آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

مرا رها مکن

دیشب یه خروار گریه کردم. 

با یاسی حرف میزدم. به هق هق افتاده بودم و با چرت و پرتامون میخندیدم. بهش میگفتم ترکیب صدای هق هق و خنده یه چیزیه تو مایه های ناله ی گراز! 

اینجا برف نمیومد. یاسی میگفت دعا میکنم فردا که از خواب بیدار شدی زمین سفید باشه 

انقدر اشک ریختم که بی رمق و خواب _ بیدار شدم. تموم مدت اهنگ مرا رها نکن عقیلی پلی بود. تو خواب و بیدار گفتم خدایا اگه صدامو میشنوی فردا یه برف گنده بیاد مدرسه ها تعطیل شن! فقط یه نشونه میخواستم ! نه برف اونقدرا مهم بود نه تعطیلی! من میخواستم باورم شه یکی صدامو میشنوه!

ترسیدم فردا صبح برفی نباشه و باز ناامیدتر از قبل… 

بعد در مست ترین حالت ممکن فکر کردم مهم اینه که دارم دعا میکنم! بعد از نمیدونم چند هزار روز! چه بیاد چه نیاد همین اعتماده دعا کردن قشنگه 

خوابم برد

بیدار که شدم صورت فرهاد جلو صورتم بود. ماچش کردم. 

گفت بگیر هر چه قدر میخوای بخواب! فردا تعطیله! 

از بازوش اویزون شدم. 

رفتم تو پذیرایی یکم تلوزیون رو نگاه کردم. تقریبا هیچی نمیدیم[خوابم میومد] خوابالو دستامو تو هوا پیچ دادم و رقص کنان رفتم تو تخت

به یاسی پیام دادم 

صبح که بیدار شدم زمین سفید بود...

خب خدایا دیگه صخی فهمید صداشو شنیدی،این سوز سگ‌کشو ببر چاییدیم از سرما!-_-
الهی الهی:-D 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan