آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

مرگ از پرچین مزرعه سرک میکشد

هی گفتن زود حاضر شید 

لباسای مشکی بذارین 

هی اینارو گفتن ولی نگفتن چه خبره

اخرای جاده بودیم. کل مسیر به حدس و گمان اینکه چه اتفاقی افتاده گذشت. نسی بغض کرده بود. فرهاد داشت میگفت یه وقتایی مصلحت خدا به چیزیه که ما دوست نداریم. 

کلافه گفتم خب یکی بگه چه خبره؟ بابا اینجوری خیلی بدتره!

فرهاد اب پاکی رو ریخت رو دستم.  بعد اضافه کرد:حالا خوب شد ساجده خانم؟ 

دیگه نتونستم حرف بزنم. سرمو تکیه دادم به شیشه. دست خودمو گرفته بودم و فشار میدادم.

کم کم دستم از فشار بی حس شد. دندون هام هم. صورتم خیس بود.

قلبم درد گرفت. سامان میگفت نفس بکش صخی نفس! 

بطری اب رو برداشت و فرو کرد تو دهنم. 

از پمپ بنزین تا دم در خونه اشکام بند اومد. با دهن باز به یه جا زل زده بودم و فقط برا اینکه مطمعن شم تو همین وضع سکته نزدم و خشک نشدم یه لحظه سرمو تکون دادم. تکون خورد! لعنت به این پوست کلفت!

شال ابی سرم بود. من فکر میکردم بابا بزرگ هنوز باشه! فکر میکردم میتونم دستاشو ببوسم! فقط فکر میکردم اوضاعش خیلی نگران کننده شده. رسیدیم.

به علی اقا سلام کردم و دوباره اشک شروع شد. 

هیوا بغلم کرد گفت گریه نکن صخی 

نمیشد که! نمیشد! اشکام قیافه همه رو پکر تر کرد. حتی حوصله سلام کردن به محسن رو نداشتم.

رفتیم تو. با سه چهارنفر اول که روبوسی کردم نتونستم حرف بزنم.

یه گوشه نشسته بودم بی صدا گریه میکردم. کفن و پنبه و غیره و ذالک رو اوردن باز کردن که کم و کسر نباشه. 

نتونستم بشینم. اومدم تو حیاط. به فرهاد گفتم نمیریم؟ رفتم پشتش قایم شدم. دستمو گذاشتم رو شونه اش و زار زدم. صدام بالا گرفت که رفتم سمت کوچه. فرهاد در ماشینو باز کرد. گفت بشین گریه کن…

اروم که شدم دوباره برگشتیم. سکوت لعنتی خونه رو برداشته بود. هیچکس هیچی نمیگفت. اشکام بی صدا میرفتن… خاطره ها رو میدیدم. بابابزرگ رو میدیم که برام انجیر پوست میکنه. که منو میبره تو باغ از اون درخت انجیر خفنه برام میچینه. که بهم خرده نون میده تا برای مرغا بریزم و ذوق کنم. بابا بزرگ رو میدیدم که پا به پای اشکای خانواده ما اشک ریخت. که همین سه ماه پیش با پای خودش اومد خونه مون! که همیشه میگفت بشین بغل بخاری سرما نخوری. که وقتی از حیاط پسر عمه ام میوه کش میرفتیم دعوامون میکرد.

بابا بزرگ رو میدیم که بغل بخاری نشسته و برام پرتقال پوست میگیره، از اون پرتقال تو سرخ شیرینا.

بابابزرگ رو میدیم و حرف از خاکسپاری و ختم و زمان ها بود...

اهای زمونه 
این گردونت رو کی داره میگردونه
بارون بارونه 
صخی =(
جان:(
دنیا رو بگرد، بذار زمان‌ها بگذره، یه روزی می‌فهمی که هیچکس مثل بابابزرگا و مادربزرگا نیست. دیگه فلک مثل اونا نمیزاد، هرگز
هرگز… کازیمو:(
فقط اغوشی ارامش داره که نیست... 
صخی گریه عب نداره. برات ارامش ارزو میکنم دوستم. 
میبوسمت. 
روحشون قرین رحمت و ارامش نیز. 
ممنونم معصومه جان 
عزیزمی
میبوسمت
تسلیت میگم عزیزم. روحشون شاد.
منم با اولین مرگی که روبرو شدم مرگ پدربزرگم بود. حستو میفهمم. خدا به دلت آرامش بده... هیچی جاشو پر نمیکنه... زندگیِ دیگه :(
مامان:( فدات بشم ، ممنون
اولیش نبود:) چهارمیش بود
هیچی جاشو پر نمیکنه...
ممنون همدردیت عزیز
تسلیت میگم صخی... خیلییی خوب میتونم حالتو بفهمم.. سخته واقعا.. خدا بهتون صبر و آرامش بده :( 
سلامت باشی جیمی جون
ممنونم
خدا مادربزرگ عزیزت رو رحمت کنه 
صخی درکت میکنم،گریه کن تا سبک شی:(
من که دیگه پدربزرگ ندارم😢
خنده ها بلند، گریه ها بلند...
خدا رحمتشون کنه
تسلیت میگم عزیز جان٬روحشون شاد
هیچی الان نمیتونم بگم برای ارامشت:((

ممنونم میم عزیز
خوبم:)
..
تسلیت میگم
ممنونم پری جان
تسلیت میگم...
متشکرم انه
تسلیت میگم
من هیچکدوم از پدربزرگامو ندیدم
ولى ختم مامان بزرگم حس و حال خیلى عجیب و بدى داشتم
میدونى باورش سخته
یادش همیشه سبز و زنده 
الان که میخونم میگم عحححح اره پسر! اون لحظه اینجوری کردیم! اونجا که از خونه اومدیم بیرون رفتیم پشت فرهاد قایم شدیم
اونجا فلان شد
چرا همه چیز انقدر سریع تبدیل به گذشته میشه؟
باز یادت رفت خودت کامنت گذاشتی؟:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan