آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

این داستان زلزله

همانجور با خودم فکر میکردم الودگی هوا شده قوز بالا قوز! دلم قدم زدن میخواست. فکرش را هم نمیکردم چند ساعت بعد زلزله می اید و کلی قدم میزنم! 

نمیدانم ساعت چند بود ولی هنوز مشغول چت با بلاگی ها بودم.در اتاقم راحت باز نمیشود. به محض اینکه صدای وحشتناکی امد و زمین لرزید خیال کردم کسی در اتاق را باز کرده! گوشی را کنارم استتار کردم و خودم را به خواب زدم. در که باز نشد ترسیدم نکند زلزله بوده باشد؟ دست گذاشتم روی دیوار. 

سامان میگفت لرزش دست خودته بچه! بشین سر جات! 

بعد یکهو فرهاد بلند گفت: بچه ها بپوشید! 

اول کاری که کردم پوشیدن شلوار گرمکن و بعدش شلوار مشکی راحتی بود 

پالتو را از پشت در برداشتم و شال و کلاه را از کمد. 

دنبال شال بافتنی ام گشتم و نبود. خواستم از نسی بپرسم شال کرمه ی من دست توعههههه؟ که یادم افتاد مهمانی نمیرویم حالا:| 

میلرزیدم و وسیله ها را جمع میکردم

یک بطری اب، یک بسته نان، شناسنامه، کلید، گوشی،یک قران کوچک.

 باز نمیدانم چرا عین سگ تازی موقع شکار جیشم گرفت:|

بعد مامان یک پتوی گنده داد دستم. توی اسانسور و حیاط ساختمان سعی کردم به چت بلاگری مان وصل شوم ولی نتم قطع شد. 

ماشین سرویس نیاز داشت. قرار بود فردا برود تعمیرگاه. 

نشستیم و در موج ترافیک کوچه غرق شدیم. دیدم فرهاد سر یک فرعی دو دل است. سریع گفتم بنداز تو اتوبان! 

کنار اتوبان جایی که ساختمان و درختی نباشد ایستادیم. ادم ها می امدند و میرفتند. خانپاده ها قدم میزدند، پسری با لباس ورزشی طوسی خیلی راحت و بیخیال راهش را میرفت. ان یکی با هودی مشکی تندتند میدوید و نزدیک بود زمین بخورد. اقای رفتگر کنار جوب را جارو میزد. مامان به کارگر های ساختمان انطرف تر تذکر داد اب را ببندند و سرمایه ملی را هدر ندهند، بطری های نوشابه و دبه ها پر از بنزین در دست ادم ها تاب میخورد....

با مامان و فرهاد لودگی میکردیم و نسی حوصله ندار و عصبی بود. 

هی زندگی ام را زیر و رو میکردم. نماز های نخوانده، دانه ریختن برای کبوترها، روزه های نگرفته، صدقه دادن و… 

چه قدر زندگی بی ارزش بود! اینکه درس خواندی یا ورزش کردی یا هر چی ، کوچک ترین اهمیتی نداشت! چه قدر جهان بی مقدار به نظر میرسید. خوشحال بودم که راه ها را رفته و تجربه ها را ثبت کردم ام. خوشحال بودم که احمقانه عاشق شده ام. انگار دیگر کار خیلی مهمی هم در دنیا نبود که انجام نداده باشم

گفتم "کاش این قرانی که همرامه یاسین داشته باشه. "تا بازش کردم سوره ی یاسین امد! 

از ماشین پیاده شدم. تکیه دادم به صندوق عقب و یاسین خواندم. 

فرهاد سیگار میکشید. باهم قدم زدیم و خندیدیم. میگفتم فک کن اگه فاضلابا بترکن هممون غرق در فاضلاب میمیریم 

میخندید 

پمپ بنزین پشت سرمان غلغله بود. صف افتضاحی داشت. بعدا که مامان خواست برود دستشویی و همراهش رفتم دیدم همه جلوی دفتر پمپ بنزین تجمع کرده اند. میگفتند مخزن خالی شده ! داد ملت در امده بود که نفت کش تا از ان ور مینی سیتی برسد اینجا صبح میشود! اقای مسعول مرد گرد و چاقی بود. صدای دورگه ای داشت و لوتی به نظر میرسید. همه را قانع و ارام کرد و مردم کم کم رفتند .

پسری ایستاد و لودگی کرد. همانطور که از سرما میلرزیدم و این پا ان پا میکردم ، میخندیدم. یکی میپرسید پ این زلزلهه کی میاد؟

پسر بچه ای _گمانم فال فروش_ میگفت:یک ساعت و چهل دقیقه دیگه

به ساعت توی دفتر ان اقا گردالی مشتی نگاه کردم، دو بود. 

همه خندیدیم…



پ.ن۱:شماعم اقاهایی با شلوارک های گل گلی دیدین؟ :-D نگم براتون:-D 

پ.ن۲:نمیخواستم از زلزله بنویسم. ولی وقتی دیدم مهشید چه قدر خفن عمل کرده، لافکادیو به فکر حلالیت افتاده، شوالیه داشته ستاره هارو نگاه میکرده، دلم خواست بگم من چیکار میکردم:) 

چه قدر تجربه ها و واکنش ها متفاوته

پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶ , ۱۸:۴۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
ما که تو جشن بودیم هار هار هار
نمیدونی چه حالی داشت😂😂😂
تو یکی که فقط ببند :-D لاکچری خان
واقعا چه باحاله که هرکس یه واکنش متفاوتی نشون داده به این اتفاق:)) خوندن روایت این اتفاق از نگاه شما هم جذاب بود واقعا:) بعد شلوارک گل گلی؟؟ تو اون سرمای استخوان سوز آخه؟:)))
الان شما پرهام خودمونی؟[متفکر] نه بابا پری چارقد گل گلی که به من نمیگه شما:| 
پ شما کدوم پرهامی داداچ؟!

اره این حجم از تفاوت برام خیلی جذاب بود ! خیییلی! 
ممنونم^^ 
اخ نگم عاغا نگم:-D شلوارکا گل گلیییی*____* [میخندد]
من همون پرهامم که توی پست بهش اشاره کردی دیگه:))

بله بله اومدم وبلاگتون متوجه شدم:)) 

صخره جان 
یکم شعور بلاگرای دیگه رو یاد بگیر 
از مخاطب بابت رفتن و برگشتن عذر خواهی میکنن
میگما سامان؟ هیچ دقت کرده بودی دکمه ارسال نظراتمون گلبهیه؟ شت! چه خفنیم ما:-D 

+ولم کن بابا! به عذر خواهی باشه من باید بابت تک تک خزعبلاتی که نوشتم_ مینویسم_ هم عذر بخوام:| مخاطبای اینجا خودشون فرهیخته و بزرگوار تر از این حرفان:دی
امشب باز اسمون ابریه 
مث اخرین قرارمون
مث شبی که جدا شدیم ولی 
هیچکدوم نمیخواس تنها بمونه 
مث شبی که گفتم بری باختیم
صبم بشه انگا یه چی سر جاش نیس
همینم شد! دقیقا شد 
زمینم خوردیم در این حد قد ایم 
ادما وقتایی که عاشق میشن زیبا میشن
ببین کی آپ کرده!!
ما هم اینجا یکم حس کردیم زلزله رو.
عاللللللللیییییییی/____\ :) 
یا خود خدا! تا اونجاعم اومده؟ 
جمعه ۱ دی ۹۶ , ۱۴:۴۱ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
عجبا :(
زهر مار! عجبا ینی چی؟! باز تو رو من واساد! واه و واه و واه! بد دوره زمونه ای شده ها خواهر
این موقع ها سوار اسانسور نشین ولی :( اولا که اتاقکش سقوط میکنه دوما احتمال گیر کردن هست
از خانواده ای که داشتن احتمال شناور شدن در فاضلاب رو بررسی میکردن چه توقعی داری واقعا:-D؟ 
یا حتی از دختری که دنبال شال کرمش میگشته:-D 

شنبه ۲ دی ۹۶ , ۱۳:۵۴ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
لاکچری ماکچری چیچیه خواهر؟
استغفرالله
زندگیه توعه خواهرم:-D 
لا اله الا الله
شنبه ۲ دی ۹۶ , ۱۴:۰۲ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
برووووووووووووووووووو
ما رو چه به این حرفا :|
باشه ب ب ! تو مفلوک بدبخت فلک زده:-D خوبه:-D؟ 
شنبه ۲ دی ۹۶ , ۱۴:۱۱ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
نهههههههههه
عکساش هست :)
هاهاها :|
ببین منو؟ بمیر فقط:-D :-D
شنبه ۲ دی ۹۶ , ۱۴:۲۱ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
@_@ [میبیند]

 @
 _/ _ 
    /
    ! !


 [میمیرد]
الهی شکر^^
شنبه ۲ دی ۹۶ , ۱۵:۰۶ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
عوضی :|
جانم؟:))^^
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۱۹:۳۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
جانت سلامت :)
چه خوبه تو هستی همیشه:) ادم حس غربت نمیکنه
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۱۹:۳۸ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
دائم الآنلاین D:
عحححح عححح:) حالم خوب شد با خوندن همین دوتا کلمه:) 
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۲۰:۴۰ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
همیشه خوب باشی :)
نیسم که ولی:(
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۲۱:۱۰ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
مگه دست توئه؟
خوب شو باو
داووش ممد:) 
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۲۱:۱۲ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
خوب شو کلنگ
چش :-D 
يكشنبه ۳ دی ۹۶ , ۲۱:۲۸ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
زود تر لطفا
چش:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan