آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

نوشتن گاهی ناگزیر است

شاید سالها بعد با شنیدن این موضوع غمگین بشم!

شایدم تسکینی بشه و زیر لب بگم : خب پس قبلنم تجربه اش کردیم! چیز جدیدی نیست!

به هر حال اگه تو چهل سالگی از صدای عقربه های ساعت بترسم احتمالا یادم میافته که تو هفده سالگی هم از این تیک تاک بی وقفه میترسوندم! 

تو هفده سالگی هم از گذر عمر وحشت میکردم و دلم نمیخواست حتی یک قدم، یک روز و یک ثانیه به هیژده سالگی نزدیک بشم. 

پ.ن۱: حالا هر چه قدرم خودمونو اسکل کنیم که قراره بابانوعل برا تولدمون کلی قاقالیلی بیاره! هوم! 

پ.ن۲:هوم! کاش اون تاکسیدرمی پست قبل اینجا کاربرد داشت!

و بله! من حتی یک بار جلوی آینه ایستادم و به چین هایی که موقع خندیدن کنار چشمام میافتاد نگاه کردم! به تار موی سفید وسط ابرو و به چین های پیشونی!

متاسفانه جموعه ی این احساسات،چیزایی نیستند که ادم بهشون افتخار کنه. 


بی ربط نوشت:***** انقدری قشنگ تو نقشه که حتی منم باورم شد عاشق این دختره اس:| بعد یادم اومد همزمان با این عشق آتشین به منم پیام داده:| چه قدر لاشی ای تو اخه نفسم؟:) 


بی ربط نوشت ۲: دیگه چی مونده که ما ندیدیم؟ دیگه چه نوع بدبختی این دنیا مونده که ما حداقل یه قاشق ازش نچشیده باشیم؟ 

دیگه چی میتونه مارو از پا بندازه؟ هوم! هوم! 

خیلی مسخره اید که هی میگید تازه اول راهه و زندگی هنوز کلی بالا پایین داره و ال و بل! اگه اول راه های شما گل و بلبل داشته، ما از روز اول واحدای بگا رفتن رو پاس کردیم. 

یادم میمونه نفر بعدی که گفت تازه اول راهه رو خودم با دستای خودم خفه کنم. 

تو راه تلف میشی رفیق. شک ندارم
اقا! یه جوری قصه رو گنده کردی همه کم اوردیم! 
این خودتی که قولات یادت میره! همش زندگی کردنو یادت میره حتی یادت میره که یادت میره!#شایع
اپولو که نمیخوایم هوا کنیم بچه. یه دوره ی سه هفته ایه کوتاه مدته! 
میدونی چرا نمیشه؟ چون با سر میری توش، گندش در میاد، بعد برا تسکین خودت، برا جریمه خودت و خیالت که راحت باشه یه تصمیم یهویی مسخره میگیری! 
بعد گند زندگی در میاد و میبینی نمیشه و دوباره تیک! به ثانیه ای همه چی خراب میشه. 
اصلنم سخت نیست. از بس گفتی سخته از بس این غول مسخره رو غول تر کردیم سخت شد. اقا نشد؟ دیروز نشد؟ امروز نشد؟ اوکی. فردا. 
به جای اینکه مثل اون دونده ی محاسبه کار پشت خط باشی، یه بار دست از نقشه کشیدن و حساب کتاب بردار و فقط بدو! بدو! بدو! 
حالا که با فکر کردن و نقشه کشیدن جواب نمیده شاید با بی فکری جواب داد. زل نزن به بیست روز ، بیست ماه بعد و بیست سال بعد! 
هر روز فقط تا ته همون روزو ببین. ببین امروز باید چجوری بگذره. 
در ریم اقا! این زندگی رو بذاریم رو زمین فرار کنیم
متاسفم رفیق. ولی از یه جا به بعد گند خسته بودن و فرار کردنم در میاد. 
کپن هواخوریامون یه جا تموم میشه! و کپن غصه خوردن و کپن خستگی! 
هر چه قدر امتحان کردیم و به جواب نرسیدیم مهم نیس. ما n بار شکست نخوردیم بلکه n بار یاد گرفتیم از چه راهی به موفقیت نمیرسیم! رها کن اقا. یه راه دیگه! یه راه دیگه! یه راه دیگه! انقدر میریم تا برسیم. یه راه دیگه! 
فعلا با چالش هر روز فقط امروز برو جلو ببینیم چی میشه. کلا به هیچی فکر نکن. هر روز فقط امروز. 
قشنگ گننننننننند کارامون در اومده سامان
عح؟! اخ جون! اگه قرار باشه چیزی درست شه از همین نقطه ی مقدس درست میشه. 
خیلی جدی جدی داریم بزرگ میشیم، من هنوز نمیتونم هضمش کنم!
ولی خب خوبیش اینه هنوز میشه خوش گذروند صخی! تو هر سنی که باشیم! با عصائم میشه رقصید پسر!
یکم دیگه بدبختیا زیاد شن نسبت بهشون سِر میشی، یکم تحمل کن به اون نقطه برسی!
و... تازه اول راهه[ در را میبندد که دمپایی پرت شده به صورتش اصابت نکند]
اره مسی جددددی جدی داریم بزرگ میشیم
با عصاعم میشه رقصید! این جمله رو یادم میمونه!:) میندازمش تو قلک حتی!:) 
سر میشی! هوم! سر میشی پسر! اره بابا سر میشی!
[دمپایی هایش به گوی زرین متصل اند. صدای خرد شدن استخوان جمجمه مسی در بلاگ طنین انداز میشود]
من وقتی ۱۸ سالم نشده بود میگفتم آی اگه من هیژده:)سالم بشه چه کارا که نمیکنم
فقط دنبال این بودم بگذره و بهش برسم
وقتی بهش رسیدم به حد فراوانی پوکر بودم که هیچ غلطی نکردم و اون چیزی که توی ذهنم بوده شاید یه رویا بیش نبوده یا یه چیز تخیلی (ولی شایدم از بی عرضگی خودم بوده )
خلاصه تو اون زمان هی میخواستم زمانو نگه دارم که اقا نگذر من هنوز استفاده رو نبردم ازت(زمانو عرض کردم)
بعد با یه چندتا اتفاق ۱۸ سالگی شد بدترین سن^^بعد هرچی گذشت گفتم وای خوبه میگذره حاضر نیستم برای یه لحظه هم برگردم به اون سن 
خلاصه از گذر عمر اصلا نترس 
هیچی نه تو الانش هست نه تو بعدش
هرکاری عشقت میکشه بکن فکر نکن کپنت تموم میشه:)))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan