آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

او به خرید اویز لباس ریز رفته بود (۳)

اگه یه خورده منو بشناسید میدونید خیلی اهل ماشین سواری نیستم. 

یکم این پا اون پا کردم

یه تاکسی از جلوم رد شد یکم سرعتشو کم کرد ولی واینستاد:|

دوباره رفتم تو پیاده رو و شروع کردم راه رفتن! 

هی رفتم… رفتم… رفتم!

داشت شب میشد. جعبه رو طوری گرفته بودم که نمیتونستم مچم رو بچرخونم و ساعت رو نگاه کنم. 

از یه اقایی پرسیدم تا بزرگراه چه قدر مونده؟ گفت پیاده بیست دقیقه! خدااااای من! نمیکشیدم! دوباره رفتم کنار خیابون که ماشین بگیرم. اقاهه چند متری دور شده بود. از پشت سر گفت اینحا ماشین واینمیسته! پیاده برو! 

رفتم! رفتم! رفتم! با اشفته ترین حالت ممکن! با چشمای نگران و شالی که هی میافتاد! 

به خودم قبولوندم که این کبوتر تو هر حالتی هست در حال مرگ نیست! پرنده در حال مرگ تا دلتون بخواد دیدم! خون ریزی هم نداشت! سعی کردم اروم تر راه برم و به خودم مسلط باشم.

نشستم رو یک نیمکت. هوفی کردم. رد کیسه ی خاک دور مچم مونده بود. جا به جاش کردم. سنگین بود لعنتی! وسط راه میخواستم بدمش به یه مغازه ای چیزی! دیگم حتی نمیرفتم پسش بگیرم_مسیرم اونوری نمیخوره_ ولی یکی از گل هام رو از خاک در اورده بودم و ریشه اش هوا میخورد! اگه تا شب نمیکاشتمش خراب میشد! باااید با خاک میرفتم خونه! جان دو موجود زنده در دستان من!:|

ساعتو چک کردم. یکم نشستم تا پاهام اروم بگیره. دوباره راه افتادم! 

واقعا انگار اون خیابون بی انتها بود! نمیرسیدم! هی به خودم میگفتم الان میرسیم صخی! بشمر یکککک! بشمرررر دو! دو و هفتااااد و پننننج! یکککککککک!

یک و یک و یک! 

دو و دو و دو!

الان میرسیم پسر! بجنب! 

داشت باورم میشد اشتباه اومدم! نمییییرسیدم! میفهمید؟نمیییرسیدم!

از اولین نفری که دیدم پرسیدم کجا باید برم؟ یه اقای مسن بود که داشت در یه خونه رو باز میکرد.

اشاره کرد به رو به رو. گفت: میان بره!

رفتم اونور خیابون. از خانمی که داشت سوار ماشین میشد پرسیدم اینجارو برم میرسم فلان جا؟

گفت نه! مستقیم برو! پیرمرده اسکل کرده بود! جایی که گفته بود کوچهههه بود! میفهمید؟!:| کوچه:| 

دومتر جلوتر از یه پسر بچه پرسیدم!باباش یهو اومد و راهنمایی کرد! 

اینا نمیفهمیدن من کجا میخوام برم! اسم بیمارستان رو میگفتم بدون اینکه بگم بیمارستان دامپزشکیه! هی میگفتم میخوام برم "د"

با چشم به جعبه اشاره کردم گفتم اقا من مریض همرامه! مخم نمیکشه! میگه بگید کجا باید برم؟ 

خودشون باهام اومدن. امبولانس بیمارستان رو که دیدم برق از سرم پرید! 

دو مترو جلوتر بزرگراه بود و شیش متر اونور تر بیمارستان! 

شاید شیش بار گفتم مرسی مرسی مرسی مرسی! از پسربچه و پدرش که هی میگفت خواهش میکنم دور شدم.

اولش اشتباهی رفتم ورودی کارکنان:| 

بعد ورودی بیمارستان رو پیدا کردم. یکم از پله هارو رفتم پایین که دیدم یکی داره فیلم میگیره! صدای موسیقی زنده میومد و یه عالمه ادم هم اونجا بودن! نمیدونم چرا به سرم زد عروسیه حتی:-D 

عروسی نبود! جشن سال نو بود و شلوووووغ! شلووغ! از دو تا اقای پشت سرم پرسیدم الان من برم؟

گفتن:داره فیلم میگیره ولی شما برو خب!

واسادم:| یه خانمی با سگش رفت و منم پشت سرش:|

رفتم پذیرش . باز خوبه قبلا اومده بودم و بلد بودم! 

خانم جوونی گفت:سلام عزیزم

اسم کوچیکت؟

شماره تماس؟

اسم حیوونت؟

من:... 

گفت چه قدر اشفته ای!

تعریف کردم چی شده. گفتم رفت زیر ماشین و اشک تو چشام پر شد! 

گرررریم گرفته بودا! [عزیزم الانم گریم گرفت حتی!:) ]

هم نیشم باز بود هم چشمام پررررر! اون خانومه هم شبیه من شده بود:-D 

گفت برو طبقه پایین 

انتهای سالن دست چپ. بخش طیور

رفتم.

منتظر موندم. خاک رو گذاشتم رو صندلی. 

مریض قبلی با یه قفس مرغ مینا خارج شد و من رفتم تو. 

خانم دکتر مهربونی بود! سی ساله شاید. توضیح دادم. باز گریه ام گرفت!

دکتر معاینه کرد. عزییییزم! کبوتر هی میومد سمت من! تو دست من اروم بود! الهی من بگردمت خب جوجه طلایی من! 

گفت هیچیش نیس! بالش هم به نظر من نشکسته سنش کمه و نمیتونه پرواز کنه.  ولی برا اطمینان باید عکس و اینا گرفت که هزینش یکم زیاد میشه. حالا برای ازمایش انگل و عفونت و اینا هم اگر میخوای چک شه ازمایش داره. چه قدر میخوای هزینه کنی؟

تف بهم که همش آخر برج کف گیرم میخوره ته دیگ! 

گفتم والا منم و سی هزار تومن!

گفت ویزیت سی تومنه. قابلتم نداره! دست من نیس، بالا میزنن تو سیستم. برات بازگشت مجدد میزنم که پونزده ازت بگیرن. تشکر کردم.

گفتم که من نمیتونم اینو ببرم خونه! چیکارش کنم؟

گفت بسپرش به پارکینگی،باغی،مغازه ای! به همین افغانی های ساختمون بگو شاید کسی بخوادش! 

از در که میومدم بیرون با بغض پرسیدم؟ به من میاد دامپزشک شم؟

گفت اره! چرا نمیاد! 

در رو که بستم صداش از لای در بیرون پرید:موفق باشی!

جعبه به دست از جلوی در شروع کردم!  از افغان هایی که اونجا کار میکردن پرسیدم کبوتر میخوان یا نه! به زبونی که من نمیفهمیدم حرف زدن. اخر سر یکیشون گفت ما خودمان کارگریم! نمیتوانیم!

یکم رفتم. بعد گفتم خب شاید هیچکسو پیدا نکنم بهش بدم! برگشتم سمت اتاق خانم دکتر! عذر خواهی کردم و پرسیدم من خیالم راحت باشه این انفولانزایی چیزی نداره؟ برم به مامانم بگم سالمه سالمه!؟

گفت اره عزیزم. اگرم داشته باشه خطری برای شما نداره. برای ماهایی که مدام در تماسیم چرا ولی شما که اولین بارته نه. 

اومدم بیرون. دیدم خاک رو نیمکت جا مونده. برش داشتم! 

نمیدونستم از کی پرسیدم کفتر میخواد و از کی نپرسیدم! وحشتناک شلوغ بود و صدای ساز و سینی های پر از شربت و میز پر از خوراکی! برای اولین بار حس کردم افغان ها همه شبیه همن!

قبل از اینکه گرگیجه بگیرم اومدم بیرون. سر همون خیابون لب یه پله نشستم! اششششفته! گوشیم رو گذاشتم رو صدا که اگه مامان زنگ زد جواب بدم و نگران نشه. خواستم به سعید پیام بدم ببینم میتونه کاری کنه؟

یادم اومد ظهر گفته بود تهران نیست! 

خواستم برگردم و بدمش به همون اقاهه که گفت کفتر بازه و باید به این ماست و موسیر بدم و اینا! 

اون تشخیصش از همه درست تر بود! ولی خییییلی راه بود! عمرا میتونستم دوباره تا اونجا برم! 

جعبه رو گرفتم دستم. رسما شب شده بود. طول اتوبان رو طی میکردم! به سرم زد تو پارکینگ خودمون نگهش دارم! نمیشد! گربه میگرفتش! مامان به رفت و امدای مشکوکم شک میکرد! 

بی هدف، نگران، با جعبه ای که جوجه طلایی توش اروم گرفته بود کنار اتوبان از بین مردم و مغازه ها رد میشدم

باید تک تک میرفتم تو مغازه ها و میپرسیدم شما کفتر نمیخواین؟

اصلا فکر خوبی نبود!

پس باید چیکار میکردم؟ جعبه تو دستم بود و من هاج و واج…

شب،اتوبان،شلوغی عید،شالی که میفته و من!

[ادامه دارد]

چهههه طولانی شد این پست!
ینی مخاطب کور میشه :|
صخی مردم :-)) کی مینویسی دوباره؟ :-D
زوده زوووده زوووده زوود:) 
مررررررسی که میخونی لیمو:) قربون چشاتون که پا متنا من خسته میشن حتی:-D
دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶ , ۱۸:۱۴ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
زود بنویس دیگه عاقا :))))
اسم بیمارستانم بگم یا واضحه میدونم؟
چشممممممممم[انگشت های دست راستش را روی چشمش میگذارد]
تو خففففففففف:-D
هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که حیوانات هم می‌تونن بیمارستان مخصوص داشته باشن! 
انقددددددر خوبه! اننننننقدرررر خوووووبه! 
نگم برات که بهشته!
منم قدم قدم با تووو....
تو عشقی اخههههه*____*
فداتم که *;*
خدا نکنه:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan