آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

چرا برای زنده موندن به ما مدال شجاعت نمیدن!؟

ساعت چهار با الارم گوشی بیدار شدم. یکی دوتا درس خوندم که دیدم حالم بده. یه ساعتی خوابیدم. 

تا چند وقت داریم؟ هشت و نیم! خوندم خوندم خوندم. اسهال و استفراغ. 

وسطاش استراحت میکردم. بعضی درس هارو فقط روخوانی میکردم. در عرض ده دقیقه تموم میشد. 

استفراغ. نشسته بودم کنار کاسه توالت 

_در رو ببند صخی! در رو ببند بقیه بیدار میشن. 

سامان:هیچ کاری نکن. فعلا هیچ کاری نکن.

تموم که شد بلند شدم در رو بستم، هواکش رو زدم صورتم رو شستم، زمین رو شستم. 

تموم شد صخی. تموم شد. 

به مامان گفتم چیزی نیست پرخوری کردم. 

یه نصف لیوان عرق نعنا سرکشیدم. چه قدر نگران بودم عرق نعنا نداشته باشیم! واقعا از دیدن یه بطری عرق نعنا خوشحال بودم. 

خوندم. خوندم. خوندم. 

انقدر تراکمی و پیوسته خونده بودم که حالم داشت بهم میخورد. 

موزیک گوش دادم و جواب علیرضا و سعید رو دادم. 

از تخت بلند شدم و دیدم سرگیجه دارم. 

یه لیوان اب قند درست کردم و همونجور که قند تو اب حل میشد لباس پوشیدم. 

اب قند رو ریختم تو قمقمه. کلید،کارت مترو، خودکار ابی،مداد، غلط گیر رو گذاشتم تو جیبم. 

تو مترو کم کم حالم بد شد. سرم گرم میشد. 

از کنار صندلی های سکو رد میشدیم سامان میگفت هر جا دیدی حالت بده بشین! بشین بچه! 

سرعت قدم هام رو تند تر میکردم. میترسیدم دیر برسم. 

پله برقی. سرم داغ شد. خیلی داغ شد. یه سیاه چاله از وسط قفسه سینه ام باز شد. میدونستم الارم بیهوشیه. نمیخواستم اون وسط بیهوش شم. نمیخواستم جلوی پله برقی بیهوش شم!

برای دقایقی نه چیزی میشنیدم نه واضح میدیدم. فقط راه میرفتم! فقط راه میرفتم. به خودم که اومدم دیدم دید ندارم و تمام موهای پام سیخ شده. طاقت بیار لعنتی! طاقت بیار. 

یه سکوی فرو رفته قبل از پله برقی های خروج هست. خودمو رسوندم اونجا. نشستم. داشتم بیهوش میشدم. کاملا واقف بودم که دارم بیهوش میشم. خواستم به خانم کناریم بگم اگه از حال رفتم به این شماره زنگ بزن. 

سامان گفت هیچ کاری نکن صخی! هیچ کاری نکن. 

موج تهوع بالا میزد. سر چرخوندم. کیسه زباله زرد مترو درست رو به روم بود. جلوی دهنم رو گرفتم و رفتم سمتش. بالا اوردم. 

چادرم کثیف شد. نفسم که بالا اومد رفتم سمت ابخوری. چادر، صورت و دهنم رو شستم. برگشتم اونجایی که نشسته بودم. قمقه رو از رو زمین برداشتم. دو تا قلپ اب قند خوردم و چند تا نفس عمیق. 

راه افتادم سمت مدرسه. سامان میگفت :نفس ها عمیق، قدم ها کوتاه. اروم رفیق! اروم

تو شوک اون اغمای لعنتی بودم. موهای پام دیگه سیخ نبود و دیدم واضح بود. تو شوک بودم. دوازده دقیقه پیاده روی کردم. 

میگفتم:سامان!؟ این پوست کرگدنی از کجا اومده؟ این یه تنه راه رفتنه از کجا اومده؟

رسیدم مدرسه. خوبه رفیق! خوبه! دیر نکردیم! 

اولین نفر رفتم تو کلاس. دبیر ادبیاتمون مراقب بود. سلام کردم و در جواب چطوری گفتم مچکرم. 

دنبال ناظممون میگشتم. نمیتونستم تنها برگردم. نمیخواستم تنها بگردم. من بابامو میخوام لعنتی! میفهمی؟ میخواستم زنگ بزنم به بابا که بعد امتحان بیاد دنبالم. سر ناظممون شلوغ بود. 

رفتم سر جلسه نشستم. اب قند خوردم . کلیک کلیک در قمقمه بین اتاق و صدای قران اکو میشد. 

دبیر ادبیاتمون_مراقب امتحان_ اومد بالا سرم گفت اخه ماه رمضونی هی اب میخوری بچه؟

توضیح دادم که دارم میمیرم. 

گفت مقنعه ات رو در بیار و...

امتحان شروع شد. دستام میلرزید و حس نداشت. بنویس صخی! بنویس! مغزم نمیتونست رو سوالا متمرکز شه. بنویس رفیق! بنویس. 

نفس عمیق میکشیدم. دبیر ادبیاتمون اومد بالا سرم گفت حالت بد بود بهم بگو. 

چی شدی اخه؟ پریودی؟

گفتم نه. نمیدونم. از صبح اینجوری شدم.

سعی میکردم، فکر میکردم و خودکار اروم رو برگه میچرخید. 

[الان واقعا هیچی از سوالا یادم نیست.]

تهوع. سطل زباله ی کلاس جلوی در بود. برش داشتم و رفتم بیرون. 

اب قند بالا میاوردم. معدم منقبض میشد. تکیه ام به دیوار بود که سر خوردم و نشستم کف راهرو. 

ناظممون اومد بالا سرم. دستش رو روی سرم حس میکردم. 

رفت که مشاور و مستخدم رو صدا کنه. 

بلند شدم. رفتم تو ابدارخونه. صورتم رو نشستم. استین هامو زدم بالا و دستامو شستم. زنجیر قدرتم دور مچم بود. زنجیر قدرت؟ چمیدونم اسم بهتری به ذهنم نمیرسه. 

مقنعه رو کشیدم رو سرم. دبیر دینی مون با قیافه بهت زده از کلاس اومد بیرون:چی شدی تو؟

دستامو مشت کردم:نگران نباشین خانم! مینویسم!

بابد مینوشتم! میدونستم که مینویسم!

با مشاور رفتیم تو اتاق مشاوره که اونجا امتحان بدم. 

یه قرص نعنایی دادن که بذارم زیر زبونم. نفس عمیق میکشیدم و رو میز ولو بودم. یه لیوان اب برام اوردن. 

بنویس صخی! بنویس. نوشتم. نوشتم. نوشتم. 

سرم داغ میشد. چشمامو میبستم و سرمو میذاشتم رو میز. گریه ام گرفته بود. [همین الان از اینکه تا اون لحظه گریه نکرده بودم متعجب شدم]

موج تهوع. سطل اشغال کنار در، عذرخواهی از مشاور، دوباره نشستن پشت میز و نوشتن

رنگ خودکار رو برگه کمرنگ تر و کمرنگ تر میشد. تموم شد. دیدی تموم شد صخی؟ تموم شد رفیق!

برگه رو چک میکردم و از دل درد به خودم میپیچیدم.

دو تا سال پایینی با اون یکی مشاور صحبت میکردن. زمزمه میکردن و میخندیدن. 

جوابارو زمزمه میکردم تا حواسم پرت صداشون نشه. 

یه سوال دیگه! فقط همین یکی رو چک کن. تموم شد. بیست میشی پسر. 

مشاورا گفتن اگه خیلی حالت بده برو خونه برات غیبت رد میکنیم!

گفتم بعد چی میشه؟ گفتن دوباره میای امتحان میدی. 

خندیدم:نمیشد اینو زودتر بگین؟ امتحانم تموم شد! 

برگه رو دادم. مشاور رفت بالا و چادر و قمقه رو اورد پایین. زنگ زدن بابا بیاد دنبالم. 

لیوان ابی که برام اورده بودن رو ریختم پای گلدون. 

رفتم تو حیاط نشستم. 

چرا بابت زنده موندن به ما مدال نمیدن سامان؟ چرا بابت زنده موندن به ما مدال نمیدن؟

اشکام راه گرفتن. چادرت رو بکش سرت صخی. 

رفتم بیرون کنار در مدرسه نشستم. اشکام میرفتن. بی صدا! بی صدای بی صدا. فکر میکردم که حتما یه چیزیم هست! شاید سرطان دارم! مرگ خودمو تصویر میکردم. سرطان؟ هوم!

فریماه نشست کنارم. حرف زدیم خندیدم! با گریه خندیدم! چه قدر سگ جونی لعنتی! چه قدر همیشه میخندی!

گفتم:نمیمیرم نه؟ [با لحن اون کارتونه]من میدوووووونمممم 

خندیدیم! بلند شدم رفتیم تو. حالم بد بود. شهرزاد کنارم نشست. فریماه و ملیکا بالا سرمون واساده بودن.

سرمو گذاشتم رو پام. زدم زیر گریه. اشکی بود که میرفت. بازوی خودمو نوازش میکردم. الان بابا میاد صخی. الان تموم میشه. 

بابا اومد. بچه ها گفتن بابات اومد. پاشو!

گفتم واسین!  بچه شو که این شکلی نبینه

اشکامو پاک کردم. 

بابا در ماشین رو باز کرد. اشکی بود که میرفت. بی صدا. اونقدری بی صدا که بابا یهو نگام کرد و دید صورتم خیسه. پرسید چیه و اینا که گفتم دلم درد میکنه. 

برا درد دلم گریه نمیکردم! من داشتم بیهوش میشدم سامان!وسط مترو! 

دفترچه بیمه رو از مامان گرفتم. جلوی درمانگاه ایستاده بودم تا بابا ماشین رو پارک کن. 

تا بابا بیاد برو تو ویزیت عمومی بگیر صخی! 

نمیخوام! نمیخوام! اگه قرار بود تنها برمویزیت عمومی بگیرم بابارو از وسط سرکار نمیکشیدم بیرون! نمیخوام! من بدون بابام هیچ جا نمیرم! 

تکیه دادم به درخت پشت سرم. 

چیه دخترم؟ میخوای ببینی بابا میاد؟ اره عزیزدلم. بابات هر جا باشه به خاطر تو خودشو میرسونه. اره عزیزدلم. بابات میاد دخترکم. 

نشسته بودم رو صندلی انتظار. بابا بالاسرم ایستاده بود. سرمو تکیه دادم بهش. دستشو گذاشت رو سرم. میباریدم. بی صدا بی صدا بی صدا! اخ از این صبوری بی انتهات صخره! 

دکتر ویزیت کرد. امپول و شربت و کپسول. تو اتاق تزریقات نشسته بودم. دوباره حالم بد شد. تصور میکردم تو مترو بیهوش شدم و با سر خوردم زمین و مردم. فقط کافی بود میافتادی زمین! فقط کافی بود میافتادی زمین لعنتی! هنوز زنده ای! هنوووووز زنده ای! 

تموم شد صخی. تموم شد دخترم. الان امپول میزنیم تموم میشه. 

یه خانمی که تو صف بود هوامو داشت. گفت اول تو بزن. 

گفتم مرسی

نشنید. صدا برام مونده بود؟ صدا برا ادم میمونه؟ گفت:جانم؟ چی گفتی؟

گفتم مرسی

دراز کشیدم. مقنعه رو کشیدم رو صورتم. اروم باش صخی. یه لحظه گریه رو ول کن. عضله هات رو شل کن. نفس عمیق بکش. افرین. شل کن 

خانمی که تو صف بود کتونی هام رو جفت کرد! با بهت گفتم زحمت نکشید خانوم! گفت تو هم مثل دختر خودمی! ایشالا زود خوب شی. 

دستم جلوی دماغم بود. تف به ابریزش بینی! بابا یه دستمال برام گرفت. 

رفتیم دم در. باشه صخی. هیس. گریه نکن. دندونام رو بهم فشار میدادم. خدافظی کردیم. در پشت سرم بسته شد و بابا رفت. 

سیل غم بود که از گونه ی خشکم میریخت… 

سامان:هیس. صخی! صخی! تا کی میخوای غصه بخوری؟

کنار اسانسور وایسادم. من دارم خودمو میکشم سامان. 

من دارم خودمو میکشم. رسما چیزی به نام سیستم ایمنی برام نمونده. کورتیزول! هورمون کورتیزول لعنتی! 

تموم شد صخی. تموم شد. الان میریم خونه دراز میکشیم. تموم شد رفیق تموم شد. 

بخوابیم صخی؟ بخوابیم؟
شاید تو خواب … شاید تو خواب سامان… شاید توی خواب…
سیل غم بود که از گونه ی خشکش میریخت 
و عزادار خودش بود که در خود میسوخت
چشم بر وسوسه ها بست و چیزی نشنید 
گفتنی بود ولی باز، دهانش را دوخت
شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷ , ۱۳:۰۶ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
امروز واقعا گند بود
گنننننند
منم ماشین زد -_-
وااااااااااااای محممممممد! میگیرم میزنمتا! حواست کجاست پسر؟ 
مراقبت کن. ما لازمت داریم حالا حالاها! 
+و بله! صددددددددد البته که قطعا ماشینه کور بود تو رو ندید. فدا سرت. ولی جان صخی مراقبت کن از خودت:|
الهی 
خوبی الان صخی؟
چه روزی گذروندی :-\
یه دوره هایی تو زندگیمون بودا 
کسی میپرسید خوبی میخندیدم میگفتم اوووووو! صخی مگه بدم میشه؟:)
الانم یه دوره ای تو زندگیمونه که کسی میپرسه خوبی باید لبخند بزنیم بگیم قربونت! مچکرم!:)
خلاصه که قربونت. مچکرم:) 
تا همین الان خواب بودم احتمالا یک ساعت دیگم میخوابم 
یکم سرم درد میکنه و جز اون ظاهرا خوبم
مرسی لیمو جانم:) چشماتون خسته شد که این همه رو خوندنین بابا. 
کاش فردا بیای بنویسی که تا الان خواب بودم . 
با فکر کاش خودش بغض گلویش را میبندد
فعلا بغلم کن نلی/_\
بیا در آغوشِ اسلااااااااااام
/________________________\
جووووووووووووووون باباااااااا! اسلام کی بودی تو توله؟3>
:))))
باز میچرخه صخی . دوباره همونا برمیگردن
هیچکدومشون دایمی نیست
من وقتای ناراحتی یا مریضی دلم میخواد فققققط بخوابم , خواب خیلی خوبه.بخواب.همه چی اون لحظاتی که خوابی تموم میشن

اره!:) اره درست میشه پسر 
درست میشه:)
اره یادمه تو یه پستی گفته بودی:)گمونم پدرت هم همین عادت رو داشتن. 
خواب خوبه اقا! خواب خیلی خوبه! 

نگارنده یه دور پست رو میخونه و دوباره اشک میریزه
من به فدای چشم تو 
کور شدی که بچم.:| 
پاشیم یه چیزی بخوریم؟ یه کوچولو اب؟ 
@ممد
داداش! پستت رو خوندم
کما اینکه واقعا راننده نیسان کور بوده. مراقب کن زود خوب شی!
Stay in my arm if you dare 
Or must i imagine you there

سطح انتالپی موزیک بالاس ولی خب:| 
غلط املایی هم نگیرید سر جدتون
شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷ , ۲۰:۱۹ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
ناموسا با اون خرش توی پیاده رو بود...
ای جانم. باز خداروشکر زنده ای:| 
لطفا خودتو تا تاریخ بعدی زنده نگه دار :-D 
شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷ , ۲۱:۴۲ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
تاریخ بعدی چندمه؟!
اینجا بگم؟:-D 
من یه تاریخ گفتم که خیلی دوره:| یک سال و خورده ای بعد:|
بچه ها گفتن دیره و اینا 
گفتم زودترم شد که چه بهتر فقط هماهنگیش با شماها. 

زود خوب شـو دختر …
خیلی بهترم خداروشکر:) مرسی
زنده میمونیم پسر! زنده میمونیم.
امتحان فیزیک نهایی رو جوری دادم که نمیتونستم رو صندلی بشینم.
از شدت درد.
نیم خیز امتحان دادم
دو دقیقه یه بار می ایستادم...
هنوزم یادمه فقط میشمردم میومدم پایین.هر سوالی که مینوشتم میگفتم معدل،مدرسه سمپاد،خانم ش/ مامانت/بنویس!
از شدت درد تموم تنم بی حس بود صخی!
وقتی از پله های اون مدرسه ی غریبه ی لعنتی میومدم پایین نمیتونستم راه برم.
بچه های حوزه مسخره ام میکردن.
هنوز هیچکدوم از بچه های ما پایین نیومده بودن،نشسته بودن آبروی سمپاد رو بخرن...
میدونی صخی؟ اون آخرین بار نبود،آخرین امتحانم نبود. تو چهارسال دانشجویی هم امتحانایی داشتم که میدونستم تا آخر امتحان بیهوش میشم...
بعدش خودم مثل یه دختر خوب رفتم دکتر،نشستم تا دکتر بیاد،نوار قلب بگیره،اکو بنویسه...
به ما مدال نمیدن ولی ما زنده میمونیم صخی!
فقط اخر! دیروز اگه تو اون حال نزارم این کامنت رو میخونم فی الواقع جامع دران و هق هق کنان زار میزدم! 
ما زنده میمونیم! از یه جایی به بعد فقط همین مهمه. فقط نفس بکش لعنتی همین دیگه اوج قهرمان بودنه!

+اقا الهی بگردم خب:( 
چه قدر کرگدن بودن سخته. و بذار بگم بهت افتخار میکنم دختر خوب:) 

و در اخر ! به ما مدال نمیدن ولی ما زنده میمونیم صخی! …
منم به تو افتخار میکنم و میخواستم بگم شاید این اولش باشه تازه ولی هربار بیشتر به قوی بودن خودت افتخار میکنی،مگه همینو نمیخواستیم؟ که قوی باشیم؟
:)))))) درود برت دوست عزیز:) 
يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷ , ۱۲:۰۵ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
خیلی طول بدی من یه بلایی سر خودم میارما :/
لعنت:-D زنده بمون لامصب:-D اقا من حس و حال هماهنگی ندارم خداییش 
یه تاریخ هماهنگ کنید هر وقتی شد من خودمو میرسونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan