آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

وقتی که دلتنگی امیدت کم نشه/خدا همون لحظه دلتنگ بنده شه

۱:یهو سر عقل میای! یهو بعد از اینکه با کفش پاشنه هفت سانتی خودتو خفه کردی و شونه هات از شدت بلند کردن چیزای سنگین تیر میکشن، بعد از ساعت ها زیر بارون بودن به این نتیجه میرسی بهتره با بدنت مهربون تر باشی. 

صبح در حالی بیدار میشی که صدات در نمیاد و بله تبریک میگم! شما سرماخوردید! دیدی بالاخره به فاک رفتیم عزیزم؟


۲:گوه بگیرن در اون ورژن خوشحال منو! اره بابا من بی غم عالمم! اره من یه نارنجی رنگی رنگی ام! 

کی گفته ما داریم سلول به سلول به گا میریم؟ کی گفته زیر بغل سفت شده از مرگ جنازه ی خودمون رو دو دستی چسبیدیم و داریم نعش کشی میکنیم؟


۳:خواهر و مادرتون مزین اگه یکی دیگه همش باید مسعول کارهای شما باشه! اه!


۴:از ساعت هفت و نمیدونم چند دقیقه دارم تلاش میکنم بخوابم. احساس میکنم تب دارم. از لای دندونای بهم فشرده ام به خودم میگم که تو قربانی نیستی! تو از بین نمیری! 

ذهنمو ساکت میکنم. چرتم میبره. تلفن زنگ میخوره 

من:بیدارم مامان

بلند میشم جواب میدم لباس میشپوشم

بعد در حالی که یکی درونم داد میزنه نمیر لعنتی بطری اب رو فرو میکنم تو دهنم. بغض رو میبره. چشمام پر و خالی میشن.

دمپایی رو برمیدارم و تو آینه به خودم نگاه میکنم. خب پسر حله! قیافه مونم قشنگ داغونه! 

نگاهم لاک آبی روی انگشتای پام خیره اس! فکر میکنم شاید بهتره کفش بپوشم. گور پدرتون که ادم باید از لاک ناخنش هم بترسه!

تو اسانسور به مرده متحرک رو به روم نگاه میکنم. لبام سفیده و وسطش یه شیار و یه باریکه خون هست! بگایی عزیزم! خودت خبر نداری. 

لحنم رو انتخاب میکنم:سلام علیییکم!چطوری؟ 

صدام از ته چاهه. 

میگه :سلام خوب نیستم. 

حس از پاهام میره. سرمای بیرون تنم رو میلرزونه. احساس تب و لرز دارم. یه مشت دروغ مسخره تحویلش میدم

نمیشنوم تو لحظه های اخر چی میگه. قفس رو میگیرم و بر میگردم. 

قفس میخوره به پله ها. پرنده بیچاره میترسه. سعی میکنم حرف بزنم. 

تو اسانسور علاوه بر پاها، دست هام هم بی حس میشن سرم گیج میره و دستمو به دیوار بند میکنم. 

چند ثانیه بعد انرژی و خشم عجیبی دارم. حداقل اونقدری توان تو دستام هست که در رو محکم بکوبم بهم. 

جنازه ارجمندمون رو روی تخت پهن میکنیم! اشکیه که سرازیر میشه و اره پسر! اگه نمیدونی بدون! بگایی عزیزکم! بگا! 



پ.ن:عنوان از اهنگ دلتنگ سینا حجازی. نمیدونم چرا تو مغزم اکو میشه… [نفس عمیق]


پ.ن۲:بلند میشم و لباسام و میذارم تو کمد. شال و مانتو اویزون میشن. شلوار تا شده میره سرجاش. فردا صبح، با چشمای پف کرده از گریه ی امشب بیدار میشیم و در حالی که برا زندگی مون سگ دو میزنیم یادمون میره دیشب چه قدر بدحال بودیم


پ.ن۳:جوراب پشمی و شلوارک! مناسب برای تمام فصول بدحالی! 

میگم صخی جالبه که همینگوی ویولن سل میزده ها

خیلی ممنونم که تلاش میکنی حواسم رو پرت کنی.
وای اره! چه قدر جذابه واقعا! حالا با این همه جذابیت چیکار کنیم اصن؟ :| همینگوی عزیزم ویولن سل میزده! خدای من! من با این همه موهبت الهی چیکار کنم؟
I had a one_way ticket to a place where all the demons go
Where the wind don’t change and nothing in the ground can ever grow
No hopes just lise and you thought to cry into your pillow
ولی یه روز یاد میگیریم در ریم از این بعضی بعد از ظهرای غمگین 
هم توووووو هم من
یه نکته ای رو هم همینجا با همین حال سگی مون یک بار برای همیشه تو این وبلاگ ذکر کنیم:
ماها از حجم بدبختیای هم اگاه نیستیم! پس اگه فکر میکنی ارزش حرفی که میخوای بزنی کمتر از سکوته خفه شو جاناتان
ضمن اینکه بهتره از سه چیز دست بکشیم:
قضاوت دیگران
احساس فرشته ی نجات بودن و احساس أبر مصیب زده ی عالمین بودن!

البته نگارنده ی کتاب جاناتان مرغ دریایی بسیار مودب تر از بنده بودند ولی مهم مفهومه که کلام من هم منقعدش میکنه. 
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan