آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

او به خرید اویز لباس زیر رفته بود (۲)

دو دستی گرفته بودمش و زیر لبی میگفتم :ای جانم، کوچولوی من، اره عزیزم، جان دلم 
استعداد خاصی در یک ریز قربون صدقه رفتن دارم:-D 
رفتم کنار پیاده رو. وسایلم رو گذاشتم یه گوشه و شال کوفتیم رو کشیدم رو سرم! تفففف بهتون که یه شال افتاده انقدر براتون جلب توجه میکنه! تف بهتون که انقدر هیزید واقعا!
به چندتا خانمی که جلو تر بودن گفتم من چجوری میتونم برم خیابون دال؟ 
گفتن باید برگردی چهارراه بری سمت راست!
گفتم نه اصن اونوری که نمیشه رفت! گمونم هر کدوم از این خیابونارم برم میرسم به همونجا نه؟
گفتن اره! 
همین کم بود برگردم سمت چهارراه و دوباره اون اقایان محترم شیشه شورنده رو زیارت کنم! 
اولین خیابون دست راست رو رفتم بالا. 
کبوتر تو دستم بی قراری میکرد. آشفته بودم. جلوتر یه سوپرمارکت بود و جلوی درش کلی جعبه! 
از فروشنده اجازه گرفتم و گذاشتمش تو یکی از جعبه ها. 
یه پسر که گویا معلولیت داشت از مغازه اومد بیرون و سعی کرد بهم ادرس دامپزشکی بده. سعی کردم برخورد درستی باهاش داشته باشم
میدونستم کجا باید برم و حرفاش دردی ازم دوا نمیکرد 
مرسی مرسی گویان ازش دور شدم 
پشت سرم داد میزد. [کمی ترسیدم]
خیابون خلوت بود. صدام مهربون شده بود. عین صدای مامانا وقتی میخوان لالایی بگن. شروع کردم خوندن:
جوجه جوجه طلایی 
نک هات سرخ و حنایی 
باقی شعر رو بلد نیستم. با همون قربون صدقه های خودم یه چیزی سمبل میکردم و میخوندم. 
حواسم بود که تو جعبه اذیت نشه. تا حد ممکن سریع راه میرفتم. 
رسیدم خیابون میم! باید خیلی راه میرفتم تا به دال برسم. یهو یادم افتاد به جای کلینیک، میتونم برم بیمارستان دامپزشکی! نزدیک تر هم بود! 
اگه همین خیابون میم رو صاف میرفتم بالا میرسیدم بزرگراه "ر"! از اونجا تا بیمارستان هم راه زیادی نیست! بدم نمیومد این مسیر احتمالی رو تو گوگل مپ چک کنم و مطمعن شم. 
نیمکت ها گاهی چیزای ارزشمندی ان! رو اولین نیمکت دو تا اقا نشسته بودن. اجازه خواستم که جعبه رو بذارم رو نیمکت. 
یکیشون بلند شد. قبل از اینکه گوشیمو در بیارم و ادرسو چک کنم اقایون راهنماییم کردن. 
یکیشون گفت که خودش کفتر بازه و این کبوتره هیچیش نیست! جوجه اس و نمیتونه پرواز کنه. فقط باید چند روز سیر رنده کنم تو ماست و بهش بدم! 
متذکر شدم که من اگه با این برم خونه مامانم جفتمونو بیرون میکنه! 
ادرس بیمارستان رو باهاشون چک کردم. درست حدس زده بودم. تشکر کردم و رفتم. 
پاهام درد گرفته بود. رفتم کنار خیابون تا ماشین بگیرم...

ادامه دارد… 
شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ , ۰۹:۱۲ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
جوجه طلایی میبینی؟ :)))))
خاااااااب که چیییییییی:-D 
بچه تر که بودم از مریدانش بودم:-D 
شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ , ۰۹:۱۶ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
ادرس رو بگم؟ :))))
بگو*_____* :))))
جالب شدا :-)
جدی؟ خودم حس میکردم این پست نکته جذابی نداره
پابند ها موجودات دوستداشتنی ای هستند
[عیدی برای خودش پابند خواهد خرید]
هوووورا حتی:-D 
نه چون ادامه پست بعده و جزییاتو شرح میده کنجکاوی بیشتر میشه , واسه من اینطوری بود :-)
هورااااااااا:-D :)))) مرسی زمان میذاری,و میخونی لیموجان:)
شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ , ۱۷:۰۰ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
م: مدائن
د: دمیرچی
ر: رسالت
درسته؟

شما خفه
شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ , ۲۰:۳۵ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
عجبا 
اصلا قهر :/
خرررر بیار باقالی بار کن
شنبه ۲۶ اسفند ۹۶ , ۲۰:۳۹ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
لفت د گروپ :/
سریییع سرییییع 
جای گروهو وا کن:-D 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{
یادت نره باید از زمانت درست استفاده کنی! ما درست وسط فیلم The time هستیم رفیق! زمانت رو بچسب! وگرنه میمیری!
Designed By Erfan Powered by Bayan