آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

منتهی علیه فلاکت کجاست؟

بذار برات تعریف کنم! ببین پسر! 

یه گوی بزرگ شیشه ای تصور کن. یه گردالی از جنس نازک ترین شیشه جهان. 

من خسته شدم از بس زندگیم یه گردالی شیشه ای نازک بین دستای لرزونم بود. 

خسته شدم از بس این گلوله رو دو دستی نگه داشتم 

من خسته شدم از روزایی که به خودم بالیدم چون از همه سختیا جون سالم بدر برده بودم

و خسته شدم از همه اشک ها و هق هق ها برای اینکه هنوز نمرده بودم!

من از زندگی و مرگ خستم سامان. 

از انتخاب مسیر برای این گوی بددست نازک خستم.

از اینکه نمیشکنه و از ترس اینکه بشکنمش.

مدام دستامو جلوی بدنم میبینم. دستای لرزونی که یه گوی شیشه ای نازک رو نگه داشتن 

پاهایی رو میبینم که میخواد تو مسیری پا بذاره که که این گوی لعنتی نشکنه!

و من اینجا هزارتو میبینم سامان! یه هزارتو پر از مسیر!

مطمعنم یه روز میمیرم! در حالی که سر هزارمین فاکینگ دوراهی زندگیم ایستادم و دارم عذاب میکشم و انتخاب میکنم! 

در حالی که هنوز با همه وجود نگران اون گوی لعنتی ام

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan