آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

خواندن ندارد

به شکم می افتم رو تخت 

موزیک میخونه 

حالم خوب نیس. یهو سیخ بلند میشم. مهره های گردنم از فشار صدا میدن . میفتم به جون اتاق. قفسه رو خالی میکنم و میارمش اینور. میشینم لبه تخت و به زود قسمتاشو از هم جدا میکنم. حالت تهوع دارم. میرم از اشپزخونه کاموا بیارم که تیکه های قفسه رو بپیچم. از مسجد صدای دعای فرج میاد . میگم اره خوبه! منتظر منجی باشید! هنوزخوب به کاف نرفتید که بفهمید هیچی درست نمیشه!

این روزا خدا خدا کردناش بیشتر از هر چیزی حالمو بهم میزنه. صبح میگفت خدایا شکرت تا الان که باهامون بودی 

میخواستم داد بزنم کجا باهات بوده؟ 

دیروز چهل دقیقه برا اشتباهی که نکردی عذر خواهی کردی! اونم از پسری که هم سن بچته! 

"ن"توی ۱۸سالگی از سرطان خون تلف شد. 

سی سال با ابرو و شرف کار کردی اخرش دیشب برا ۱۸ ملیون به سه نفر رو انداختی

یه عمر با قناعت زندگی کردی هنوز هشتت گرو نه !

ماهی یه بار همتون دچار جنون ادواری میشین. چشاتون از اشک و خون قرمز میشه و زجه میزنید! 

اگه من نیام و لیوان لیوان اب قند نریزم تو حلقتون همه تون باهم سکته میکنید 

تو شونزده سالگی دستای بچه ات میلرزه 

مامان بزرگ دسته گلم گوشه خانه سالمندانه چون من و تو توان نگه داریشو نداریم 

چون انقدر بدبختیم که از پس خودمون به زور بر بیایم 

کنار اتوبان ماشینو میزنه بغل میره تو درختای نا کجا اباد زار میزنه 

بگم بازم؟ بگم ؟ 

خدات کجاس پس؟ تو همه این روزا خدات کجا بود؟ فقط تماشامون کرد. 

وقتی به خودم اومدم و یقه لباسم سرتا سر جر خورده بود خدات کجا بود؟

وقتی زدم بیرون و تو پس کوچه ها اشکام با بارون یکی شد خدات کجا بود 

وقتی مهیار مفنگی شد خدات کجا بود 

وقتی میثاق خودکشی کردخدات کجا بود 

وقتی گلوی خواهرم از فریاد جر خورد خدات کجا بود 

تا الان باهامون بوده نه؟ 

زیر دست زن بابا ؛ خدات کجا بود؟

یادته اومدی دم مدرسه یه همبرگر دادی دستم؟خدات کجا بود؟

وقتی منو برد دوست دخترشو ببینم خدات کجا بود 

همینجوری نشست دست به سینه نگامون کرد! خدات چیکار کرده تا الان؟ 

وایساد تا توی ۱۸سالگی از سرطان بمیره!

وایساد تا همه ادما اومدن،خنجر زدن رفتن 

وایساد ببینه به چی دل خوش میکنیم همونو بکنه بلای جونمون 

وایساد انقدر کابوس ببینیم فرق خواب و بیداری یادمون بره 

وایساد شبا با صدای کمربند و جیغ بخوابیم 


حالت تهوعم شدیدتر شد! تیکه تیکه های قفسه کتاب رو با کاموا بستم و مربع های اتصالش رو ریختم تو یه کیسه. گذاشتمشون کنار بقیه کارتون ها. حالت تهوعم شدید تر شد. یه جا باید تمام این زندگی اوق زده شه.

Designed By Erfan Powered by Bayan