آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

سه بار تا دم مارس رفتم ولی هیچوقت مارس نشدم

صحنه ای که میره تو انبار و قرص رو میذاره تو دهنش میاد تو ذهنم. اولین کسی که دیدتش کی بوده؟ همسرش؟ 

اون موقع چه شکلی بوده؟تو تشنج و درحالی که کف از دهنش خارج میشه؟

شاید تو اون حالت به زنش گفته تو برو تو خونه! نمیدونم. 

از روی توالت بلند میشم. جلوی آینه گردنمو یکم میدم عقب و وقتی ریه هام رو از هوا پرمیکنم گردنم به وضوح پهن میشه.نفس عمیق. 

زانوهام درد میکنه. 

سامان میگه از بس حرص میخوری.بهت میگم موقع دیدن هری پاتر انقدر احساسات خرج نکن. 

بله من همچنان هری پاتر میبینم. این روزا شلوغم. درگیر عوض کردن مدرسه،درگیر برنامه ریزی برای فرداروز و کنکوری که نزدیک تره از رگ گردن، درگیر تابستون و برنامه ریزی هاش و اینکه ایا فیزیک میافتم؟ ایا تک ماده چیست؟ ایا عروسی فاطمه چی میشه[نفس عمیق] و بله این روزا کنج ذهنم گیر عروسی و مهاجرت فاطمه هست. به هر حال.

[نفس عمیق]

و بله من همچنان هری پاتر میبینم. وسط همه این درگیری ها سعی میکنم زندگی کنم. یه روزایی رو برای خودم خالی میکنم. خانم تمیزه میشم. به پوستم میرسم و ماسک صورت اب رسان میذارم. برنامه میریزم که قیمه بپزم و هی فک میکنم قیمه خیلی سخته؟ یعنی غذام چه قدر وحشتناک میشه؟

این روزا سعی میکنم کنار عزیزام بمونم. در حالی که از خستگی و خواب رو به موتم کلی با نازی حرف میزنم تا استرس_هیجان کنکورش بخوابه. 

حال علی و یاسی رو میپرسم.

به محمد زنگ میزنم. 

به سعید میگم که دور بودنش حس عجیبیه 

همچنان وقتی کسی تو خیابون ساز میزنه برای علیرضا ویس میفرستم

برای نلی حرفای خوب میزنم

به یگانه میگم که بعد کنکورش بریم یه وری یه گپ بزنیم

 شب خواب میبینم پرهام نونوایی داره 

همینجوری باید زنده موند! دیگه چی برامون میمونه اگه دوست و رفیق نباشه!؟ اگه دلخوشی نباشه؟

فرهاد زنگ زد. چه قدر انرژی میبره. یه کوه انرژی میبره سامان. 

وسط صحبتامون گفت یه لحظه ببخشید. تو همون یه لحظه غل خوردم تو یه دنیای دیگه 

احساس میکنم زانوهام هر لحظه از درد متلاشی میشن. بوووم! میترکه و پیچ و مهره اش میره تو هوا! 

فرهاد از اونور میگه خب میگفتی؟ تا از اون دنیا بیام بیرون یکم طول میکشه. 

مغزم سر میخوره تو امروز ظهر. 

هوا داغ بود و کولر ابی داشت یه حال اساسی میداد. 

نشسته بودم پشت میز و تخته بازی میکردم. فرهاد رو به روم سیگار دود میکرد. انقدر از غریبی قصه داغونم که فقط بغضم میگیره. الانم بغضم گرفت و ای وای از اشکای ساکت کنج گونه و درد عمیق توی سینه.

سامان میگه نکش خودتو! انقدر حرص نزن! صخره جان. تو اندازه کافی پای این داستانو خوردی. [با پشت دست اشک هاش را پاک میکند]

میگفتم. وسط تخته بازی کردن بغضم گرفت. صدای نامجو تو دود سیگار فرهاد گم میشد. 

با نامجو داد زدم. انقدر خوندم که بغضم رفت. چه قدر صبوری لعنتی. چه قدر تودار. چه قدر هیچکس نمیفهمه بغض کردی صخی.

چهار دست تخته بازی کردیم و سه دست تا پای مارس رفتم. گواه حال و روزمون همین باشه اصن. 

نمیدونم چرا انقدر به نظرم این متن تلخ شد. تلخ نیست این روزا. 

ارومم. ادم وسط این کثافت زندگانی اروم باشه! ببین زندگی ازمون چی سخته سامان! ارومم! باورت میشه؟ 

اینجا همه اتیش زیر خاکسترن. اینجا هر لحظه دارم از کتک خوردن مامانم وسط خیابون عین سگ میترسم و ارومم. 

اینجا میبینم خواهرم چه قدر بدحاله و ارومم! ببین زندگی ازمون چی ساخته سامان. 

من زندگی میکنم سامان. کتاب میخونم، فیلم میبینم، ثبت نام باشگاه از هر چیزی برام مهم تره، تو حموم اواز میخونم، اهنگ گوش میدم، میخندم! پارسال همین عوض کردن مدرسه به حد اعلایی اعصابمون رو گاییده بود[نویسنده اعتقادی به عفت کلام ندارد]

امسال نه. فکر میکنم. حرف میزنم. میرم اداره. میخندم و دستمو میذارم جلو دهنم. مقنعه کوفتی رو روی موهای سرم مو خورده ام میکشم. سر به سر اقای کارمند اداره _که داره راهنماییم میکنه_میذارم.

و ارومم. ارومم. ارومم. 

دستمو میکنم تو جیبم و همونجور که صد دور طول پذیرایی رو راه میرم پیگیر کارام هستم. 

گاهی خسته،کلافه و عصبی میشم. بیشتر از همه اینا ارومم. همه اینا باعث نمیشه وقتی از حمام میام بیرون شلوارک جین گلبهی کمرنگم رو با تیشرت گلبهی پررنگم نپوشم و خوشحال نباشم از اینکه موهام انقدر بهم میان.  

این روزا معتقدم به معجزه. به یکی که هیچ کارش بی حکمت نیست. 

به اینکه باید زنده موند. و اون چیزی که مارو نگه میداره ایمانه. 

چجوری میتونی صخره؟ چجوری میتونی وسط همه این بگایی اروم بمونی؟ نقشه بریزی برا فرداهات؟ 

داشتم میگفتم...

از روی توالت بلند میشم. گردنمو یکم میدم عقب و وقتی ریه هام رو از هوا پر میکنم گردنم به وضوح پهن میشه.نفس عمیق. 

مسواک رو بر میدارم. ابی که ریختم تو دهنم رو درسته قورت میدم. کف رو تف میکنم بیرون و فکر میکنم...

دلم میسوزه برا چیزی که برام نمونده. تف به این ادما. به فامیل. به هر کی. باید رفت صخی. تنها چیزی که از این زندگی میفهمم اینه که باید رفت. 

هر روز تو اخبار داد میزنن باید رفت! این مملکت و ادماش هیچی برا موندن ندارن! از رفتن بگو سامان.

شیر رو میدم سمت اب سرد. دستامو مشت میکنم و سه بار اب یخ رو میپاچم تو صورتم. وضو میگرم. میام تو اتاق. حوصله سرخابیم کو؟ از پشت در برش میدارم. صورتمو خشک میکنم و حوله رو تو رخم نگه میدارم. سرمو میدم بالا. نفس عمیق میکشم. 

سامان چراغ هارو یه جا خاموش نمیکنه. اول لامپ بزرگه بعد چند لحظه هالوژن ها. میترسه که بترسم. 

نترس سامانی. از یه جایی به بعد دخترت خیلی شجاع شده. میرم سمت میز قرص بردارم. کاش ژلوفن دردای روحم اروم میکرد. 

خوشحالم که ژلوفن نمیخورم. از مسکن خوردن بیزارم! ببین! من هنوز خودم از پس دردای خودم بر میام! 

نمیدونم چی میشه که در وصف شرایط میکنم دتس هاریبل. 

بطری اب بغل تخت هنوز پره. همیشه پره. اب میخورم و دراز میکشم. 

فردا صبح باید دوش گرفت، اتاق رو جمع کرد، شاید ورزش کنیم، راستی گفتی ثبت نام باشگاه تا کیه؟


پ.ن:فرهاد اگهی ترحیمو میفرسته. دلم هرری میریزه...

دوستان
همراهان
آشنایان
صخی به پنل وارد نشده لذا کامنت ها بی جوابن
کاشکی هم یجوری بشه لطف هات رو بی جواب نذاشت
یه تیکه‌هایی از نوشته‌ت من رو یاد افکار خودم انداخت. داشتم فکر می‌کردم مملکت داره به قهقرا می‌ره و من برنامه می‌چینم واسه روزای بعد از کنکورم؟ واقعا؟
قبل عروسی پرسی، جینی به هری میگه:به نظرت تو این شرایط عروسی گرفتن مسخره اس؟ 
همون جواب هری در پاسخ این کامنت لطفا
صخره یعنی حتی با سامان هم بی سامان؟!
من با سامانم. تا جایی که اوضاع دست منه با سامانه:)
بهترین جوابی بود که می‌تونستی بدی.
(عروسی بیل و فلور بود البته. ولی چیزی از اصل موضوع کم نمی‌کنه.)
:)))))))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan