آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

@علیرضا و کمی بیشتر

۱: گلدون سورمه ای چرا کیمیا شده؟! 

علیرضا ؟ نظرت در مورد نباتی چیه:-D؟


۲:هی به سامان گفتم حوصله بیرون رفتن ندارم. هی گفت بیا ببرمت بیرون حالت خوب شه. 

بازم مترو اشتباهی! عصبی شدم! دعواش کردم که چرا منو به زور میبری خرید! 

نیم ساعت بعد! 

وسط تراس دور خودم میچرخیدم ، اهنگ میخوندم، و یواشی کاکتوس ها رو تو گلدون جدید میکاشتم! 

سامان دست به سینه تکیه داده بود به نرده ها و ذوق دختر کوچولوشو نگاه میکرد:)

این زندگی با همه شخمی بودنش می ارزه به لحظه های بی هوا رقصیدن و خندیدن:)



۳: اب پاچ سبز کوچک تو راهه. 

در عوض گلدون یاسی کوچک بیضی

و گلدون مربعی سایز متوسط سورمه ای

و گلدون سفالی خام

اینگونه اند مینیمال ویشزهایی که تندتند اپدیت میشوند


۴:امسال به مناسبت تولدمان، بسته ی پستی نخواهیم داشت. یعنی سوپرایزها به چه صورت خواهد بود؟ 

هی میگه تو هم که دفعه که مارو میبینی

۱: هیچ چیز و هیچ چیز به اندازه کسالت و بیماری منو از پا در نمیاره.

 سگ اعصاب، بی حوصله و ضعیف میشم. انقدری که نمیتونم خودمو تحمل کنم! 

خدایا خداوندا ! ای شاهد نابودی بنده ات!

[با لحن اون یارو تو عمو پورنگ] هر کاری میکنی بکن فقط صخی رو مریض نکن! 

+

حالت تهوع ، بی حالی ، دل پیچه به انضمام اسهال


۲:سر زنگ تاریخ، بی هوا یاد تشیع جنازه بابا بزرگ میفتم. تابوت رو که از خونه بردن بیرون عمه"میم" خودشو کوبید به دیوار. یهو دیدم به شکم چسبیده به دیوار! چنگ انداخته بود و زار میزد. 

وسط اون همه ادم، من بودم که بغلش کردم. من بودم که ارومش کردم! 

بعد یاد اون شبی میفتم که مامان بزرگ رو بردن خانه سالمندان. 

خاله ی پنجاه و اندی سالم سرشو گذاشت رو شونم و هار هار گریه کرد! 

و حالا یاد همه دفعاتی میفتم که توی هر دعوا یا مشکلی، منم که اب قند درست میکنم، دستمال کاغذی توضیع میکنم، طرفین رو از محل حادثه دور میکنم (!)

و باز منم منم منم!

این ویژگی لعنتی از کجا میاد؟ نطفه منو با صخره بودن بستن؟


۳: پشت تلفن و موقع حرف زدن با مامان بزرگ تنها وقتاییه که

 "منم خوبم الهی شکر"

"بله بله! درسامم میخونم" 

"الهی شکر واقعا" 

"الهی امین"

جلوی مآنی گلی همه چیز خوبه! و من هنوز همون دختر مومن و معتقد قبلنام. 



۴:دیدین یه وقتایی یه حرفی میزنید که حرف شما نیست؟ اقای لافکادیو میگفت این یه بخش درونمونه که کمتر بهش توجه میکنیم

امروز یهو بی هوا از خودم پرسیدم "اخر خط کجاس؟! " 

بعد از سوال بی دلیلم شوکه شدم و جواب دادم: اخر خط اونجاییه که به باخت خودت ایمان بیاری. 

داستان پنجاه هزار دلار از همینگوی رو یادته؟ عین همون صخی! عین همون! 


۵:پیام میده صخره جان عکس پروفایلتو بردار. 

میخوام گارد بگیرم که به تو چه عزیزم؟:)

میگه شوهر گیرت نمیاااادا از من گفتن

میخندم:)

حالا نکنه جدی جدی شوعر گیرمون نیاد عاغا؟! از این پسرا مخ کنیم که شلوار کوتاه میپوشن یا اونایی که موهاشونو گوجه ای بستن پس کله شون؟ 

چه وضعشه خدایی؟ خودتون عنتون نمیگیره؟!:|


۶:متن اهنگ بانو فرشاد رو میخوندم. 

داشتم فکر میکردم چرا منو کاوه با این اهنگ خاطره نداریم؟

رسیدم خط اخر دیدم نوشته بانوی زیبای سه حرفیه من

یادم اومد…

بمیریم و تا صبح رپ گوش بدیم؟ کابوس ؟ شاهین نجفی؟ فرشاد؟ تی دی؟ 



عنوانم نمیاد

-۱: درست نمیدانم چه میشود که یهو وسط خواندن وبلاگ ها بغضم میگیرد. 

این هزارمین بار است که تلاش میکنم با پست صوتی،یا نوشته یا هر چیز دیگری ستاره وبلاگم را روشن کنم. 


۱:سه شنبه و چهارشنبه خیلی خوشحالم! دور خودم میچرخم میرقصم و قهقهه های تموم نشدنی ام فضا رو پر میکنه. 


۲:دوشنبه تست اجرای تالار وحدت بود. در عرض هفت دقیقه ناهار خوردم،دوش گرفتم،مسواک زدم، لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون! تهش با کلافکی وسط خیابون ولیعصر ایستادم. زنگ زدم نگار و گفتم من گم شدم! دارم دور خودم میچرخم! بعد بدو بدو از بین عابرا رد شدم و خیس عرق رسیدم دم در پلاتو...

و از دیدن دنسرای خوب کشور بغض کردم!

شیوا تپل تر از عکساش، و یاسمین لاغر تر از قبل به نظر میرسیدن. 

فرشته همه کاره ی تیم و نور چشمی فرزین بود

مریم نگاه مهربونی داشت

و! چشمای قهوه ای فرزین مهربون و صداش به شدت محجوب بود. 

همونقدر که انتظارش میرفت با تجربه و متواضع. 

تست رو قبول شدم و اذر ماه قراره کفشم استیج تالار وحدت رو لمس کنه...


۳:چند روزیه کاوه پیام نمیده. و همین خودش از عوامل ارامش و تعادله. بالاخره بیخیال شد. همه ادما بالاخره بیخیال میشن. 


۴:از بودن بچه ها لذت میبرم. رسول نازی بهرام سعید و علیرضا . 


۵:میخوام بعد از اجرا، هیپ هاپ و بریک دنس رو بذارم کنار. زمان زیادی ازم میگیره. سامان میگه ببین! بذار خیالت رو راحت کنم. اگه الان ورزش رو به خاطر درس بذاری کنار، پنج سال بعدم درس رو به خاطر یه چیز دیگه میذاری کنار. یادبگیر هر چیزی رو در جایگاه خودش حفظ کنی. میدونم سخته. ولی باید بتونی. 

صخی جان! سنت داره میره بالا! چهارده سالت نیست که بگم اوکی الان بذار کنار دو سال بعد شروع کنی هم دیر نیست! داری بزرگ میشی و متاسفانه دو سال بعد برای شروع دیره. لطفا به تمام تلاش ها و تمرینات گند نزن. 


۶:هی تقویم رو ورق میزنم. ظاهرا اخر هفته بعدی برنامه های خوبی تو راهه


۷:صبح و ظهر، یه پسر با یونیفرم مدرسه میدیدم که نشسته تو پارک و داره سیگار میکشه. صحنه ی دردناکی بود

نمیتونید تصور کنید از اینکه چند روزه نمیبینمش چه قدر خوشحالم! امیدوارم حالش خوب باشه


۸:تو پارک با دو تا بچه گربه دوست شدم! قیافه ام وقتی ساندویچ الویه ام رو باهاشون نصف میکنم :)


۹:یه قاصدک از جلوم رد میشه و فکر میکنم خدا رو قاصدکا بردن! بعدم میخندم ! 

فرداش چه قدر حس خوبی به خدا دارم و چه قدر ممنونم که منو افریده! 

همین قدر سینوسی و بی قاعده! 



۱۰:دلم برای خود های مختلفم تنگ میشه! پنج شیش سالم که بود،نرگس و مژگان رو توی لباس سورمه ای میدیم و همیشه فکر میکردم دخترای دبیرستانی خیلی بزرگ ان! هنوز یادمه اون خطای گوشه کتابای نرگس چه قدر به نظرم خفن بودن! 

الان که اون خطا روی جلد کتاب زبان خودمم هست 

الان که صبح به صبح مانتو شلوار سورمه ای میپوشم 

دوستدارم صخی کوچولو رو ببینم،در حالی که موهای کوتاهش اشفته اس، دمپایی سبز پاشه و یه پروانه تو مشت های کوچولوشه! بعد داره فکر میکنه دخترای دبیرستانی چه مقوله های عجیب و غریبی اند



۱۱:اینده خودمو یه دختر مو کوتاه تنها، مست از وتکا یا نمیدونم چی چی تو کافه های یه کشور خارجی میبینم! 

زنده باد رویاها و تصورات ما! 

هباپیمابازی

۱:

+ چرا ایندفعه مامان بزرگه رو تحویل نگرفتی؟ 

_گرفتار بودم !

+ گو نخور:|


۲:

_ ببین! خواهرت اگر همسن تو که بود خاستگار داشت به این خاطر بود که، کفش مشکی نوک تیز باباش رو نمیپوشید، وسط خیابون دستاش رو باز نمیکرد و با چشمای بسته هباپیمابازی(هواپیمابازی) راه نمی انداخت! کی بزرگ میشی صخی؟

+گو نخور:) 


۳:

اصن میدونین چیه؟ دلم میخواد یه لیوان چایی بریزم برم لب پنجره بغل کاکتوسا بشینم!


۴: دلم یه عالم همسایه ی پایه میخواد که جمع شیم دور هم سبزی پاک کنیم! دلم یه صمیمیت روزمره ی عمیق میخواد! 

سبزی عاغاجان سبزی!


۵:. 

من نشستم حساب کردم شب تولدم ماه تو چه وضعیتیه!

یا اینکه رو کدوم میز اون کافهه بشینم؟

اخرش سامان برای کادو کتاب بخره یا پک کامل لوازم باغبانی؟ 

تولدم صاف افتاده روز چهلم بابابزرگ! 

اینا رو گفتم که بگم خودتون رو با برنامه ریزی از قبل پاره پوره نکنید! 

هر وقت برا چیزی زیاد برنامه چیدیم از اساس گند خورد بهش:)

محرم

۱: بله محرمه. بله درسته. مشتی؟ نوحه رو قراره "تو"گوش بدی. کم کن اون ضبط لامصب رو. 

۲:بله محرمه. بله درسته. ملت اشغال میریزن. ملت لیوان های یک بار مصرفشون رو میریزن تو خیابون. منصفا خسته نشدیم از پست گذاشتن؟
داداش خیییلی از اشغالای تو خیابون ناراحتی دولا شو جمع کن! فرهنگ سازی همه اش به پست های تکراری هر ساله نیست.

۳:فوروارد کردن عکس پسری که رو موهاش نوشته یا حسین کار جذابی نیست. این همه متن طنز! این همه بحث جذاب! 

۴:ما یه دو زار اعتقاد داشتیم اونم به حمدالله باد برد.
ولی حرمت بحثش جداس. هر کی هستیم،با هرررر اعتقادی، به همدیگه احترام بذاریم. 

±±باز محرمه. باز قالبا سیاه شدن. لباسا سیاه شدن. خیابونا سیاه شدن و دل ها هم همچنان سیاهه! 
Designed By Erfan Powered by Bayan