آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

تقصیر رامینه!:) و پرهام و علیرضا!

۱:

قبلا نوشته بودم:این روزا دیگه هیچ چیز ارزش قبلی خودش رو نداره. و بله! چه خوش گفته بودم! مثالش اینکه :میخواستم خودم رو ببرم بیرون، قدم بزنم و کتاب بخرم و کتاب بخونم و حالم از هوای تازه و دیدن هیاهوی ادما سر جا بیاد. ولی به نظرم کار بیخودی اومد! تهش تو آینه نگاه کردم و گفتم: که چی بشه؟ بریم کتاب بخریم؟ خب بعدش؟ این همه کتاب خریدیم چی شد؟ نه چیزای روتین قبلی حالم رو خوب میکنن و نه میتونم اونا رو به سادگی جایگزین کنم. 

هیچی به هیچی! 

اصطلاک! دقیقا همین واژه داره به ذهنم متبادر میشه. در واقع! من نمیدونم ادما چجوری میتونن بدون اینکه خسته و کلافه بشن به راهشون ادامه بدن؟ 

دلم میخواد گوشی رو بردارم و زنگ بزنم به یکی که نگه اوه پسر! کدوم گوری بودی تا حالا؟ واو! چه خوب زنگ زدی! میدونی چند وقته ازت بیخبرم؟ 

یا یکی که بفهمه وضع چطوریاس! یکی که خیلی عادی انگار اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده بشینه باهام حرف بزنه. اصلا دوستدارم خودم رو وسط یه مکالمه ببینم! بی هیچ تلاشی. 

که تهشم از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را...



۲:نوک کاکتوسم در حد کمان ارش کمانگیر به سمت پنجره خم شده و من همین الان دیدمش! شت:)


۳:(مخاطب بکس)
گاهی وبلاگاتونو چک میکنم. امروز به عنوان اخرین وبلاگ با دل گرفته رفتم وب رامین. با خودم میگفتم کاش حالا تو این وانفسا تو بودی رامین! 
دیدم پست گذاشته! دلم نیومد کامنت نذارم! مجبور شدم وارد پنل شم و همونجور که براش کامنت میذاشتم یاد کلی از خاطره هامون افتادم. و اره! کی میتونه حجم عظیم دلتنگی من رو انکار کنه؟ بیاید بغلم همتون لعنتی ترین هایم:) میس یو گایز. 
پ.ن:به نظرم خیلی عجیبه که با اینکه هر بار خودم ول میکنم و میرم ولی حس میکنم شماها دیگه دوسم ندارین:| همینقدر لوس بی مزه:| صبتی ندارم:) :| 

۴:دلم میخواد وبلاگم رو باز بذارم. [شانه بالا انداختن] Who cares?میتونم فردا نظرم رو عوض کنم! شاید پس فردا! مهم الانه که دلم میخواد اینجا باشه. 

۵:دیشب خواب دیدم گروه موسیقی مورد علاقم اجرا داشته و مجبور شدم تا ساعت پنج مدرسه بمونم و نتونستم برم! بعد با یه تلفن قاچاقی گوشه کلاس زنگ زدم به نازی و میگم ببین تو بدون من برو:)))
انقدر همه خوابام ریشه دار، ترسناک و ازاردهنده ان که از دیشب تا الان این خوابم رو برای هزار نفر تعریف کردم! هر بار دلم خواسته خودم و خوابم و سطح چس دغدغه بودنش رو باهم بغل کنم! خدایا مرسی! مرسی که ذهن ما هم میتونه چس دغدغه باشه! مرسی واقعا:)) 

۶:دیروز، تا ساعت چهار مدرسه بودیم و حجم عظیمی از درس شیمی تو یک روز داشت مغزم رو سوراخ میکرد. از اونجایی که پریودم به شدت دلم یه چیز شیرین میخواست. و ابمیوه ای که از بوفه خریدم بدمزه ترین حالت ممکن رو داشت! 
همزمان با کلاس ما، طبقه بالا داشتن کارنامه میدادن و واقعا ادم دیگه در هژده سالگی اعصاب اینو نداره که کارنامه اش رو تحویل ننه باباش بدن_استیکر سگ هار لطفا! به خصوص وقتی ریاضی یازده شده باشه! 
همینا اینا رو به علاوه دنده چپ و دلتنگ نگارنده کنید. ظهر وقتی داشتم میرفتم سمت در مدرسه، اخمو ترین و عصبی ترین ادم ممکن بودم. 
بابا همونجور که با گوشی حرف میزد و موهاش تازه اصلاح شده بود، بین بچه ها چشم میچرخوند تا منو پیدا کنه. هی نگاش کردم و حالم بهتر شد. بعد که گفت:بیا بابا! انگار همه خستگی روز رو از تنم شستن و بردن! 
تو ماشین ضمیمه کارنامه برگه امتحان ریاضی اخرم رو هم داده بودن. نه و خورده ای از ده نمره! و امتحانش سخت بود بچه ها! خیلی سخت. برای چند لحظه از دیدن نمره ام خوشحال شدم. 
در جهت میل شدیدم به شیرینی، یه کیلو شیرینی تر خریدیم. و چه لذتی بالاتر از اینکه تو وایسی و دونه دونه شیرینی های بزرگ توت فرنگی و کاکاعویی گزینش کنی و بابا تماس تلفنیش رو به خاطر خریدتون عقب بندازه؟ 
شب بابا انقدر خسته بود که نمیتونست بعد باشگاه بیاد دنبالم. برام توضیح داد کجا وایسم و ماشین بگیرم و چجوری برگردم خونه! منتها با انجام فرامین پدر، فقط راه من دور تر و دو تا پل هوایی هم اضافه شد ! ضمن اینکه اصلا ماشین پیدا نمیشد و بله! من راه طولانی ای رو با حجم زیادی از وسیله و یک عدد کتاب تست پیاده برگشتم خونه! دلم میخواست غر بزنم. نه صرفا به اون پیاده روی سخت، به خیلی چیزا حالا… ! ولی روزم چیزای قشنگ زیادی داشت. یکم سختی راه ارزش غر زدن نداشت واقعا
مستقیم دوش گرفتم، شام خوردم و یکم بعد خوابیدم. ساعت تقریبا هشت بود!:)

+خیلیه خب! پس ما فعلا به طور ازمایشی اینجارو باز میکنیم تا بعد ببینیم چی میشه:) 
پیشنهاد ویژه من به شما اینه که اگر الان صدای منو میشنوید و ممکنه دلم براتون تنگ شده باشه لطفا صاف بیاین بغلم:) 
به علاوه اینکه امیدوارم اونایی که دلم تنگشونه یه سر به اینجا بزنن:) 
هی هی برگرد خونه مرد اینجا جای تو نیست 
برگرد به شهرت پشت دیوارای بلندت تو شاهی
اوکی! در ادامه چه کنیم؟ اپشن ها:
دوش
قدم زدن
تماس تلفنی
درس

در ادامه: درس:) 
خواهشا منو بگیر بغلت ول نکن. به دلتنگ شده و نشده هم ربط نداره، یعنی باید دلت تنگ شده باشه.!
تو و اون یخ در بهشت تو دستت باهم در اغوشم:) به جهنمم که زمستونه!:) 
سربازی پسرا رو سخت میکنه، بهشون یاد میده با همه سخت شدن عادت کنن به تسلیم شدن و قانع بودن و خیلی چیزای دیگه....

الان داری خودتو دلداری میدی یا منو یا علیرضا و رامینو؟:-D 
هر چی که هست کاریش نمیشه کرد:) میاد و میره. باید ازش خاطره خوب دراورد

(یکی اون پرهام بیشعور رو صدا کنه با خاطرات خوبش:-D )
یاد بگیر ماشین بگیری برا خودت، یاد بگیر شبانه خیابونا رو گز کنی، راه های فرعی و کوچه پس کوچه ها رو هم یاد بگیرند خیلی حال میده.!
دیگه ماشین گرفتن رو که بلدم هلما(ایموجی خنده) و شبانه خیابان گز کردن را هم حتی! 
ولی واقعا خسته بودم و حجم عظیمی از خرت و پرت دستم بود!


ضمن اینکه نگارنده اعتراف میکند پیاده رفتن را به ماشین ترجیح میدهد
احتمالا تو رو دلداری میدم.
میدونستی کار علیرضا و من خیلی شبیه همه؟! اوایل برا خاطرات شبیه هم کلی میخندیدیم..
رامین به طرز باور نکردنی ریلکسه انگار...
پرهام بیشعور... خیلی وقته خبر ندارم ازش.!

من دیگه باید عادت کنم:) 
جدی؟ نمیدونستم! خاک بر سرتون که بدون من میخندین:-D 
بابا کجاش ریلکسه:-D؟ ریلکس فقط علیرضا! لعنتی:-D 
میاد حالا 
بازگشت همه به سوی بکس است. 
انتظار داشتم که حجم عظیم دلتنگیم با اینجا نوشتن فروکش کنه. نکرد ولی! 
اینجا همه چی ارزش خودشو از دست داده؟[پوزخند]
همه چی رفیق. "همه چی"
نه ببین من احساس میکنم بحث دلتنگی کنونی ما داره فراتر از اونچه تو تصور میکنی ریشه دار میشه. 
یعنی تو فکر میکنی با باز کردن اینجا و نوشتن توش از دلتنگی که فکر میکنی برای دوستات و اینجاست کم میشه، ولی نمیشه
خب؟ پیشنهاد؟ 
پیشنهاد من پذیرشه عزیزم. اصولا مشکلی که حل نمیشه رو باید پذیرفت
مدتیه در مغزم اکو میشه:نور میتابه توش سفید سفید 
میشه وسطش خوب تو رو دید میچرخی میرقصی دیگه نداری هیچی ترسی 
سلام و بغل و دیگر هیچ. ❤💋💋💋
/____\
همه اش تو بنویس دلتنگی همه اش این اهنگ اکو بشه:
دلتنگیاتو بردار به روی قلبم بزار تکیه بده به شونه ام تو این مسیر دشوار...
چه خوبه اهنگش:)
رامین و پرهام و علیرضا... 
خواستم تهدیدشون کنم دیدم به چی واقعا؟
امیدوارم قد به مکالمه دلخواه باشن...
چرا تهدید حالا؟:) حتی اینجا هم فلسطینید بچا:-D 
:)))
اره 
اگه نشنیدی لینک بدم. خیلی ناز میخونه.


خب برا اینکه حواسشون به دوستشون باشه. حالا سربازن که باشن. والاعع...
بفرست لطفا:) 


تقصیری ندارن طفلکا:) خودم نیستم.
منتها اینکه دلم تنگ شد و وبلاگو باز کردم تقصیر اوناس:) اونم الکی مثلا تازه!:) 
http://bayanbox.ir/info/4456906202920832019/Benyamin-Bahadori-Deltangiato-Bardar-128



:)
❤❤🌹
الهی من بگررردمت که تو هر بار اپلود میکنی اخههههه:)))))
مرسی عزیزجان
گمونم اهنگ بسیار به موقعی باشه
فدات بشم. کار خاصی نمیکنم. 💋💋💋

امیداارم حال دلت خوب باشه. 
عزیزی


( زیر لب میگوید:که نیست) مرسی
بدون تو نبود با یاد تو بود...

نمیدونم چرا میبینمت هی یاد سعید میافتم:) ماچ به جفتتون:)))
:)))) شاید بخاطر قدمه
کاااااامان!؟!؟! تو هم به بلندی سعید هستی؟ وای هلما! تو نمیتونی تصور کنی که تفاوت قد من و سعید به حدیه که من بار اول که همو دیدیم نصف جمله هاش رو نشنیدم _ خنده_ و بار دوم، سه بار یه جمله رو تکرار کرد تا متوجه شدم! یعنی میخوام بگم به معنی واقعی کلمه:صدا به صدا نمیرسه!:)))))
من سعید رو از نزدیک ندیدم ولی میتونم تصورت کنم تو اون شرایط، ولی یادمه تو اولین دیدار با رامین دستمو رنگی کردن خواستم بزنم رو اون دیوار مخصوصشون بردم بلندترین نقطه دیوار، رامین گفت: از آپشن های قدبلند بودن و منم گفتم: آیکن عینک دودی 😎 
سعید خیلی بلنده، کول سعید وای خدا عجب شبایی بود صخی، بیار اون یخ در بهشت رو :)
میدونی تو این دو سه هفته اینقدر حرف نزده بودم، وای خدا چقدر سبکترم الان..
عزیزمممممم الهی!:) حسودیم شد که از نزدیک شما دوتا رو ندیدم ولی شماها همو دیدین! حساب نیس خب! 
وووویی نه! قیافه رامین وقتی داره مزه میریزه:))) 
سعید وااااقعا بلنده:-D :) جمله بعدی رو متوجه نشدم. یخ در بهشت بدون رامین؟ بیا لااقل ذرت مکزیکی بخوریم!:-D

منم همینطور:) و لبخندی ام
الان ندیدن تو حسودی نداره؟! میدونستی شهر سعید خیلی نزدیک شهر ماست ولی واقعا بد مسیره.
رامین گفت: میپرم رو کول سعید. :)))
باشه ذرت مکزیکی.
چرا واقعا قانع شدم:-D خیلی بیشتر هم داره حتی:-D :-D 
هان حدس میزدم نزدیک باشین:) بیخیال بابا چه کاریه بدون من دیدار وبلاگی بذارید اصن:-D؟ قلم خواهم کرد ان پای را حتی:-D [#وحشی درون]
هشت هشت نود و هشت همه هستیم ایشالا:) 
وااااااای رااااااااس میییییگی(نیش تا بناگوش) یادم نبود!!! رامین بچم چه ساده اس! اخه یکی بیاد بگه سعید یک تار موی مرا به بقیه ترجیح میده مگه؟ رفیق هزار ساله ای گفتن خلاصه:-D
بشین خواهر بشین ذرت نشسته خوردنش خوبه(الکی:) )
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan