آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

او به خرید اویز لباس زیر رفته بود

پارت چهار:
جهتمو عوض کردم. برگشتم بیمارستان! 
جعبه و خاک رو گذاشتم تو لابی ورودی که خلوت بود. ببخشید گویان پله هارو طی کردم. باید دنبال اون دکتری میگشتم که دفعه پیش باهام حرف زده بود .
از شانس خوب، دکتر کنار پت شاپ ایستاده بود. درست رو به روی من! نیمرخش رو میدیدم. 
تو یه دستش جام اب میوه بود و بازوی دست دیگش تو دست یه خانم. 
 دست هممممه ادما یه سگ/خرگوش/گربه بود. 
دو تا خانم که نژاد سگاشون یکی بود دم پله ، قربون صدقه سگای همدیگه میرفتن. 
حاجی فیروز وسط جمع قر میداد و جمعیت گرد دورش ایستاده بودن. برای رسیدن به اقای دکتر یا باید از جلوی جمعیت رد میشدم یا از پشت سر. 
دو دل بودم! حس میکردم الان پیش خودش فکر میکنه این دختره چرا ول کن ما نیست! 
داشتم فکر میکردم چه باید بکنم که یه خانم با لباس فرم و یه عالمه کادو اومد سمتم
یه کادو بهم داد و رفت! کاغذ کادوش سورمه ای بود و ابعادش شبیه یه کتاب بود. 
دوست نداشتم کادو به ثست برم با دکتر حرف بزنم! کادو رو گذاشتم رو میز پشت سرم که پر از ظرفای خوراکی بود. ظرفا خالی بود و معلوم بود مهمونا از خودشون پذیرایی کردن. 
از پشت جمعیت رد شدم
بشقاب های میوه_شایدم شیرینی_ و جام های ابمیوه رو زمین پخش بود. 
دو تا پسر و یه ژرمن شپهرد با اقای دکتر فاصله داشتم! هنوز دو دل بودم. 
دکتر بازو به دسته خانم کنار دستیش، با لبخند حاجی فیروز رو نگاه میکرد و گاهی هنگام حرف زدن جام رو تو هوا جا به جا میکرد. 
یکی دکتر رو صدا کرد بره تو پت شاپ. اون خانمه بازوش رو ول کرد.
از دو تا پسرا که ژرمن شپهرد داشتن عذر خواستم و رفتم تو پت شاپ. 
کار دکتر که تموم شد دم در یقه اش کردم!
پرسیدم منو یادتون میاد؟
گفت اره! یه چیزایی یادمه شما یه سوالایی داش…
جفت دستامو بردم بالا و گفتم اره!اره همونم!
تعریف کردم چی شده
تاکید کردم متخصص طیور کبوتر رو چک کرده و گفته سالمه. 
داشت میگفت ببرش خونه! از همینجا شروع کن! چجور دامپزشکی هستی که نمیتونی یه کبوتر نگه داری؟
توضیح دادم من از خدامه! But my mother kills me!
گفت دامپزشک شی باید هفت هشت تا سگ تو خونت نگه داری! ببر بذار اونام عادت کنن
کلافه بودم! گفتم:خودم خونه میگیرم تا اون موقع! 
گفت که یکی از همسایه هاشون کبوتر داره 
میده به اون 
اگرم اقای همسایه نخواست میدش به بچه های بیمارستان که رو پشت بوم نگهش دارن
گفت یه چندتایی پرنده میان رو پشت بوم. اینم کنار اونا بمونه.
روم نشد سوال کنم غذاش چی میشه
فقط تاکید کردم این نمیتونه پرواز کنه و جوجه اس
گفت بالاخره کنار هموناس دیگه
رفتم جعبه رو اوردم. این بار از وسط رد شدم. جعبه رو دادم دستش و تشکر کنان دور شدم. 
پرسید فقط سالمه دیگه؟
دوباره بهش تضمین دادم. با عجله زدم بیرون.
اومدم تو لابی. هووووووووووف کنان کیسه خاک رو برداشتم. پریدم تو اولین سوپر مارکت و یه رانی انبه خریدم. _یکی از افغان های بیمارستان هم جلوتر از من چندتا سنیچ خریده بود. فروشنده داشت فاکتور میکرد_
حس کردم الان از هوش میرم! رانی رو بلعیدم. خوشحال بودم. حرف دکتر که گفته بود باید هفت هشت تا سگ تو خونت نگه داری تو مغزم اکو میشد و ذوق میکردم!
خودم رو از میون جمعیتی که برا خرید عید میچرخیدن رد کردم. رانی به دست رفتم تو یه مغازه برا اویز لباس ریز. فروشنده ها مردای مسنی بودن. روم نشد!:| 
از مغازه اومدم بیرون!

چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷ , ۲۱:۲۸ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
زکی :/
تهشم نخریدی؟؟؟؟
نه:|
می‌خواستم همین کامنت بالایی رو بذارم واسه‌ت که دیدم زحمتشو کشیدن :)))
زیر لب میخواند:ممد نبودی ببینی:-D
این زودت بودا 
صخی اون کادوعه چی شد؟ :-( بیار بدش به من . چطوری گذاشتی رو میز 
چرا انقدر قشنگ کادو داد :-D 

خداحافظ کبوترفسقلی
وای ببخشید لیمو! همش فکرم پیشت بود 
میخواستم به جوری تو پست ازت معذرت خواهی کنم 

وای مررررسی دقت مخاطب! این قرار بود جزو پ. ن ها کامنت شه!
جااااا موند لیمو جاااا موند! :| خیلی دوستداشتم داشته باشمش! یه یادگاری از اون شب!
من نه با کبوتر خدافظی کردم
نه با دکتر حتی! نه حتتتی برا کبوتر اسم گذاشتم یا فامیلی دکتر رو پرسیدم:| هیچی از اون شب نمونده برام:|

هر وقت تو اسمون پرنده میبینم لبخند میزنم! 
کبوتر بچه ای با شوق پرواز 
کند روزی بال و پر باز و اینا:)
الهی دورش بگردم بچم! شاید یه بار اتفاقی بالای سرم پرواز کنه!:)
پ.ن: بعد کلی نگران بودم به مامان بگم تا این وقت شب کجا بودم؟
رفتم راست و حسینی همه چیو تعریف کردم
مامان نگام کرد گفت:کی تو حیوون مریض اوردی خونه من دعوات کردم؟ میاوردی تو تراس نگهش میداشتیم
شت!

پ.ن۲:با عرض پوزش بابت دیر شدن پست
مرسی پیگیری ها:) مررسی لیمو

پ.ن۳:دیدین کادوی خوبم جا موند؟

پ.ن۴:بعد رفتم تو ایستگاه مترو و.قوطی رانی رو با همه قدرت مچاله کردم! این من بودم که همه این کارارو کرده بود؟شت!

پ.ن۵:جنازم رسید خونه و بلافاصله پس از صرف شام به داد گلدون هاش رسید

پ.ن۶:بعد عید احتمالا دوباره میرم بیمارستان یه سراغی از کبوتر بچه جانم میگیرم:)

معذرت خواهی چیه دختر , خجالتمون نده . فقط با شوق و ذوق منتظر بودمی :-D 

ینی چییی جا موند :'( من اگه اونجا بودم کبوترو پرواز میدادم توو بیمارستان کادومو باز کنم :-))) [میدونم تو ارادتت به اون بیشتر بود]
ولی خیلی خاص بهت دادش , عین توو فیلما *.* حالام فدا سرت 

شااید :)
محبت داری خانوم گللل^___^ باعث افتخاره:)))))))


ینی آی عم بی حواس:-D 
وای واقعا چرا یادم رف؟:| از بس هوووول بودم زودتر برسم بیمارستان 
حتی بعد از تحویل دادن کبوتر هم هول بودم! :|


بچم^^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{باز بودن یا بسته بودن این وبلاگ، هر دو موقتی است.
Designed By Erfan Powered by Bayan