکند؟ 

{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan