آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

عنوانم نمیاد

-۱: درست نمیدانم چه میشود که یهو وسط خواندن وبلاگ ها بغضم میگیرد. 

این هزارمین بار است که تلاش میکنم با پست صوتی،یا نوشته یا هر چیز دیگری ستاره وبلاگم را روشن کنم. 


۱:سه شنبه و چهارشنبه خیلی خوشحالم! دور خودم میچرخم میرقصم و قهقهه های تموم نشدنی ام فضا رو پر میکنه. 


۲:دوشنبه تست اجرای تالار وحدت بود. در عرض هفت دقیقه ناهار خوردم،دوش گرفتم،مسواک زدم، لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون! تهش با کلافکی وسط خیابون ولیعصر ایستادم. زنگ زدم نگار و گفتم من گم شدم! دارم دور خودم میچرخم! بعد بدو بدو از بین عابرا رد شدم و خیس عرق رسیدم دم در پلاتو...

و از دیدن دنسرای خوب کشور بغض کردم!

شیوا تپل تر از عکساش، و یاسمین لاغر تر از قبل به نظر میرسیدن. 

فرشته همه کاره ی تیم و نور چشمی فرزین بود

مریم نگاه مهربونی داشت

و! چشمای قهوه ای فرزین مهربون و صداش به شدت محجوب بود. 

همونقدر که انتظارش میرفت با تجربه و متواضع. 

تست رو قبول شدم و اذر ماه قراره کفشم استیج تالار وحدت رو لمس کنه...


۳:چند روزیه کاوه پیام نمیده. و همین خودش از عوامل ارامش و تعادله. بالاخره بیخیال شد. همه ادما بالاخره بیخیال میشن. 


۴:از بودن بچه ها لذت میبرم. رسول نازی بهرام سعید و علیرضا . 


۵:میخوام بعد از اجرا، هیپ هاپ و بریک دنس رو بذارم کنار. زمان زیادی ازم میگیره. سامان میگه ببین! بذار خیالت رو راحت کنم. اگه الان ورزش رو به خاطر درس بذاری کنار، پنج سال بعدم درس رو به خاطر یه چیز دیگه میذاری کنار. یادبگیر هر چیزی رو در جایگاه خودش حفظ کنی. میدونم سخته. ولی باید بتونی. 

صخی جان! سنت داره میره بالا! چهارده سالت نیست که بگم اوکی الان بذار کنار دو سال بعد شروع کنی هم دیر نیست! داری بزرگ میشی و متاسفانه دو سال بعد برای شروع دیره. لطفا به تمام تلاش ها و تمرینات گند نزن. 


۶:هی تقویم رو ورق میزنم. ظاهرا اخر هفته بعدی برنامه های خوبی تو راهه


۷:صبح و ظهر، یه پسر با یونیفرم مدرسه میدیدم که نشسته تو پارک و داره سیگار میکشه. صحنه ی دردناکی بود

نمیتونید تصور کنید از اینکه چند روزه نمیبینمش چه قدر خوشحالم! امیدوارم حالش خوب باشه


۸:تو پارک با دو تا بچه گربه دوست شدم! قیافه ام وقتی ساندویچ الویه ام رو باهاشون نصف میکنم :)


۹:یه قاصدک از جلوم رد میشه و فکر میکنم خدا رو قاصدکا بردن! بعدم میخندم ! 

فرداش چه قدر حس خوبی به خدا دارم و چه قدر ممنونم که منو افریده! 

همین قدر سینوسی و بی قاعده! 



۱۰:دلم برای خود های مختلفم تنگ میشه! پنج شیش سالم که بود،نرگس و مژگان رو توی لباس سورمه ای میدیم و همیشه فکر میکردم دخترای دبیرستانی خیلی بزرگ ان! هنوز یادمه اون خطای گوشه کتابای نرگس چه قدر به نظرم خفن بودن! 

الان که اون خطا روی جلد کتاب زبان خودمم هست 

الان که صبح به صبح مانتو شلوار سورمه ای میپوشم 

دوستدارم صخی کوچولو رو ببینم،در حالی که موهای کوتاهش اشفته اس، دمپایی سبز پاشه و یه پروانه تو مشت های کوچولوشه! بعد داره فکر میکنه دخترای دبیرستانی چه مقوله های عجیب و غریبی اند



۱۱:اینده خودمو یه دختر مو کوتاه تنها، مست از وتکا یا نمیدونم چی چی تو کافه های یه کشور خارجی میبینم! 

زنده باد رویاها و تصورات ما! 

چقدر روون مینویسی تووو.....
خیلی خوبه این روان نویسی...
سامان راس میگه. برا هر چیزی به اندازه ای وقت بزار. پشیمون نمیشی.
ولی خب باید جزو اولویت ها باشه. سخته تصمیم گیری. اما قطعا تو میتونی بهترین تصمیم رو بگیری.
منتظر موفقیت های روز افزون شما.. ^^ :-*

ممنونممممم^^ چشات روون میبینه مادر:)
بازم ممنونم:)
چته؟
من نمیفهمم کی گفته باید برای هر حالی توضیحی داشت؟! نمیشه جمع شد گوشه تخت و تصمیم گرفت کسل اخمو و بی حوصله بود؟! 
منم بودم با این پست عنوانم نمیومد، وای که این سامان تو چقد دوست داشتنیه، بنظر منم راست میگه از ما که گذشت حداقل تو یاد بگیر هیچ چیز رو فدای دیگری نکنی اونوقته که یاد میگیری فدا کنی حتی اگه دستاوردی نداشته باشی.
اه تهران هم نیستم بیام یکم دنست رو ببینم حالم خوب شه.
گربه :| من همچنان میترسم :|
سامان ما قابل دار نیستا:-D هر وقت دعوامون شد اینجا به مضایده میذارمش 
تحت عنوان"وررردااااار ببرش"هم از همتون تقاضا میکنم ببریدش:-D بچم:-D

چه قدر جمله سنگین بود! حتی اگه دستاوردی نداشته باشه!

حالا خوبه از این سیاهی لشکرا باشم که سی ثانیه میان از این طرف صحنه تا اونطرفش رو قدم میزنن و از کادر خارج میشن:-D

گربه که ترس نداره خودش خبر نداره:)
منم نظرم نمیاد ...
راستی گفته بودم خوب مینویسی؟! ساده و روان :)
انشالله که موفق باشی :)
اومده که:-D 
ممنونم:)
سلامت باشی^^
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۱۷:۱۰ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
امیدوارم جزء صحیح بشی :)
چی چی بشم؟!
یه سوال از پسرا
شبا که میخوابید 
پشت موهاتون شاخ نمیشه؟
این همه حرف زدم بازم کلی نکته ناگفته موند! 
بی حوصله ی خسته ی کلافه
لوس نشو
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۱۷:۴۵ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
گفتی نمودار تابعت سینوسیه گفتم جزء صحیح باشی :)
هاو:-D
خیابون کثیفو؟
این بدن اسیرو؟!
ودکا
تو هم اسم گلاتو اینجوری انتخاب میکنی؟؟منم همینطور:))
منم با کنار گذاشتن رقص و چسبیدن به درست در حال حاضر موافقم.بری دانشگاه اینقدر وقت اضاف میاری که نمیدونی چه گوهی باهاش بخوری :))
همون اون:-D 
چجوری؟:) اسمش کنولپه:) 
والا میگن دانشگاهم از این خبرا نیستا 
حالا نمیدونم:)
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۱۸:۳۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
پشت موهام شاخ میشه و اون تابع رو هم بعدا میخونید :)
خب چیکارش میکنی مهندس؟!:| شاخ شدن خالیش به درد من نمیخوره که:|
+خابالا:-D
عههه بالاخره چراغت روشن شد!***-***

وااااای تالار وحدت!من الان قلب قلبیم!
میتتترکونی بلمیسر جان!:*

منم تصورم از خودم تو سالای دور یه زنیه که تنها نشسته تو کافه و داره سیگار میکشه!بعدن که رسیدیم به اون روز چقدر دلمون واس الانمون تنگ میشه،چقدر دلخور میشیم که چرا تصورمون از خود آینده مون یه چیز دیگه نبوده!..


هااااو بالاخارههههه^^


قرررربونت مسی ژانممممم*____*


تو رو نمیدونم مسی ولی فک کنم من سنسورهای پشیمونیم رو از دست دادم! یعنی اینجوری که هر غلطی هم میکنم پشیمونش نمیشم!
موهای منم شاخ میشه چون کوتاهه-_-

صخی زیاد نخوری مست شیا :))))))))))
چیکارشون کنیم حالا؟:) 


نتیجه اخلاقیش اینه که تو سن کم زیاد از همینگوی داستان نخونید:-D رو ضمیر ناخوداگاهتون اثر میذاره:)
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۱:۲۶ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
میرم حموم میخوابه...
فرداش نمیری مدرسه احیانا؟!:|
گیر کار کجاس صخی؟
تو نمیخواد مشکلو بگی 
چون من خود اون مشکل لعنتیم که دهن وا کرده 

حله سامان جان؟ این کشف علت و معلول هارو کنار بذار. 
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۱:۳۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
صبح که از خواب پا میشم میرم کلنگ جان :|
با کله خیس میری مدرسه؟!:| سرما میخوری ملاقه جان:|
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۱:۳۵ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
حوله نمیدونی چیه؟
سشوار؟
داداچ اولا شما وقتت رو از کجا اوردی خدایی؟! کله سحر بشینی سشوار بکشی؟!:| لابد همه رم از زیر؟!:| 
ثانیا هم که ما کوتاه کردیم موعامون نریزه 
الان با حوله و سشوار بیفتیم به جانشان؟! واااا اسفااااااا
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۱:۵۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
مگه بلند باشه میریزه؟ :|
سر جمع یه ربع میشه سشوار کشیدن...
کوتاه باشه متوجه ریزشش نمیشی
هعییییی شما پسراعم که فارغ از هر چی بدبختی ریز و درشته

+بکش عاغا جان بکش همه موعات بسوزه کچل شی خلاص شیم:|
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۱:۵۹ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
ناموسا میریزه؟ :|
نه مشتی من با تو شوخی دارم 
گفتم تفننی بگم موهام میریزه دور هم بخندیم:|
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۲:۰۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
واس خاطر سشوار یا بلندی؟ :|
وای مححححممممممممد[موهایش را میکند:| ]
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۲:۱۷ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
این ینی به خاطر سشوار؟
ملاقه ای را بر فرق سر محمد میکوبد
چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶ , ۲۲:۲۲ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
ینی به خاطر بلندی بود؟؟؟؟
:))) صبحت به خیر دلاور
آذر ماه :)
خوبه.
روزش رو یادآوری کن, بتونم حتما میام:)
اگه سیاهی لشکر نبودم حتما روزش رو اعلام میکنم:-D خوشحال میشم بیاید^^
مگه همه ادما یه روز بیخیال نمیشن؟ من چمه پس؟
شما مدت هاست بیخیال شدی 
داغی حالیت نیست عزیزم
پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶ , ۱۹:۵۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
چقد حال میده اذیت کردنت :)
مرررررگ:-D
پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶ , ۲۱:۰۴ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
چشم :(
چشمت سلامت:)
یه تعارفم به ما بزن اون ودکات رو :))
مهمون من:)))
شرمندمون نکن
ای بابااا
اصن به معرفت اقامون سورنا، هر جا ودکا زدم یه پیک هم به نیت شما میزنم:)
ادرس بذارین میفرستم حتی:) دندم نرم! چشمم کور! 
چندتا علی اقای گل کتاب فروش داریم مگه؟:)
چراا آخه اینجوری هندونه میذاری زیر بغلم و تحویلمون میگیری
بعد از عمری اومدیم وبلاگتو بخونیما
ببین خودت نمیذاری :))
آاااااا آااااااا [دست راستش را روی دهانش میگذرد و بر میدارد]
ما دیگه لام تا کام حرف نمیزنیم 
شما بفرمایید یه چرخی بزنید یه گلویی تازه کنید 
بالای اون کادر طبقه بندی موضوعی هم شیرینی گردویی گذاشتم:) سر راه از اوناعم بردارین:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan