آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

توجه توجه

تو این جریانای سیاسی اخیر، سامان زد رو شونم و گف ببین! هر جور شده باید اطلاعاتمون رو بکشیم بالا! ولی واقعا راه و چاه کسب اطلاعات درست رو نمیدونستم! القصه! 

اگر شماهم علاقه ای به جامعه شناسی دارین ، دنبال کتاب و سایت هایی هستین که در زمینه اقتصاد و سیاست بهتون اطلاعات بدن 

به نظرم یه نگاهی به اینجا بندازین: کلیک


تگ میکنیم:علی ترین، یاسی،علیرضا را

با سپاس از آقای هشت حرفی عزیز

آنها که انیمیشن میبینند یاری مان کنند

عااااااغا 

شما که انیمه و اینا میبییینی 
من بچه که بوووودمممم یه کارتونی بود خیلی دوسش داشتم! 
سی دی بود! دو ساعته حدودا [به ایناعم میگن کارتون دیگه؟!:/]
بععععد:| قصه ی یه فندوق شکنی بود که روز کریسمس هدیه اش میدن به یه دختربچه ای و اینها! 
گویا یه جنگایی میشه بین این فندوق شکنه و موش ها! 
بععععد دیگه یادمه که یه دختر با موهای بلند موج موجی توش بود 
با یه رودخونه 
با یه دنیایی که رنگی رنگی و پر از ابنبات و اینا بود! 
از این اب نباتا هستن شبیه عصا ؟ راه راه قرمز و سفید؟ 
اهااااا! یادمه که این عروسک فندق شکنه به شکل یه سرباز بود! لباس قرمز نظامی با کلاه و حمایل مشکی! فندق رو میذاشت تو دهنش میچرخوند تا بشکنه 

الان با همه این اوصاف و گزاف گویی ها! شما این انیمیشن رو دیدین؟ اسمش رو میدونین؟ میدونین چجوری میتونم پیداش کنم؟

معرفی کتاب

چه کسی پنیر مرا برداشته؟ 
اثر اسپنسر جانسون

پی نوشت: کتاب اونقدری کم حجم هست که در عرض سه ساعت خوندنش تموم شه.
سرشار از دیالوگ های سازنده. 
محور اصلی داستان،تطبیق با تغییرات بود. 

پ.ن: و اگر هنوز با مسیح در ارتباط بودم بی شک بهش پیشنهاد میدادم. 
همونطور که الان به همتون پیشنهاد میدم:) 

موجه بی دلیل

هر بار دبیر تاریخ میگفت ناپلعون بناپارت، من بلند میگفتم "ووجانا"

بچه ها میگفتند چرا انقد دوسش داری و من با خنده میگفتم علاوه بر جنایاتی که شما میدونید ناپلعون به معشوقه اش هم خیانت کرده! :|

خب حالا برای اونا مختصر گفتم! برا شما که اینجوری تعریف نمیکنم! إهم إهم!

یکی بود یکی نبود 

یکی از شبای زیبا و اروم پاریس،ناپلعون بناپارت توی مهمونی شبانه زنی رو میبوسید. 

دست بر قضا؛همون شب دزیره، معشوقه و نامزد بناپارت، برای دیدن یارش از روستای پدریش به پاریس میاد و بعد با همچین صحنه ای مواجه میشه. 

حالش بد میشه و میخواد تو همون رود معروف پاریس خودش رو غرق کنه. یهو جناب مارشال برنادوت، با قد بلند و لباس مارشالی، از راه میرسه و جلوی این کار رو میگیره. 

سالها بعد:

دزیره با اون اقا قد بلنده و ناپلعون با همون خانمی که میبوسیدش ازدواج کردن. 

برنادوت پادشاه و دزیره ملکه ی سوعد میشه.  دزیره باید پاریس رو ترک کنه. ناپلعون، یه شنل خاکستری از پوست مرغوب براش میفرسته تا معشوقه ی قدیمیش تو سفر دریایی سرما نخوره! 

داشتم فکر میکردم گیرنده های حسی پوست دست دزیره، موقع لمس شنل چه پیامی رو منتقل کردن؟!

 یا چرا هیچ نقاشی عکس دزیره رو زمانی که روی عرشه کشتی ایستاده بود،به سمت ملت و همسرش میرفت ولی شنل ناپلعون رو دور خودش میپیچید نقاشی نکرده؟ 

که همین حالا چندتا دختر زمزمه میکنن"یکی از رو یکی از زیر "و برای مجنونشون شالگردن میبافن؟

که عشق درست به اندازه ی شنل ناپلعون، موجه ترین کار بی دلیل دنیاست!


خیلی بد قاطیشون میکنم:|

مغزم دچار مسعله عجیبیه! اگر بین کتابایی که میخونم وقفه مناسبی نذارم نمیتونه دوتا کتاب رو از هم تفکیک کنه! یه جوری انگار قفل میشم تو یه داستان و مدتی زمان میخواد تا مغزم بتونه پرونده اش رو ببنده. 

از اونجایی که وقت تنگه و تابستون رو به اتمام و اینا! 

بلافاصله بعد از همنوایی شبانه ارکستر چوبها،قهوه سرد اقاهه رو شروع کردم! و دارم این دوتا داستان رو باهم قاطی میکنم! 

افتضاح و داغان! انگار مثلا عسل رو با تخم مرغ گندیده قاطی کنی:|


در مورد قهوه سرد اقاهه همینقدر بگم

۱_ اگر خواستید موهاتون رو در اثر نگارش سخیف کتابی بکنید 

۲_اگر خواستید یه رمان کشککی از سایت ۹۸یا رو به صورت چاپ شده بخونید 

یقینا بهترین گزینه همین کتابه!


+دیشب به بچه ها میگم هرررچی کتاب خوب خونده بودیم پروند! [با لحن معتادی بخوانید که جنس خوبش پریده :|  ]

بعد از لافکادیو بابت معرفیش تشکر کردم

همه ی کتاب رو با ولع و لذت خاصی خونده بودم. به هفده صفحه اخر که رسیدم متوقف شدم. شوق کتاب خوانیم از بین رفت. تا امروز صبح. 

لافکادیو گفته بود این کتاب رو هر انسانی باید سه بار و سر سه تا بزنگاه مهم زندگیش بخونه. وقتی با خدا و زمین و زمان درگیری. 

این اخریا با لج بازی تمام به اذان مغرب گوش میدم و به نخوندن نماز ظهر فکر میکنم. شبا که سامان زورش بیشتر میچربه نماز میخونم ولی حتی نمیدونم چند رکعت!

چیزی از اعتقاداتم نمونده. تقریبا هیچ چیز. بیشتر نمیگم. از اینکه میگم این همه شکر کردیم چی شد؟از اینکه .... حالا!بماند!

از ۱۷ صفحه اخر هم تقریبا نصفشو خوندم. درک نکردم کجاش خدا مطرحه. گفتم شاید درک عمق کتاب از سطح شعور من بر نمیاد. شاید لافکادیو چیزی تو این کتاب پیدا کرده که بقیه پیدا نمیکنن

رسید به صفحه های اخر:

"خدا به او گفت:ببین،من تو را جز اینکه هستی نمیخواستم. تو فرزند و جزی از منی و هر لذت که بردی یا رنجی که تحمل کردی،من در آن شریک بوده ام"

کتاب تموم شد. طبق معمول دراز کشیده کتاب میخوندم. کتاب رو به بدنم چسبوندم. دستامو گذاشتم رو چشمام و زار زدم. 

من فرزند توام خدا؟ تو با رنج های من عذاب کشیدی؟ خب چرا انقدر خودتو عذاب دادی؟ 

"تو کتاب نوشته بود :هنوزم حکمت این قضایارو درک نمیکنی؟ همه چیز همونجور است که باید باشد"

زار میزدم! نه درک نمیکنم! چرا همه چیز اینجوریه؟

چطور تونستی این زندگی رو نصیب من کنی

صورتم زیر دستام پنهان بود،صحنه های زندگیم مثل فیلم از جلو چشمم رد میشدن،زار میزدم...

تو همراه با من عذاب کشیدی؟ چرا خودتو انقدر عذاب دادی؟

۱ ۲
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan