آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

این روزا ترانه گفتن حس و حال تازه میخواد

سی و چهار نظر جدید 

سه پاسخ جدید 

پنجاه و پنج ستاره روشن. هوم. 

چه غریبگی میکنم با این صفحه نگارش مطلب. هوم. 


۱:میدونی سامان؟ یادته تو باشگاه وقتی تمرین فشار میاورد میگفتی"ممارست". دستمون زیر فشار تاول میزد و پوستش کنده میشد و اب جمع شده ی زیرش خالی میشد. پوستمون ملتهب و سرخ بود و میسوخت. تو میگفتی ممارست. حتی گاهی زمان نبود اون تیکه پوست مزاحم رو کامل از دستم بکنم و بندازم دور. تو میگفتی ممارست و من با همه وجود تمرینمو ادامه میدادم. 

روزای پرغرور کم نبودن تو زندگیمون. 

الان همون ممارسته رو میخوام. الان لازم دارم یکی برای هر کاری که دارم انجام میدم زیر گوشم بگه ممارست! ممارست! ممارست!

همش همینه. زود ناامید میشم. زود کنار میکشم. ادامه نمیدم. ممارست نمیکنم! ممارست نمیکنم. همه ی گیر کارمون همینه. 


۲:دلخوش باشیم؟ شاید تابستون رفتیم اصفهان. عزیزم! دیدن پرهام و شیرین و علی! کاش دستام انقدر دراز بود که دور همه تون حلقه میشد و همه تون رو باهم در اغوش میفشاریدم. 

دلخوش باشیم؟ نمیدونم چرا بیشتر بغضی ام. بجای اینکه به انقلاب رفتن و شمال رفتن و رفتن و رفتن و رفتن فکر کنم بغضی ام.

ادم تا یه جایی میتونه دلخوشی جور کنه و امید ببنده. از یه جایی به بعد حتی حالت بهم میخوره از اینکه هی بگی:بچه ماهیا، جنگل،دریا، رقص، کوفت درد!


۳:میوه میخورم و فکر میکنم ایا تو پادگان به سربازا میوه میدن؟

از باشگاه بر میگردم و یادم میافته تو همین راه ویس میفرستادم میخندیدم

موزیک گوش میدم و نصفشو فوت میکنم براش 

زیر دوش حموم یادم میافته اون روز وسط خیابون داد زدم جعفر و بعد در حالی که از خنده غش میکردم فحشو کشیدم بهش. از زیر دوش میام بیرون که با خیال راحت دقایقی چند بخندم. 

بغل خیابون بچه گربه میبینم و میگم عررررر بچه گربه هاش!

روزی صد بار یادشم و هر بار که یادش میافتم لبخند میزنم. اینجوری رفیق باشید. اینجوری که ادم روزی صدبار با لبخند یادتون باشه حتی اگه خودتون فرسنگ ها اونورتر تو پادگان باشید. 


۴:هفته ای دو ساعت و نیم یوگا کار میکنم  

هر شب چند دقیقه مراقبه 

ممارست لطفا! ممارست !


۵:داشتم بهش میگفتم _از نظر شخصی من_ بهتره با رابطه ی از دست رفته اش چجوری رفتار کنه. میدیدم کارایی رو انجام داده و میده که منم انجام داده بودم! بهش میگفتم طبیعیه و محض همدردی تعریف میکردم که منم دقیقا همچین کاری رو_درست یا غلط_ انجام داده بودم. من هیچ چیز خاص یا مفیدی بهش نمیگفتم. حتی شاید ذره ای از اندوهش رو کم نکرده باشم. فقط کنارش بودم و میفهمیدمش.

ای بسا ثر شرایط مشابه عزیزانی مارو ساییدند که چرا اینجوری میکنی؟ چرا تمومش نمیکنی؟ چرا عکساشو میخوای؟ چرا خودتو اذیت میکنی؟ چرا تو وبلاگت ازش مینویسی؟[که سوال اخر اگر پرسیده میشد بهتر بود اتفاقا]

اقا! به تو چه عزیزه من؟ تو بیا به جای من بگای سگ برو ببینم حال و روزت چجوریا میشه. 

چه قدر قضاوتم کردن. چه قدر رفتارایی دیدم که نباید. اونم تو شرایطی که ادم خودش رو هواس! 

اقا درک نمیکنید؟ نمیفهمید؟ کسی ازتون توقع نداره. فقط درد نذارید رو دردامون. 

خواهشا، خواااااااهشا اگه نمیتونید حرف خوبی بزنید لال شید. 

خواهشا فکر نکنید فرشته ی نجات این و اونید و نخواید تو داستانی که هیچ درکی ازش ندارید نقش نجات دهنده داشته باشید. لال شید اقا لال شید! مهارت لال شدنم چیز خوبیه. 


۶:

لیدی ال (رومن گاری)

سی و پنج کیلو امیدواری (آنا گاوالدا)

پیرمرد و دریا (همینگوی)

درخت به پاییز نشسته (مصطفی مهریزی)

این وبلاگ واگذار میشود (فرهاد حسن زاده)

خرده جنایات زناشویی (اشمیت)

اینارو از نمایشگاه کتاب خریده بودم و در فاصله ی اردیبهشت تا الان همه رو خوندم. خرداد همیشه ماه پر برکتیه برام. کلا از فصل امتحانا به بهترین نحو ممکن فیض میبرم:| 


۷:نشسته بودم رو نیمکت پارک. منتظر بودم مامان کارنامه ام رو بگیره و ببینم فیزیک افتادم یا نه. چندتا سلفی گرفتم. به خودم میگفتم ببین صخی. دیگه الان استرس معنا نداره. هر چی میخواست بشه شده. یه لحظه از اینکه نشستم و نگرانم تک شده باشم، از اینکه چه بلایی سرم اومده و چه قدر اوضام داغونه حس مزخرفی داشتم. 

از توی فایل های گوشی نسخه دانلود شده ی  کتابی رو باز کردم.

مثل یک ببر زندگی کن پاعولو کوعیلو. 

مامان اومد. بغلم کرد. فیزیک پاس شده بود. 

خب تا همین دو سال پیش هیچکس بابت معدل بیست بغلمون نمیکرد. هوم. 


۸:نازی پیام میده فلان روز نمیام و فلان روز میام. 

اخبارش برام دست اول نیست. درست ذوق نمیکنم و درست غمگین نمیشم. جوابش رو نمیدم که میگه الووو؟ صخی؟

تازه میفهمم بد گند زدم! طفلک با چه ذوق و التهابی داشته حرف میزده و من حتی جواب هم ندادم! یه جوری باید از دلش در اورد. به محض اینکه اوضاع مالی ام ردیف شه یه کادو براش میگیرم عشق کنه:) تولدش نزدیکه 


۹:ناخن های بلندم رو با هیجان و تند تند روی بسته میکوبیدم. اقای پشت پیشخوان اداره پست به حد مرگ شوخ و مهربون بود. 

داشتم از هیجان تلف میشدم و خوشحال بودم که دارم براش کادو میفرستم. انقدر خوشحال بودم که انگار همین الان به خودم گفتن یه بسته با پست برات اومده! حتی هزارتا بیشتر! 

روز قبلش کلی گشتم و اخر نفهمیدم کادو چی باید بگیرم. وسط خیابون زنگ زدم بهش:خب چه خبر؟ باشگاه میری؟ اها بدن سازی؟

[کادوهای مرتبط با باشگاه؟ تیک]

وای راستی فاطمه! سایز پام یه شماره بزرگ تر شده!(دروغ مصلحتی) ففککک کن! در عنفوان ۱۸سالگی! راستی تو سایز پات چند بود فاطمه؟

[کیف و کفش ست؟ تیک]

راستی اوضاع فرهنگی تابستونت چطوره؟ کتاب یا فیلم؟ کتاب بعد کنکور؟

[کتاب؟ خط خورد]

اخرش رسیدم به لباس باشگاه.  یه کلاه صورتی کمرنگ با یه نیم تنه ی ورزشی همرنگش. 

از همین تریبون از جمبوری و پرهام بابت پیشنهاداتشون متشکرم.

و بله پرهام جونم. یادمه که با چه لحنی میگفتم کلاههه؟ کککککلاه؟:-D 

خیلی نوکریم خلاصه داداچ. ایشالا تولد بعدی علیرضا جبران میکنم:-D



۱۰:با خودم میگم نکنه بعدا بیاد و با یه صخی دیگه مواجه شه؟ نکنه انقدر تغییر کنم که دیگه نتونیم رفیق باشیم؟

سامان میگه تو همین سالی که گذشت کم تغییر کردی؟ یه مدت هر شب نهج البلاغه میذاشتی وبلاگت، یه مدتم به خدا پیغمبر فحش میدادی.کدوم یکی از دوستات تو این دگردیسی ها بیخیالت شدن؟ 

رفیقات حرف ندارن صخی. حرف ندارین شماها. 


۱۱:کاش یه چیزی بود میخوردی و باعث میشد ممارست داشته باشی. باگ بزرگ زندگیم! باگ بزرگ زندگیم! اه! کاش میشد وا نداد. 



۱۲:ده روز دیگه تولد دو سالگی اینجاس. عین برق و باد میگذره. عییییین برق و باد میگذره. اصلا باورم نمیشه از اون روزی که نشستم تو پارک و کادوی تولد یک سالگی وبلاگم رو باز کردم، یکککک سال میگذره! 

کیا کادو تولد پارسالمو یادشونه؟:))))))) چه دل خجسته ای داشتم من!:) چه کاغذ کادویی هم پیچیده بودم:) 

فاک فی الواقع:-D 

بی حس وحال تر از این حرفام. دهههه روز دیگه؟ کسی چمیدونه ده روز دیگه در چه حالم! از همین تریبون:تولدت مبارک ارام وحشی. مرسی واسه همه چی. 


۱۳:امروز کرختم. خسته ی جسمی. بد خوابم.



۱۴:هر چند وقت یه بار میبینم چشماش قرمز و خیسه. به رو خودم نمیارم. امروز سامان بهم میگفت افرین! خیلی خوب شرایطو پذیرفتی. 

اره. اره. ما پوستمون خیلی کلفت تر از این حرفاس. من حتی نمیذارم احساس بدی داشته باشم. 

قوی ترین درخت دنیا چیه؟ تو تنم یه دونه از اونا هست. 



۱۵:یاد بگیریم ادم هارو ببخشیم. 

باگ بزرگ شخصیت من اینه که ذره ای گذشت ندارم. 

باز خوبه غریبگی میکردی با صفحه نگارش مطلب و انقدر نوشتی:) 
کشه بابا/_________\
وای سامان. حالا چیکار کنیم؟
وای سامان. 
هیچ ایده ای ندارم که حالا چیکار کنیم. 
حداقل اگه ماشین داشتیم میگفتم بشین پشت فرمون و با تمام انرژی گاز بده و خودتو از یه دره پرت کن پایین
اه 
گند بزنن
ندا می اید:
وای به روزی که بگندد سامان. 
خب سامان حالا چیکار کنیم؟
از پنل خارج شیم
از تله خارج شیم
بریم ببینیم با زندگیمون چه باید کرد 
تولد پارسالو یادته من گریه میکردم ویس میدادم گوش میدادی میخندیدیم عر میزدیم.. هعی، بزرگ شدیم رفیق:))
وای بهار! یادم نبود!!!! الان که گفتی همش عین فیلم اومد جلو چشمم! حتی صدات و حرفات! میخندیدیم،عر میزدیم! تو تموم زندگیمون همین بودیم:) 
بزرگ شدیم. بد بزرگ شدیم:) 
وای بهار! یه لحظه با فکر اینکه چه روزایی رو باهم گذروندیم دلم خواست بچلونمت! 
کارنامه مبارکه. 
در مورد الباقیش هم که لال شیم دیگه :D
با عشق ❤❤💋💋💋
متشکرم:) ته دلم بیشتر اینکه کارنامه بخوره تو سرم:| 
دوووور از جون اقا. چه حرفیه!
با ماااچ/___\ :*
سیریسلی. اگه سورنا نبود چیکار میکردیم؟
پشت سینه ام چه قهره دل 
پشت این دل چه دلدلیه اهل دل
وای به روزی که بگندد سامان اقا. اه

آقا واقعن دو سال گذشت...؟! لعنتی!
چشم به هم زدنه لعنتی 
اه پس فردا به خودمون میام میبینیم شصت سالمونه. تف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan