آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

بعد همه چی بهتر میشه و ما میخوایم کتابخونه مون رو بچینیم!

کتاب جیبی رو بر میدارم و میرم ته راهرو 

تو سه گوشی جلوی در سایت جا خوش میکنم. اون ته به نظرم یه نقطه خیلی خیلی خیلی جدا از مدرسه است. 

خودمو تو دیوارها گم میکنم و اورم میشم. کتاب رو باز میکنم. یکم میخونم. میبندمش. ذهنم میره سمت چیزی_ الان واقعا یادم نیس چی. سرمو میارم بالا و میبینم رو سطل زباله کوچیک سورمه ای رو به روم نوشته شهرداری تهران 

از دیدن همون تهران هم بغضم میگیره. چشمام پر میشه. هر چی جمله منفی که ازم بر میاد ردیف میکنم: این چه زندگیه! 

سامان میگه پریود! چند روز دیگه این دنیای سیاه و غم عالم رو تحمل کن. بعد یهو در یک روز دنیا به طرز غیر منتظره ای شفاف میشه!

میگم پریود. 

به سقف نگاه میکنم و نفس عمیق میکشم. خودمو بیشتر و بیشتر تو کنجی دیوار فرو میکنم و دستام نم چشمام رو محو میکنن. سرم دوباره میره تو کتاب. 

وقتی برمیگشتم سمت کلاس با خودم فکر میکردم چه قدر کتابای نشر ماهی خوبن! کوچولوهای نارنجی که تو جیب جا میشن! همه شون همین سایزن؟ فعلا من سه جلد ازش دارم و هرسه تا همین قدری ان! پسر فک کن یه روز یه قسمت از کتابخونه مون بشه کتابای نشرماهی! فک کن مثلا همممممه کتاباشون رو بخریم! ذوق میکنم!


روزام نه اون قدر تیره اس که با دیدن یه سطل زباله گریه ام بگیره 

نه اونقدر شفاف که با دیدن یه کتاب تو رویای اینده غوطه ور شم. 

روزام نارنجیه! درست عین خودم! 

یه نارنجی ام که میتونه کمرنگ ترین و بی روح ترین نارنجی دنیا باشه 

یا شاد جیغ ترین و عصبی ترینش! 

میتونه یه نارنجی معتدل شرجی باشه با اسانس رهایی در باد 

یا یه نارنجی ملیح با چشمایی که از خنده هلال شدن(بیاید فرض کنیم من با ملاحت میخندم:-D روی "خور خوردم" خاک میریزد:-D ملیح = شیطون بلا است:-D  )

روزام همین شکلی ان! جیغ و عصبی، کمرنگ و بی روح، معتدل و...

اما در نهایت معجزه ی همه ی ما دست نارنجی ... 
نارنجی مهربون .. صادق ... عشق .. :*
:)))))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan