آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

افسردگی بعد از سفر هستند تومان با اضطراب و بی اعصابی

۱:هر وقت خیلی مضطرب و خیلی فراری ام به وبلاگ پناه میارم. ماوا! مامن! خونه! غار! چی میشه گذاشت اسمتو؟:)  

رسول میگفت سنگر. سنگر! هوم! سنگر!


۲:یه چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که یه چیزی رو هنوز یاد نگرفتم. 

قضاوتا ناراحتم میکنن. 

آرش میگه تو هنوز بچه ای از جامعه خبر نداری و من میخندم

کسی کامنت ناشناس میذاره و من میخندم

خیلی قبلنا یکی روابطم با کاوه رو قضاوت میکنه و من تو سکوتم عصبی میشم

یا میخندم یا توضیح میدم یا سکوت میکنم. ولی یادم میمونه. خیلی یادم میمونه. خیلی خیلی یادم میمونه. بعد میرسیم به اونجا که سامان هی میگه این ادما تو رو زندگی نکردن صخی. حتی یه روز از زندگیتو نمیدونن. اینا هیچی نمیدونن. فراموشش کن فراموشش کن.

هوم! قضاوت کردن کار زشتیه و ما مجبوریم یاد بگیریم بخندیم. بخند بابا. بخند. بهتر که ادما ازمون خبر ندارن. بهتر که بگایی هامون رو فقط خودمون میدونیم. اصلا قشنگی داستان ما به قصه های مگو راز های سر به مهرمون هست! 


۳:بحث سر اینه که من تلاشمو میکنم و چون کافی نیست دست میکشم. 

هوم. امید ببندیم به فردا و مشاور و حرفاش. 


۴:همینجوری کلا. افسردگی بعد سفر رو جدی بگیرید. 

ادم یه وقت میبینه انقدر که خونه ی دوستاش راحته وقتی میاد خونه خودش راحت نیس! تفاوتی حس نمیکنه! حس نمیکنه جایی بوی خودشو میده یا راحت و لشه! حتی با همه چیز خونه ی خودت غریبه ای ! 

دز رفاقتش قشنگه ، دز دوریش سخت!


۵:میرم تو اتاق. لباسامو عوض میکنم و خیره به پنجره ام. چه حیف که اگه از طبقه دوم خودتو پرت کنی پایین نمیمیری! چه پنجره بی خاصیتی حتی! هوم! چه قدر این چند وقته بی حس ام. 

از عروسی میشنوم که شب جشنش ساعت ها برای باباش گریه کرده و بی حس ام. 

پشت تلفن اه میکشه و میگه منم دلم تنگه عزیزم. حس میکنم بغض میکنه ولی من بی حس ام. 

اون روز تو پارک جفتشون گریه کردن و بذارید اعتراف کنم من اصلا فکر نمیکردم از دلتنگی باشه. یه لحظه نگران شدم نکنه یکیشون مریضی چیزی شده و تا چند دقیقه هنگ وارانه میپرسیدم:  چی شده؟ چی شده؟ 

منجمد میشی صخی! اخرش منجمد میشی! هوم. منجمدم. 

من یه جایی به خودم اومدم دیدم همه تیکه های وجودم ازم کنده میشن و میرن! دیدم خدافظی که هیچ! ادم یه وقتایی حتی فرصت عزاداری هم نداره.  

دلم میگیره برا شبی که وسط خیابون اشک میریختم

برا روزی که اونقدر تو تخت باریدم اخرش کارم به بیمارستان رسید.

دلم میگیره برا زندگیم. خب حالا چیکار میشه کرد؟ از یه جایی به بعد اجازه ی اشک ریختنم به خودت نمیدی (نگارنده اشک هایش را پاک میکند)

من خیلی پای این ادمارو خوردم. خیلی زار زدم. خیلی غصه خوردم. 

حق میدم به انجمادم. به بی حس بودنام. یه شبایی انقدر باریدم و انقدر احساس خرج کردم که الان حس میکنم خالی ام. خالی از هر احساسی! هر اندوهی! فقط کرختم. کرخت و عصبی. اونقدری که یه لحظه به حال پنجره افسوس میخورم! هیچکس با افتادن از طبقه دوم نمرده! عجب بد شانسی ای پسر! عجب بد شانسی ای!


۶:وبلاگ یه هشتگ تجربه های ارزشمند کم داره.

یادمون بمونه. گاهی وقتا زنده موندن خیلی بیشتر از مردن شجاعت میخواد. خودکشی هنر نیست. 

مورد پنج صرفا افکار گذراست و ممنون میشم نگید که باید جدیش بگیرم و سلامت روان و ال و جیمبل. بله مرسی. من به قدر کافی خودم حواسم به همه بگایی های روحیم هست. 


و! کلام اخر اینکه کاش میشد فرار کرد! دوووور دوووور دوووور! 
بعد تا وقتی امادگیشو نداری بری پشت یه درخت زانوهاتو بغل کنی و قایم شی!
اینجا پروفسور لوپین گرگینه شده و ما داریم وسط جنگل فرار میکنیم. 
کاش یه هری پشتمون بود که مث هرماینی سرمونو قایم کنیم تو اغوشش
کاش یهو یه هیپوگریف سر برسه و گرگینه فرار کنه!
کاش هری مزه بپرونه!
اصن اکسپکتو پاترونام اقا! قشنگ عین هری بالای دریاچه داد بزن! اککککککککسپکتو پاااااترونااااااااااام! 

اکسپکتو 
اکسپکتو 
اکسپکتو پاااااترونوووووووووووم! 
دیدی چی شد سامان؟ 
بچه ماهیا گذشتن
پرستوها رفتن
بقیه اش حتی یادم نیست! حالا به امید چی زندگی کنیم؟ حالا چی مارو زنده نگه داره؟[نفس عمیق از دهان]

هوم! به امید بستنی شاتوت دور میدون 
به امید دیدن هر هفته ی مادر بزرگ
به امیدهای دور! به امید دستبند نارنجی ها و رفتگران طبیعت!
به امیدهای دور! به امید گواهینامه و کاکتوس ها و عسل!
به امید اولین بار رانندگی جاده های شمال و شبای جاده!
به امید سالهای دور شاید! 
سال دیگه و پرستو ها! 
سال دیگه و کاکایی ها!
سال دیگه و بچه ماهیا! 
به امیدهای دور! به امید یه روز که بالای کوه با چشمای بسته، دستامونو باز کنیم و از ته دل نفس عمیق ارامش و رهایی بکشیم 
به امید هشت هشت نود و هشت!
به امید پنج مرداد و مرخصی میان دوره رفیق سربازمون
به امید عید سال دیگه و بنفشه ها
به امید کسب و کار خودمون
به امید ابشاری که هنوز اب داره و پامچال های وحشی و لش کردن بالای ابشار
به امید نذر حضرت عباست تو محرم
به امید قرانی که بازش کردیم و حرف زد برامون
به امید همه ی اونچه بلدیم و اونچه بلد نیستیم
[چشم هایش را با ارامش و اطمینان باز و بسته میکند]
و به امید صبر! 
به امید خدایی که همیشه صبرمون داده. 
که حتی دلگیرم از این شهر سرد 
سامان جان
این کوچه های بی عبور 
تی سر فدا ری! 
یه کاری نکن اخرش به درک پر شه:) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan