آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

خواب آرام. نقطه.

۱:صبح وسط سق زدن عربی(منظور نگارنده مطالعه ی درس عربی است)، دراز میکشم و لحاف جدیدم رو میکشم روم. 

به عکسای روی دیوار نگاه میکنم. به انگشتای قفل شدم تو دست بهرام. 

به خنده ی پهن علیرضا 

به سرم که خمش کردم طرف سر نازی

و بالا، سمت چپ، به عکس مری

بعد بغض میکنم. بعد هم از ته دل به روزی فکر میکنم که بعد از چهارسال، مریم رو میبینم و یک ساعت تمام تو بغلش گریه میکنم.   

بعد یاد سلفی مون با بهار میافتم و به بازوم نگاه میکنم و تصمیم میگیرم پاشم و ادامه عربی رو بخونم. 

بله دوستان. بله. اگه انقدری ادم خوشبختی هستید که دوستای صمیمی تون رو حداقل کمتر از چهارسال پیش دیدید شما به شدت از من خوشبخت ترید. برید و از این موهبت الهی لذت ببرید. مرسی. 



۲: دو روز پیش رفتم شهرکتاب. یه کتاب جیبی خریدم:This book make you sleep. بله عزیزان من بیش از هر چیزی به نظم خواب نیاز دارم. همون شب حدود سی صفحه از کتاب رو خوندم و وقتی رسیدم به اینکه تمام این اختلالات خواب، احتمالا به اضطراب من برمیگرده احساس استیصال از چهارجهت نصفم کرد. 

شب خواب دیدم با یه سری ادم وسط یه جنگی ایم. ما شکست خوردیم یا به اسارت گرفته شدیم یا همچو چیزی. اونجا همه رو _ که عده زیادی بودن_ یه جا جمع میکردن تا به منظره کشته شدن بقیه نگاه کنن. ادمارو دونه دونه میگرفتن و با گلوله؛ بله. 

اخرین چیزی که دیدم یه پدر بود تو دستای سربازا در حالی که زنش از پشت دستش رو روی شونه ی مرد گذاشته بود و پسر کوچیک شون پایین پای مرد ایستاده بود و لوله تفنگ روی شقیقه ی مرد بود و چشماش زنش حالت خاصی داشت و. نقطه. 

از ادما فاصله گرفتم و رفتم یه جایی شبیه خاکریز، گریه میکردم و همونجور توی دلم میگفتم خدایا چرا؟ (نگارنده اشک هایش را پاک میکند)

یه گوشه نشستم و انگار این صدا تمام توانم باشه، داد زدم خدایا چرا؟ 

با صدای خفه ی خودم از خواب پا شدم. تو خودم مچاله بودم و جفت دستام مشت بود. تمام تنم منقبض(به معنی واقعی کلمه منقبض) بود و انگار دهنم یکم کف داشت و من تو اون لحظه حاضر بودم بمیرم، ولی دیگه حتی یک ثانیه هم نخوابم. 

کتابی که دیروز خریده بودم رو برداشتم و خوندم و خوندم و خوندم. رسیدم به صفحاتی که در مورد نور ها و فضای اتاق توضیح داده بود. 

از تخت بلند شدم_ بله او خوابیده کتاب میخواند و او تقریبا همه کارهایش،به جز دشووری، را در تخت انجام میدهد. باید بگم مامان من، با اختلاف میتونه بزرگ ترین نعمت زندگیم باشه.

از کمد کوچیک بالای کمد رخت خواب ها، یه پرده ی سفید ساده _ که مامان گفت زیر پرده ای بیش نیست و من گفتم مهم نیست_ یه لحاف و رو بالشتی سبز و یه ملافه ی ابی برای روی تشک برداشتم. 

نعمت بودن مامان اینجا معنا پیدا میکنه که بالای کمد، یه دست روتختی و پرده و ... اضافه داره! 

فرش قرمز اتاق رو با فرش طوسی ابی _ سرش را کج میکند، نگاهی به فرش میندازد و اصلاح میکند: کرم ابی_  عوض کردم. 

لیست نوشتم و لباس پوشیدم. خرید خرده ریز ها طی دو ساعت پیاده روی انجام شد و حالا اتاق من، عملا یه جای دیگه شده. 

به جای ساعت قهوه ای روی دیوار _ که تیک تیک مزخرفی داشت_ و بلوط هایی که با نخ نارنجی زیرش اویزون شده بودن، یه فانوس سفید کوچولو گذاشتم و سه تا پر طاووس رو با یه ریسه ابی از زیر فانوس اویزون کردم. 

سطل زباله ابی یخی به جای سطل زباله نارنجی، و پرده سفید به جای پرده نارنجی! پرده ی سفید با یه جینگیلی ابی دورش! بچه ها! پرده سفید! 

بله. نارنجی و قرمز رنگ های دلبری اند. ولی نه برای فرش و پرده و روتختی اتاق خواب. و حالا کسی که این حرفارو میزنه منم. 

شب قبل خواب، به سه یا چهار تا سوال ریاضی شایان تلفنی جواب دادم _بله اینها را مینویسد که سالها بعد احساس نکند خاله ی بی خاصیتی بوده و هیچ غلطی نکرده است_ از مامان در مورد ساعت باز بودن بانک ها سوال کردم (و بله! من یادم رفت امروز بعد از امتحان به بانک بروم. در واقع من بعد از مدرسه فقط راه خانه را بلدم. مثل یک زندانی بعد از ازادی. نقطه. ) به تلفنی که باید به سعید بزنم فکر کردم (که صبح دیدم شماره اش را ندارم) نماز خواندم و بعد، نمیدانم چه قدر میدیتیشن کردم. خوشبختانه! مفتخرم به استحضار برسانم به شدت در امر مراقبه پیشرفت کردم و بدون مربی یوگای عزیزم هم میتوانم یک مراقبه ی خوب را به انجام برسانم. بعد در حالی که کم کم به خواب میرفتم با خودم تکرار کردم:چیزهای زیادی روی عملکرد ما تاثیر میذاره و خواب فقط یکی از اونهاست. 

بله بچه های گل تو خونه. نتیجه اینکه من یک شب بدون دیدن کابوس خوابیدم و بعد از نمیدانم چند ماه، چند سال یا حتی چند فاکینگ قرن، یک روز صبح ساعت پنج با حس خوب و بدون خستگی و کسالت از خواب بیدار شدم. کانگرجلیشن تو ال د ورلد. 

تمام مدتی که داشتم فضای اتاق رو عوض میکردم، مدام با خودم میگفتم میدونی؟ اگه به چیزی که میخوای نرسیدی یعنی هنوز یه کاری هست که انجامش ندادی. بله. من برای رهایی از اضطراب هفت ماه مدیتیشن کردم ولی حتما هنوز کارهایی هست که انجام ندادم. اگزکلی لایک دیس. سامان میگفت بله دخترم در همه زمینه ها! ناامید نباید شد. اگه نتیجه نمیگیری، هنوز یه کاری هست که تو انجامش ندادی. تنها کاری که باید بکنی پیدا کردن همون کار هست. به همین راحتی. 



۳:همانطور که در قسمت شماره دو ملاحظه کردید، اینجا همه چیز با شیبی غیرقابل باور، در حال تغییر هست. 

نمونه اش اینکه وقتی پرده و فرش و رو تختی تعویض شده بودن ساعت تازه نه و نیم صبح بود. همینقدر سریع و شتابنده. 



۴:در طی اون دو ساعت خرید، سه تا زر ابی خریدم. و یه فرفره. فرفره رو وقتی تابستون با عطیه رفته بودیم باغ کتاب سم قول داد توی یه موفقیت درسی زیبا بهم کادو بده. 

سه تا گل هم یکیش خودم، یکی مامان و اون یکی نسی. 

که البته نسی مال خودشو داد به بابا و من مال خودمو دادم به دختری که توی پارک اجازه داد از موبایلش زنگ بزنم و بگم که بدون کلید پشت در موندم. در راستای اینکه بگم ایم دویینگ سام ثینگ گود:| و بله با گل ها تو هر مغازه ای میرفتم همه لبخند و نگاه میشدن و من هی دلم میخواست به اقای فروشنده کتابفروشی بگم: دوسدارین؟ میخواین یکیش مال شما؟ یه بار یه عالمه گل بخریم بذاریم تو سبد دوچرخه مون بعد هی به ادما گل بدیم! زنده باد رویاها و ارزوی هامون. 


۵:به قول بهار:ددابظ:) 



بعدا نوشت:میدونستید من اصلا کشش اخبار، فیلم ها و سریال های ترسناک یا ناراحت کننده، هر چیز مربوط به جنگ و مجددا تکرار میکنم اخبار اخبار اخبار اخبار رو ندارم؟ 

بهم حق بدید که قبلا میخواستم یه جوری رادیوی مامان رو بسوزونم چون همش داشت اخبار میگفت! 

و بله واقعا انتظار دارین تو خبرها چی بشنوید ؟! خرمشهر ازاد شد؟ آن یار جانی با اسب به خانه آمد؟ ولمون کنید بابا. 

❤❤
چقدر خوشبختم که قلم تو هست وسط یه روز نحس..
اخم میکند و فکر میکند وا؟!؟! منو میگه؟!
یعنی به نظر شخص بنده اینا زرد نویسی بیش نیست:| سپاسگزاریم از ارادتی که به ما دارید خلاصه:-D 
خوابی که تو متن ازش نوشتم به جرعت جزو بدترین خواب هام بود. به جهت حالت جسمیم وقتی از خواب پریدم. 
نقطه. 
مامانا هیچوقت یاد نمیگرن اگه به ما بگن نکن، بدتر میکنیم. 
چه نسل تخماتیکی هستیم ما واقعا سامان جان؟ 
و بی ادب و بنجول. خیلی بنجول. انقدر که حس میکنیم فحش دادن نشونه ی خاکی بودن و شاخ بودن و بزرگ بودن و ...ست. نجول عزیزم. بنجول! 
منم خیلی فحش میدم. قبلا یکم خجالت حالیم بود ولی الان واقعا میتونم بی وقفه فحش بدم :)))))
عربی چطوره جانم؟ خوب پیش میره همه چی؟ من جایی تو مبحثی قسمتی درسی میتونم کمکت کنم؟
اینقدر خوشحال میشم اسمم تو پست بقیه باشه. وااااقعا خوشحال میشم :)))))) مرررسی بابتش :*
یه مشت نسل بنجول _ شایدم بنجل_ هستیم! صمیمانه بغلت میکنم هم نسل هم درد:-D

بهار:/ سوال داده بود کوهی که غار حرا توشه اسمش چیه؟:| 
ناپ. من مشکل درسی نداشم هیچوقت. مشکل همیشه روحی بوده، که شما در راه حل کردنش ید طولایی داری حجی:)
ها:-D هممون خوشحال میشیم گمونم:-D من که کف خون بالا میارم:-D

+زیست چطور بود؟ 
ان یار جانی با اسب به خانه امد؟ :))) چرا انقدر تو وبلاگت بامزه حرص میخوری؟:)
دل کندن از این وبلاگ احتمالا جزو سخت ترین کارهای دنیاست


+ جات تو کامنتا خالیه نلی. ارزوهای خوب برات. 
چقدر مثله این گدا گشنه های عقده ای دنبال اسمم گشتمممم تو کامنتای قبلی و دو سه پست آخرت
و بنگ ! کجا پیداش کردم ؟ تو آخرین کلمه ی آخرین کامنت آخرین پست
هشتگ ناامید نشیم تا روز کنکور 

.
.
وبمو ترکوندم اما آرام وحشی ، پاتریک ، گوشواره گیلاس و چند تن از دوستان خوبم هر روز چک میشن
تو قلمرو من همه چی امن و امانه پرتقال جان
امیدوارم توهم خوب باشی ♥
یعنی یه جوری همو میشناسیم که مطمعن بودم میای میخونی و داری دنبال اسمت میگردی:) نسل عجیبی هستیم:) همه عین هم:) (بی جهت بغض میکند)
هشتگ ناامید نشیم تا اخرین مولکول اکسیژنی که میره تو تنمون:) 


دیدم ترکوندی وبتو. و ته دلم یه دمش گرم هم گفتم:) 
خداروشکر که همه چی خوبه. مراقبت کن:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan