آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

پست هزار و چهارصد و دهم

صبح دیر رسیدم! بگذارید برایتان بگویم تنها جایی که در تمام عمرم دیر رسیدم مدرسه است!

دخترانی که برای رسیدگی به تاخیری ها دم در می ایستند، سلام کردند. سلام به روی ماهت گویان باهاشان دست دادم. 

پله ها را بالا رفتم و در کلاس خالی را روی خودم بستم. کوله ام از شانه سر خورد. وسط هوا، تهش را گرفتم و چپاندمش روی نیمکت. 

دینی صفر شدم!

از عربی هیچ بارم نیست

ریاضی تک میشوم

فیزیک را نمیدانم 

و همه اینها برایم مهم نیست! تمام دیروز را فیلم دیدم. گاها وسطش غذا خوردن، شستن قفس پرنده ، چت و خنده و ... هم بود، اما تایم های کلیدی ام را فیلم دیدم.

اگر به نوشته های دو روز پیشم نگاه بیندازید پریروز را هم کلا خانه نبودم. 

به نوشته های یک هفته اخرم هم نگاه بیندازید هیچ خبری از هیچ تلاش یا حرکت مثبتی نیست! 

نه تنها ورزش نمیکنم و درس نمیخوانم بلکه مثلا یادم میرود قرصم را بخورم! افتضاح است. 

داشتم میگفتم. کوله را چپاندم روی نیمکت و از خودم پرسیدم خب پسر؟ جریان چیه؟

ندا آمد:من وقتی ذهنم درگیر هزار تا چیز باشه، به هیچی فکر نمیکنم! هیچی برام مهم نیست! وا میدم! ته میکشم! تموم میشم! 

الان؛ ذهنم درگیر هزار چیزه! 

حالا ارام تر بودم. خیلی ارام تر. دیالوگی میگوید:

_بله! مشکلات شما معنا داشت.

_عجب تسکینی!

خب! همین! پس بیخود نیست که مثل یک گوجه لهیده زندگی میکنم! بیخود نیست و همین که بیخود نیست خوب است!

فقط همین که بدانیم کجای سد سوراخ است یعنی نصف راه را امده ایم! حالا فقط یک پتروس فداکار میخواهیم که انگشتش را فرو کند ان تو! 

من میدانم چه مرگم است! عجب تسکینی! 

*دیالوگ از کتاب سومویی که نمیتوانست گنده شود
اثر اقای اشمیت:) 
تو مغزمون اکو میشه
و وهم و وحشیانه ترین برخورد
و ولی اما اگر به این مردم
_سورنا
چهارشنبه ۲۹ فروردين ۹۷ , ۱۵:۵۹ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
درستو بخون بچهههه
به به:)چه خوبه اینجا هستی تو
به هر حال من که دوسِت دارم . 💙
برام بمونی نل! [قلب نارنجی]
چهارشنبه ۲۹ فروردين ۹۷ , ۲۱:۵۰ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
نمیبینی منم طوفان کردم؟
میبینم:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan