آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

دستام سپر سرم شده بود اما

چهار ساعت پذیرایی میکردم. در واقع خیلی دست تنها بودیم. من و دو تا از دختر عمه ها در مقابل یه مسجد ادم که هر لحظه پر و خالی میشد 

ناهار با مجمه(سینی)سنگین شمالی! کمر درد پا درد و خستگی. هوای شرجی و گرما 

صدای گریه ی عمه ها

بعد از همه اینا و تموم شدن مراسم سوم و هفتم، راهی کوه و مزار پدربزرگ شدیم. 

بعضی وقتا از اینکه مثل یه مادر همش باید مراقب دختر لوسم باشم خسته میشم. تو مسجد باید تیشرت زیر مانتو رو در بیارم

بالای کوه با کاپشن میلرزم 

میرم کنار ابشار اب بخورم و مانتوم خیس میشه 

مجددا مجبورم مانتو رو در بیاریم و زیرش تیشرت بپوشم

هوا سرده و من نباید سرما بخورم

کفشام خیس شدن و....

این حجم از خود مراقبتی و بی دقتی مسخره اس

جاده محشره! زرد و نارنجی و قرمز! قررررمز! تمام راه تا امام زاده ای که بابابزرگ وصیت کرده بود دفنش کنیم مه الوده! اسمون از مه سفیده و جنگل دو طرف دلبری میکنه. بهشته قشنگیه 

لباس ها تند تند خیس عرق میشن. شلوار ها پر از گل. و من هی به خودم میگم کی بهت گفته همیشه سبک سفر کنی؟! د اخه کره شتر! تی شرت نداری تنت کنی!

تلفن ها و تسلیت ها و مزاحم تلفنی که نمیدونم این وسط دردش چیه:|

بالای کوه که بودیم میلرزیدم و گریه میکردم. هی با خودم فکر میکردم فرهاد چرا بغلم نمیکنه؟!

چند ساعت بعد که به سامان گفتم "دوستداشتم فرهاد بغلم کنه" گفت خب میرفتی بغلش! ادما علم غیب ندارن که نیازهای تورو بفهمن! 

برگشتنی نرفتیم خونه ی بابابزرگ. اومدیم خونه. کاپشنم رو در اوردم و دوباره لرزیدم! 

سامان میگه صخی چرا همچینی؟ تو کوه میلرزی! تو دشت میلرزی! تو خونه میلرزی! 

زمستون سردته،تابستون سردته،پاییز سردته! 

بهش میگم یخ زدم سامان! دوش اب گرم رو باز میکنه…



+بی ربط نوشت: اهنگ هر چی ام بشه از وانتوز رو بشنوید. حتی به منی که این رل نیستم هم حس خوبی میده.وای به حال شما که عاشقید و یار دارین و نگم براتون؛) :)))

دستام سپر سرم شده بود اما
زیر این سنگر دروغی پوسیدم
پاشو دخترم پاشو دیرمونه
خدا قوت دخترم... با یه بغل بووسسس ☺
قربانت عزیز جان:*
آره آدما علم غیب ندارن که بفهمن. این اشتباه رو تقریبا هممون میکنیم

خلقتا خدا:))
حالا سامان هس اصلاح میکنه:)
من که سر در نمیارم از پستات !
سامان کیه ؟ فرهاد کیه ؟ دخترم کیه ؟ یکم با جزئیات تر بنویس منم بفهمم :))
بشین مادر بشین برات توضیح بدم!:) نبودی ما خیلی عجیب غریب شدیم:)

فرهاد=بابام 
سامان=صدای مثبت درونی،بخش مثبت وجودی
دخترم هم که منم :| 
اها اوکی
خیلی خودمونی حرف میزنی فک کردم فرهاد دوستی ، داداشی یا فامیلِ :))
رفتی حاجی 
قصه های مارو یادت نیس
اون وقتاهم میگفتم فرهاد تعجب میکردی:-D 
راستی انتخاب رشته کردی ؟
بلی بلی:) یک سال هم درسش رو خوندیم
تجربی
ایول خیلی خوبه
فقط از الان به فکر کنکور باش که بتونی رشته های خوب تجربه رو واسه دانشگاه قبول بشی
رشته های خوب رتبه خوب هم میخواد
موفق باشی
قربونت سجاد جان مرسی 
اره دیگه کنکورم از الان داره میتازونه برا دهن صاف کردن
سلامت باشی و مچکر ایضا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan