آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

این روزها چگونه میگذرند ؟

ما اینجا با رژیم غذایی سالم _ نه به چایی، نوشابه و جانک فود(اره اره! خیلی هم غرب زده)، مصرف شیر، میوه، شام سبک و ... _ روزگار میگذرانیم. و داریم از ذوق آن نیم کیلو کمبود وزن تکه تکه میشویم. 

هر صبح یک لیوان ابلیمو عسل مینوشیم و لیوان هاش را به طرز سمبلیک تا شب روی میز در معرض انظار عمومی قرار میدیم _این پدیده کاملا مربوط به گشادیسم نگارنده است و لاغیر_

قلک سفالی گوشه اتاق علاوه بر جملات ناب ، از پول پر میشود! جدیدا هر کلمه رکیک _فحش خودمان_ که به زبان بیاورم از پول های داشته و نداشته ام توی قلک می اندازم. 

شب قبل خواب یک جمله ناب انگیزشی میخوانیم و یک داستان کوتاه انگیزشی هم! 

موزیک ها بلا استثنا ارام بخش،الهام بخش و انرژی دهنده انتخاب میشوند. 

حداقل روزی بیست دقیقه در راه سیکس پک تلاش میکنیم. 

باید دفترچه ای تهیه کنیم و دانه به دانه و ریز و درشت مخارجمان را در ان لیست کنیم. 

باید به تمرین های تمرکز بها بدهیم و فردا حتما از کیوسک کبریت_شاید فندک_ بخریم و شمع روشن کنیم.

دیشب تا دوزاده شب با نازی گپ میزدیم _ نگارنده از نوشتن زر میزدیم امتناع کرد! #قلک_ قهقهه میزدم و اشک از چشمانم میرفت. 

حاله همه ی کاکتوس ها خوب شده و من چه قدر خوشحالم که از عهده شان بر امدم. 

اتاق از تمیزی برق میزند و عادت های کوچک منظم بودن حالم را خوب میکنند. تخت با پیوستگی خاصی شامل یک پتوی تا زده شده و ملحفه های صاف و مرتب است. 

نگران پوستم هستم و بالاخره تن به دکتر پوست خواهم داد. 

موهایم از همیشه خوشحالت تر موج گرفته اند، روی سرم که دریایی از فکر است...


پ.ن:بلاگ را بستم تا مدام به خودم بگویم تکون بخور رفیق! ما در وبلاگمون رو تخته نکردیم که تو راکد باشی!

سنگین ترین کار دنیا تحویل دادن ان صفحه سفید به مخاطب بود!

ممنان که هر بار پنل را باز کردم عدد حاضرین سایت چیزی جز صفر بود! ممنان که میمانید[قلب نارنجی]

+ وبلاگ مجددا بسته خواهد شد. شاید این تنها چیزیست که تکانم میدهد. شاید این صفحه نارنجی ارام، باارزش ترین چیزیست که دارم.

شاید رگ غیرتم فقط از بسته بودن اینجا بالا میزند!

ممنان که تحمل میکنید. 


And i’m still breathing! 
Alive _ Sia

خیلی خووووبه خیلییی
از رفتنت ناراحت شدم ولی حالا که میگی انقد خوبه و تغییر کردی به ارادت تبریک میگم:))
سربزن هر از گاهی فرزندمَ
امیدوارم ادامه پیدا کنه:) 
من خودم ناراحت ترین شدم به خدا! و اصن خووووب شد که بالاخره یه چیزی منو ناراحت کرد:| 
مرسی رستاک:) سر خواهیم زد به موقععععش! 
ایشالا خیلی بهتر از قبل:)
فقط خیلی خوب بود اگه میفهمیدم این دلشوره و سستی یهویی از کجا میاد و میشینه تو جونم و منو میمیره! 
خواهیم خفت و فردا روز بهتری خواهد بود:) 
کف مرتب داره این کارا :)
انگیزه و انرژیش از محبتای شماهاس:) 
وقتی حتی کمی هم که شده از خودمون راضی هستیم چقدر حس خوبیه!
مدت هاست از این حس نسبتا خوب بی بهره‌ام.
دقیییییقا!
خدایا خداوندا! به هممون عطاش کن! پایدار! :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan