آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

این روزها:تلاش های بی اثر

۱: از دیدن "خوش امدید صخره" ی بیان و عکس لاجوردی دلبر اواتار دلم ارام میگیرد. پنجاه و چهار ستاره روشن! ادرس وبلاگ هایی که هر چه فکر میکردم یادم نمی امد! خیلی هاتان هستید! ذوق میکنم که هنوز بلاگستان انقدر ها متروک نشده! 

ارام ، بهار، نلی، هشت حرفی، مریم، رایمون، محسن و حتی اخرین ستاره ی روشن صفحه اول ف.شین بود! 

اینجا همه چیز به دست نخورده ترین حالت ممکن باقی مونده. [یادش می افتد که باید پارچه سفیدی را از سر و کول وبلاگش کنار بکشد، لذا لحظه ای به بخش دیگری از پنل میرود]

روی پارچه سفید نوشته بودم:بود که قرعه دولت به نام ما افتد.

راستش اینجا وضع شبیه هر چیزی هست جز قرعه دولت! شب ها خیلی زود (شاید حتی ساعت ۱۹:۳۰) میخوابیم و اصلا اصلا اصلا خبری از صخی سحرخیزتان نیست! در واقع از مرغی که قبلا بودم حالا فقط شب زود خوابیدنش برایم مانده و صبح ها واقعا دیر بیدار میشوم! 

تا هفته ی پیش، شاید روزی ۱۴ ساعت خواب بودم و در نهایت سردرد! (ذکر کنم که چهارشنبه هفته پیش و امروز را در دکتر و ازمایشگاه گذراندم مباد این حجم کسالت در اثر کمبود ویتامین یا چیز دیگری باشد)



۲:عملا ، چیزی رنگ و بوی بهتر شدن ندارد *ولی تمام روزها و لحظه ها رنگ دست و پا زدن! حس کسی را دارم که خودش را گم کرده است. 

روزها به سرعت برق و باد میگذرند و من روزهای سختی را گذراندم! خیلی سخت. خیلی خیلی سخت. هر چه یک جنبه از زندگی ام _ به ویژه درس_ بدتر شود اوضاع روحی ام بدتر و بدتر! 

نمیتوانید تصور کنید در حالی که خیلی عادی روی مبل نشسته ام و منتظرم بابا از ان طرف خط تلفن را جواب دهد _همزمان صدای مامان از اشپزخانه می اید_ فکرم تا کدام شب لعنتی میرود! ما گذشته ی بسیار مصطحلکی داشته ایم دلبندم! انقدر که حتی یاد اوری یک ثانیه گهربارش هم برای مرگ یک کرگدن کافی است.  

مورد دوم را نه تنها شما، بلکه خودم هم نمیتوانم تصور کنم. قبل از یازده ابان بود_ در حالی که روی همین تخت دراز کشیده بودم و تلفن همراهم  را دو دستی به موازات صورتم نگه داشته بودم_ با همه وجود _از خشم یا نفرت یا نمیدانم چه حس دیگری_ میلرزیدم و تمام تخت با من میلرزید! صدای برخورد دیواره های چوبی اش با دیوار هنوز توی سرم هست. و بعدش صدای خنده های عصبی ام، فریادهایم فحش هایم و وقاحت ادم پشت خط. 

تهش، دختر خیره در اینه که میگفت:دیدی تهش، بگا دادیم ان بگا دهنده را. بگای سگ هم البته! 

 * نگارنده در اواخر پست یادش امد که چرا! اخیرا نمره هایش خیلی اوضاع بدی نداشته اند] 


۳:گرچه حال و روزم هزار درجه نسبت به دو سال پیش بهتر است ولی پرخوری عصبی ام برگشته و بله! من مدتهاست جرعت ایستادن روی ترازو را ندارم. 

وقتی به تک تک شمایی [اشکی از گوشه چشم چپش سر میخورد] که این پست را میخوانید فکر میکنم، حالم افتضاح میشود! از تصور اینکه رهایتان کردم به امیدی، ولی این طرف قضیه اوضاع اصلا انی که باید نیست...

به ساز زدن کسی نگاه میکنم و دلم برای صدای ساز زدن یاسی تنگ است. به عکس پسری خندان نگاه میکنم و یاد خنده های نکبت عظمی خودمان می افتم. کاکتوسی را میبوسم[یادش می افتد باید آبشان بدهد] و یاد سعید و کاکتوس ها می افتم. یکی از خانم های باشگاه به حدی شبیه سارا است که هر بار میبینمش از نو لبخند میزنم و میروم سمتش تا بگویم:وای سارا! 

ادمهایی که چشمهایشان دو رنگ است همگی مترادف شیرین هستند و رامین و هلما توی سرباز ها خلاصه میشوند. رامین را زیاد یاد میکنم. 

دلم برای علی قنج میرود. از پرهام بابت وبلاگ ننوشتنش متنفرم. و هنوز دلم میخواهد یک بار اتفاقی رضا را ببینم. 

از بهار چیزی نمیگویم. بهار همیشه اینجاست.


۴:مشاور مدرسه مان عن ترین حالتی است که یک ادم میتواند باشد! در بیان صریح تر حتی: هی ایز عه تخمی پرسن! وری تخمی! 

گمان میکنم ترجیح بدهم مدتی سر کلاسش حاضر نباشم _بخوانید:ریخت عنش را نبینم مرتیکه گوه را 

[از کابرد عن و گوه در یک جمله خنده اش میگیرد:| ]


۵:اتاق را به مقصد توالت فرنگی ترک میکند. خدایا مرسی که سیم شارژر تا کاسه توالت میرسد. 


۶:ورزش در دور ترین و کناره ترین حالت ممکن قرار دارد. 

هر هفته دو روز به اجبار و با تردید فراوان کشان کشان تا باشگاه میروم و هر ماه از خودم میپرسم بهتر نیست زمانم را در باشگاه تلف نکنم؟ و بله! با همین یک جمله میتوانید به عمق زیر و زبر شدن من پی ببرید! حتی سخن دیگری در وصف موضوع ندارم…

در واقع، اینجا هیچ چیز ارزش قبلی خودش را ندارد. 

نون از کیلومتر ها ان طرف تر عکس تمام قدی از من را طراحی کرده_که چهره و پس زمینه اش فوق العاده سخت بود_ و با عکس خواننده محبوبم برایم اورده. 

نامه بی نظیری کنارشان گذاشته و من با نهایت تلاشم(!) حتی نمیتوانم قطره ای اشک بریزم و در واقع: اون همه احساستم کو؟ 

ماه هاست از فرشته و فرزین و مری و بهرام و هر کسی که اینجا نامش را به عنوان فرد مهمی در زندگی ام خوانده اید بی خبرم. 

دفعه اخری که با بهرام صحبت کردم، میدانستم پدربزرگش فوت کرده ولی چیزی نگفت و چیزی نگفتم! در واقع گفت اتفاق ناخوشایندی افتاده و من رویم نشد بگویم انقدری بی شعور هستم که میدانمش ولی تمام این مدت برای تسلیت گفتن زنگ نزده ام! واقعا و واقعا گنجایش هیچ چیز اضافه ای را توی زندگی ام ندارم. حتی اینکه به مری پیام بدهم و بگویم چرا سیمکارتم خاموش است و کدام گوری ام و ایا اصلا زنده ام یا نه! و میدانید؟ ماه هاست عکس من پروفایل مری است. [دستش را توی موهایش میکند]

اینجا هیچ چیز و واقعا هیچ چیز لذت قبل را ندارد. وسط اجرای گروه موسیقی مورد علاقه ام خودم را کنترل میکردم ساعت را نگاه نکنم و از لحظه لذت ببرم. بعدش در نزارترین حالت ممکن جلوی در کافه به نون گفتم:میشه فقط بریم خونه؟ 

بله! حتی پشیزی انرژی و ارامش در کار نبود و اگر مرا ول میکردی، به حالت جنینی کف همان خیابان سرد دراز میکشیدم، ربع ساعت بعد که خستگی کوفتگی ام در رفت با سریع ترین وسیله ممکن خودم را به خانه میرساندم! 

زمان زیادی را دنبال کافه گشته بودیم و فاینالی؟ کافه بوی سگ دود میداد! سیگار نه ها! دود! انقدری که دلم میخواست یقه اقای میز رو به رویی را بچسبم و داد بزنم: این چه کوفتیه داری دود میکنی؟ انقدر که تنفس برایم سخت بود و به پنجره چنگ می انداختم. رک بگویم: پشیزی خوش نگذشت! در حالی که عملا قرار بود من بعد از دیدن خواننده ی محبوبم و در کنار دوست صمیمی ام سرشار از انرژی و حس خوب باشم. 

در واقع احتمالا من انقدر به فکر مرحله بعدی و رسیدن به خانه بودم که حتی یادم رفت باید صورتحساب کافه را پرداخت کنیم. 

اینجا هیچ چیز ارزش قبلی اش را ندارد و از بخت بد، من هیچ جایگزین با ارزشی پیدا نکرده ام. 


۷:احساس میکنم، مغز طفل معصومم خالی شده است. در واقع حرف های نزده از کوه های قورت داده، سنگین ترند! دست کم برای من!


۸:از سامان اطلاعات زیادی در دسترس نیست. تلاش هایش این روزها عملا تلاش های بی اثر نام میگیرند! در واقع تمام این روزها تلاش های بی اثر نام میگیرند! 

روزهای زیادی ادل میخواند :I miss my friens و من پشت سرش نعره میکشم و شب های زیادی از خواب دیدن خفه میشوم! تقریبا بلا استثنا در همه خواب هایم دارم درس میخوانم یا سر کلاس درس هستم و حتی موضوعات غیردرسی را با درس خواب میبینم! مثلا دیشب خواب دیدم جواب معادله ای که _ که کسی روی فضای سیاهی حلش میکرد_ شده بود 4X! و ادمی که برایم حل میکردش میگفت چهارایکس یعنی کمبود محبت! 

اوضاع الان نسبت به دو هفته پیش بسیار بهتر است. یادم هست شب هایی بود که نمیدانستم کدام کلاس درس را در خواب دیده ام و کدامش واقعیست! و البته ! وقتی از خواب بیدار میشدم با تک تک سلول های مغزی و جسمی ام "خسته" بودم! 

در واقع دارم فکر میکنم اگر از اول، اینجا باز بود و هر روز در هشتگ خواب ها چیزی مینوشتم مشکل سریع تر حل میشد! به هر حال! راه حل بهتر شدن این وضع را پیدا کرده ام: فقط و فقط بی توجه بودن به مشکل و فراموش کردنش! گویی که در واقع اصلا همچین چیزی وجود ندارد!


۹:شب های زیادی ست که بی حال و کسل میگویم از فردا شب. بله! من همیشه دوستداشتم صبح ها و شب ها رویه های خاصی را دنبال کنم! کتاب بخوانم، ورزش کنم، مدیتیشن کنم ...

و من چه قدر چه قدر چه قدر برای ادمی که تابستان بودم دلتنگم. 

+۹: تابستان فوق العاده ای بود. مدتی چیزی در درونم بدون اینکه انرژی صرف کنم خودش کارها را میکرد. بدون اینکه بدانم، میدیدم کسی کتاب را جلویم باز کرده و چند صفحه هم خوانده! میدیم کسی دارد به موقع به مدرسه میرود کسی دارد همه کارها را میکند بدون اینکه من به همه چیز فکر کرده باشم! تابستان فوق العاده ای بود. در واقع روحش شاد. 


۱۰:به پشت کنکور ماندن هم فکر میکنیم گاهی. [شانه بالا انداختن با چشمانی گستاخ موقع بیان یک حقیقت تلخ]


۱۱:گمانم دیروز بود _ خیلی امار روزهارا ندارد_ توی کلاه کاپشن و جیب های بزرگش غرق شدم و اب نبات چوبی نارنجی بزرگی را توی دهانم چپاندم! خیلی راه رفتم! از محله قبلی مان تا نزدیک کلاس زبانی که تابستان پارسال میرفتم! به پاهایم نگاه میکردم، به نیمکت های پارک ها، به زمین و دیوار ساختمان ها! به خود دو سال پیشم که یک صبح سرد زمستانی، از رو به رو می امد. حالش اصلا خوب نبود و دلش میخواست تمام زندگی **** اش را رها کند و به ناکجا برود.

چند کوچه بالاتر خودم از کنارم رد میشد. عاشق شده بود و دقیقا همینجا از هواس پرتی توی دیوار رفت! 

اینجا احتمالا همان صبحی است که انگار نه انگار چند ساعت پیش به سای سگ الهی ناعل شده ام، لباس مدرسه ام را پوشیدم و سر کلاس ریاضی نشستم! 

هان توی این کوچه ارایشگاه بود! حالا جایش عوض شده! همینجا بود که بعد از یک عالمه وقت بالاخره موهام را کوتاه کردم! 

ان دختری که دارد از رو به رو می اید و شال قرمز سر کرده منم! 

انی که دارد با نیش باز چت میکند هم! غمگین است! شاد است! زنده است! هنوز زنده است! هنوز با همه انچه گذشته زنده است!

وقتی برمیگشتیم سامان گفت:ببین! تو شاید بتونی هر چیزی باشی! ولی ضعیف هرگز! 

+خیلی! خییییلی دلم میخواست میرداماد را هم قدم میزدم. 

زمستان پارسال بود. کلاه کاپشنم را تا ته سر کشیده بودم. پادرد نمیگذاشت درست راه بروم. باران میبارید و گریه میکردم. باران میبارید و گریه میکردم. باران میبارید و گریه میکردم. 

پا درد انقدری امانم را برید که گوشه خیابان نشستم! باران میبارید، گریه میکردم. شب بود. نمیدانم ساعت چند. وقتی رسیدم خانه ده_یازده بود. ان شب من رسیدم خانه. لحظه ای که روی پاهایم خودم بدون کمک هیچ احدی ایستادم، باز راه امدم و اشک ریختم را یادم هست. خفقان خانه را هم. و احساس غروری که موقع دیدن ارم زرد جلوی مترو میگفت:من زنده مانده ام و خودم را تا اینجا اورده ام! 

شب سختی بود. خیلی سخت. و میدانید؟ من زنده مانده ام. 

ماشاله چقدر نوشتی، بلاگ رونق خودش را داره ولی جای شما واقعا خالی بود :)
خو‌ش آمدی 
عزیییزممم اقای بنایی:) ! اتفاقا توی ستاره های روشن چشمم به شماهم خورد و مجددا خوشحال شدم که هستید! گرچه از قبل با خبر بودم از بودنتون و گاهی یه سری هم اونورا میومدم:) 
ممنون :)
پست انقدری طولانیه که میشه مثل همیشه تصور کرد کسی نمیخوندش!:) 
صدایی پس ذهنش میخواند:بازم شب بازم من! تو خوبه حالت! 
به نلی: 
۱:ویار چیپس مرا یادت هست :) 
۲:چطوری تو؟ 
۳:یا خواندن صفحه اول وبلاگت:حال همه ما خوب است 
فاک به هر که باور کند
۴:در واقع اصلی ترین ادرس وبلاگی که یادم نمی اومد ادرس تو بود و از بخت بد هیچ وبی هم ادرس نمیذاری! خوشحال شدم ستاره روشنت رو دیدم
حال همه ما خوب است
فاک به هر که باور کند
دلم میخواد بشینم و تا صبح برات حرف بزنم صخی. 

و برای جفتمون مثل روز روشنه که بی فایده اس سامان. 
به علیرضا: بزرگ خاندان همه نکبت های دو عالم! 
هر گورستانی را میگردم نه ادرس وبلاگی و نه شماره تلفنی از تو نیست! 
+دهن سرویس جان! تاریخی بهتر از روز تولد من برا تعطیل کردن وبلاگت نبود؟ پع:| نری گم و گور شی تو! 

به خاموش ها: دلبندانم! گرچه سرحوصله به نظر نمیرسم ولی سگ هار درونم در هر شرایطی فعال است. ممنون میشوم اگر میدانید دیدن اسمتان سگ هارم را بیدار میکند برای همیشه یا در وبلاگم نباشید یا اینکه لال لال لال! 
با همه دلتنگی که برای وبلاگ هست، چه کسی قادر است حجم چندش اور بودن بعضی ها را انکار کند؟ 
میدانید کدامید یا نام ببرمتان؟[پوزخند]
_دلبند دلنوازم! با ملت دست به یقه نشو
+دلبند دلنواز ترم! ملت دستشونو از .... ما بکشن بیرون، کسی کاریشون نداره. والا. 
دلبند دلنوازم! ادب مرد به از طلای اوست. برای ادامه زندگی تان عرض میکنم. 
به لیست دنبال کنندگان وبلاگ نگاه میکند و خجالت میکشد
خنثی
این حجم نوشتن یه بغل میخواد فقط... 
من در خوانش متن های بلند استادم. کامل خوندم. 
از آدم ها بگذر و به خودت سخت نگیر. 
موسیقی متن تومور صفر...
معصومه:) تو قطب دلگرم کننده بلاگستانی! مثل ارامشی که وقتی در خونه رو باز میکنی با بوی غذای مامان میخوره تو صورت ادم! 
کاش واقعا بشه از ادما بگذرم و خودمو خفه نکنم:| لایک میدهیم

+میگم! این علیرضا رو ندیدی؟: |
عزیزی صخی جان. نبودی هم مدام به صفحه سپبدت سر میزدم و دعا میکردم قرعه فال به نامت خورده باشه. 
یاد بگیر بگذری. تجربه کردن بد نیست. ولی در بازخورد بد تجارب موندن بده. 


+ نه والا. منم بیخبرم ازش. :(
ای جونم که مهربون ترین:) ماچ بده بابا:*
بگذریم حالا…

+د:| قرار نبودا:|
(تصحیح کرد:جهت رفع نگرانی معصومه جان) حالا طوری نیست البته. همین دو سه هفته پیش یکی از بچه ها باهاش حرف زده بود. 

پ.ن: منتها من الان دارم به مخاطبین گوشیم فحش میدم و نمیفهمم چرا هیچ شماره ای از بچه های بلاگ موجود نیست! بوووودا! دیگه نیست:| 
بچا! (مخاطب جمله:بکس) شماها هر کدومتون از این ورا رد شدین بدونین من میخواستم به هر کی دم دستم اومد زنگ بزنم و حال تک تکتون رو بپرسم ولی هیچکی دم دستم نیومد:| وبلاگ هامونم که بگردم یکی از یکی متروک تر! 
سارا جان، پرپرم نیلوفر! هررررر کدومتون اقا! یه امار بدین این طرف بازار!خوبین همه؟ در دیفار گروه؟ مرزا؟ شب ادراریا؟ ایزی لایفا؟ 
I miss my mother i miss it when life was a party … 

فعلا دست هایی که نوشته چشم های دو رنگ خلاصه شده تو سربازها رو طلا بگیرم تا بعد!
هلما :**** چطوری تو؟:) گروه هستی؟ بقیه تون خوبین؟ 
اقا من همش دلم میخواست بهت بگم غصه نخوری رامین نیستا 
زودی میاد! میدونم خیلی جاش خالیه برات
برا هممون جاش خالیه:(
۱- وااااای ولی من انقدر دلتنگ بودم که از اول تا آخرشو خوندم وبلاگ نویسِ محبوبم :)))
۲- صد دفه گفتم تاریخ تولدمه :////
۳- چرا وقتی از بقیه ی ابعاد تحت فشاری خودتو میندازی وسط فشار کنکور ؟ خواهرم کنکور به خودی خود به زور پیش میبره بعد با این حالم بری سراغش لنتی ؟ 
شل کن ، مغزتو خالی کن اگ میخوای بخونب 
یه لحظه فقط بیا بغلم. 
صخییییییییییییییییییییییییییییییییییی /_______________________________\
محکمممممم/________________________________________\
چه خبر تو؟ ردیفه همه چی
خره ، من زنگ زدم خاموش بودی ، تلگرامت بالا نمیومد ، پیامام نرسید ، اینجا سفید شده بود ، دست منم به هیچ جا بند نبود 
اره میدونم… همه شو 
خبر مرگم تازه به شماها خبر دادم! فک کن اون بدبختایی که بی خبر بی خبرن چی! 
ببخشید اقا 
بد وضعیه این روزا
هممممه چی ک ن ولی سعی میکنم درستش کنم :*
:))))) 
[در پس ذهنش اکو میشود: من و تو که یادمونه هنوز]
ماچ ماچ گلم. 
سوال همیشگی... هستی یا میری؟؟ 💔💔



+ باور کن بیخبرم. دیگه گفت میره ماام خیلی پاپیچش نشدیم. منم روو یه اکانتی داشتمش. اوت اکانت رو حذف کردم بیخبر شدم ازش. 
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش... 
جواب همیشگی:) 

+اره بابا باور کردم همون موقع!!! نمیدونم شاید جواب رو بد نوشتم ولی خواستم بگم که اولا تقریبا دو سه هفته یکی از دوستان باهاش حرف زده[که یعنی حالا نگران نباشی و بدونی یه راه های دسترسی بهش هست]
در ادامه هم روی سخنم با دیگر همرهان عزیز بود
صخی میری بازم یا هستی ؟ چرا پرده سفید میندازی لنتی ؟
۲- نگران علیرضا نباش ، گمون نکنم انقد بی مرام باشه که حداقل ب وب تو یکی سر نزنه . ایمیلی چیزی بده بش . یا اگه داری آیدی تلگرام یکی از بچه های گروهتونو بده من میپرسم برات ببینم خبر دارن یا ن

[در مرحله اول میرود جواب کامنتش را تصحیح کند. باز میگردد] 
نمیدونم والا. به هاری سامان جان میسپاریم. رفتنی باشم گمونم... باز ببینیم سحر چه زاید و اینا

۲_ علیرضا نگرانی داره اخه:-D بادمجون بم:| (مخاطب جمله علیرضا : ؛)  )
خبر دارن بچه ها. دو سه هفته پیش سارا باهاش حرف زده بود. خیالم راحته:)
بهترم...
آره هستم. اتفاقا رامین هم گفته بود دسترسی به نتیجه داشته باشه برمیگرده گروه ولی نشد..
همه خوبن، سعید پدری میکنه.. پرهام چند روز رفت هواخوری برگشت، رسول مهربونه، آرام شیرینه و شیرین ملس و خانوم طور، سارا پایان نامه اش رو مینویسه و دسر و کیک های خوشمزه برا تولد نوا پخته بود.. علی علی اونو باید از خودش خبر بگیری بچه یه حرفایی میزد..
سربازی رامین هم ایشالا بسلامتی تموم میشه.. 
راستی خیلی خوب کاری کردی یه روز اومدی ترکوندی گروه رو رفتی دیلت اکانت هم زدی دیووونه!
در وهله اول ای قاصد بچگکان من! بغل بده اقا بغل! الااااای من دور تک به تکتون بگردم نکبتا[اشک]
الهی بچم رامین… اصن غمم شد که نیست! یکی بیاد خودمو دلداری بده حالا:-D :| 
عزیزم سعید! چه دلم تنگ شده براش! 
اون پرهام خرم که اصن حرفی ندارم باهاش(مخاطب پرهام:اون عکس اخرت پی وی و عکس اخرم:))) روزی، با علیرضا در جوار خادم حرم باشیم سه تایی صلواااات:)))) )
رسول که ماهه همیشه:) ملوی مثبت اندیش خودمه
ارام :)))))) هوی توله ! قلاب بگیر:)
شیرین که فقط ماچ! فققققط ماچ!
سارا هم که … :) مادری گفتن خلاصه:)
وای مرسی ! حس خوبیه خبر داشتن ازتون. 
علی چی شده بچم؟ علی جان مادر؟ اگه تونستی یکم واضح تر بگو چه خبره پری

اره پری:| من دارم از شدت کار خوب و دیوانگی هام نصف میشم در واقع:-D 
صخی من میگم یه تایمی واسه وبلاگ بذار 
بیا پیشرفتاتو و شکست هاتو ثبت کن که از مغزت بیان بیرون و بتونی راحت درموردشون تصمیم بگیری و سبک بشی 
متاسفانه یا خوشبختانه کسایی که بلاگر بودن نمیتونن وبلاگشونو ترک کنند اکثرا ،و این که کلا نوشتن باعث میشه سبک شب و راه احساست باز بشه و هوا بخوره به کله ات و اینا
نمیدونم مریم
واقعا نمیدونم 
به @مریم.y

هزاران ماچ و بوسه و لایک و قلب قرمز تقدیم تو و کامنتت باد .
لطفا حد و حدود حسادت یک ابانی را در نظر بگیرید و سپس نرم یکدیگر را در اغوش بکشید. سپاس. 
من چنتا از صفحه های وبتو ذخیره کردم که اگ سفید کنی بری هم به اونجا دسترسی داشته باشم و بخونم . از بس روانی تشیف داری
لبخند میزند:) 
از بسسسسسس روانی ها:) روااااان:) 
💋💋❤❤❤🌹🌹🌹
باز سر بزن. 
نبودن هیچگاه به تلخی از دست دادن یک بودن نیست...
جمله سنگین نه شب به بعد به من نگیم اقا:-D 
میبوسمت قشنگوم:) 
۱۰ آبان ... ۱۴ آذر . فاصله ی دو پست !
از پستای ۱۸ - ۲۰ تایی ماهانه رسیده به یکی دوتا . حداقل مفید واقعشون کن پرتقال .
وااااای گفتن پرتقال ، صخی این روزا فراوان به یادتتتت پرتقال میزنم بر بدن
[گردنش از کامنت کج میشود و لبخندش]
پرتقال عذاب وجدان همین مفید نبودنشو داره
اخ اخ^^ پرتقال بر هر درد بی درمان هم دواست حتی
نکته اول: ببخشید اگه پست رو بدون ادیت خوندید. میدونید که! اینجا همیشه اول انتشاره بعد ویرایش. 

نکته دوم امیدوارم حال همه تون خوب باشه و الان با اندک دسترسی که دارم حال علی رو پرس و جو خواهم کرد باشد که پاسخگوییش
مگه چقدر وقتتو میگیره ؟ روزی نیم ساعت میایی انرژی میگیری میری 
توضیح بسیار مفصلی داره:) مختصرش اینکه من اگر بیام با روزی نیم ساعت کارم راه نمی افته، در واقع من اومدنم با خودمه و رفتنم با خود خدا:) 
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
علیرضا از بس نیست هیچی نگفتم ازش فقط مشکوک!  *** **** *** *******
منم تو رو دلداری، این بچه ات از سربازی راحت نشده اون یکی بچه ات رفت سربازی، میاد میاد مرد میشه میاد. [رامین جمله مرد میشه رو ببینه از سر دارم نمیزنه از پا دارد میزنه.]
در پاسخ به قسمت علیرضا: اخ اخ اخ اخ [گوشه چپ لبش پایین میرود و لب هایش بهم فشار می اورند] هر وقت دیدیش بگو ساجی گفت :نبینم کلک وپرت سر جاش نباشه حاجی
در پاسخ به قسمت ستاره دار:
أییییییی خدا (به کسره ی خ لطفا) [در دلش میگوید: دهننننننت سرویس] اقااااااا!  ابروهایش هشت میشود! هووووچ بچمون از دست رفت:|
 +ستاره ها صرفا جهت حفظ حریم خصوصی افرادند. 

میبینی خواهر؟ هی سربازی سربازی! یکی نیس بگه تا دیروز کوچولو بودینااااااا حالا همه برا من سرباز شدن:| :-D 
رامین دار میزنه؟ نههههه بابا:-D میشونیمش بغل رسول، اخلاق یواش رسول رو رامین اثر بذاره
خودمونم میشینم بین جمبوری و ارام. دیگه بین دو تا بادیگارد باشیم کسی کاریمون نداره که:-D 
اون لحظه ای که هرماینی داره تو توالت دخترها گریه میکنه 
یه غول از دخمه ها خارج شده
هری از پا اویزون تو دست اون غوله اس 
و رو به رون داد میزنه : Do something! 
قیافه بهت زده و معروف رون و گفتن :What?
Harry: Anything
و بعدش جیغ هرماینی

این صحنه میتونه در مراحلی خنده دار یا پر هیجان باشه 
و در این لحظه خاص! برای بنده الهام بخشه. همین. 
Anything! 

و خیلی لحظه های دیگه! دست های سیریوس بر شانه های هری
و چه کسی میتونه شدت دردناک بودن مرگ سیریوس رو انکار کنه؟ کامان! همه مون با هری افسرده شدیم! 
الهی من بگردمت که همش یادت میره کامنت گذارنده خودت بودی:) 
اره واقعا! و تازه کاش یکی میتونست صدای بلاتریس رو از مغزمون بکشه بیرون هر بار میگه ای کیلد سیریوس بلک یه سلول من سکته میکنه:| 

خب کنترل کن خودتو صخی 
سیروس به زیبا ترین شکل ممکن بین مرگخوار ها مرد و اسطوره شد یه جورایی 
من برم
خداحافظ فعلا
نه بابا؟:-D جان من؟:-D :/// 
شت! تو هری پاترم دیدی مریم؟ واو:))) 
برو برو 
خدافظت:)
ساااااااج
بهت گفتم داداشم ی توله سگ آورده خونه ؟
کاااااامااااان! از وعده وعید های محال سامان گرفتن یه توله سگ برا من بود! 
به شدت غبطه میخورم بهتون
ساج نخریده که
از سگ ولگردای بغل رودخونه گرفته یکیشو آورده :/
یک ماهه پا تو حیاط نذاشتم :/ 
توله ی وحشیِ بیتربیت
اقا همونمممممم!^^ سگگگگگگگ! سگگگگگ! اصلا قففففط سگ! 
+ در بعد منطقی: بله حق با شماست!
حالا چرا وششی بی تربیت؟
But they don't recognize me now in the light of day
خب بس
حاضرین از شیش تا پایین تر نمیاد 
ایول بابا 
ما دنبال کنندگان کامنتایبم دیگه. 😉😉😘😘😘
ای جان دلم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{باز بودن یا بسته بودن این وبلاگ، هر دو موقتی است.
Designed By Erfan Powered by Bayan