آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

بعد از من ان زخم های در گلو

همون چهارپایه چوبی همیشگی رو میذاره جلوم و میشینه. 

لبامو کج میکنم یه طرف و میگم:نوچ! راه نداره سمی! اول و اخر بنی بشر یه روز از گمراهی در میاد! 

یادته اون شب به کاوه همینو گفتم؟ گفتم ادما تا ابد تو گمراهی نمیمونن؟ 

سمی: حالا توعم با این حرف زدنت:-D اخه گمراهی هم شد کلمه؟

من:همینه که هست! گوش ات پی منه سامان یا داری به بوی گند جوراب فکر میکنی؟

سمی:نه بوی جوراب که چاره داره! فعلا تویی که "کشته مارو اون شخصیتتون"! چاره هم نمیذاری برا ادمیزاد!

من:لوس نشو دارم جدی حرف میزنم! احساس میکنم تموم شد. شبیه یه نمودار سهمی که از منفی ها شروع میشه یواش یواش میره بالا 

ماکسیمم میسازه و بعد سقوط میکنه سقوط میکنه سقوط میکنه... 

احساسی که داشتم سقوط کرد سامان. الان هیچی نیست. کاوه عین یه نقطه کوره بین هزاران نقطه کور دیگه ی زندگیم. 

میخنده میگه:لابد ماکسیمم ات هم اون شبی بود که عنرعنر رفتی فایل های صوتی تصویری دریافت کردی ؟:)

من:اره اصن شاید همون شد که شد! اون مکالمه هم تاثیر خودشو داشت. خیلی هم موثر بود! 

من اینجوری با داد و بیداد نمیتونم تموم کنم! همون باید با تشکر و سلام و صلوات خدافظی کنم! بعد همه چی تمومه!

سامان ادم از گول زدن خودش خسته میشه. یه وقتی که دوباره چهارتا کلوم باهاش حرف میزنی، دوباره با واقعیت رو به رو میشی،

میشینی دستاتو میزنی زیر چونه ات میگی خب دیگه بسه!

اما تا قبلش چیزی از کسی نمیخوای. با همون خیالات کوفتی خودت خوبی! گاهی از رنجه نبودنش هم لذت میبری! لذت میبریا! واقعنی! 

اصلا با همه چی حال میکنی! با درد کشیدن خودت حتی!

این عشق عشق که میگفتن همینه ها سمی! 

بعد یهو چی میشه که این عشق عشق که میگن فروکش میکنه!؟! چی میشه که دستتو میزنی زیر چونه و میگی خاب دیگه بسه؟!

سمی: شب میخوابی، صبح بیدار میشی و دلت میخواد جور دیگه ای زندگی کنی! همین قدر ساده 

عشق عشقه دیگه صخی! مگه اومدنش دلیل داشت که رفتنش؟

به هر حال ته میکشه! به قول خودت ادم همیشه تو گمراهی باقی نمیمونه؟:)

هر کسی، یه روز باید بخوابونه زیر گوش خودش، شونه های خودشو تکون بده بگه بکش بیرون حاجی! از این توهم مسخره بکش بیرون!

واقعیت صخی واقعیت! واقعیت همون چیزیه که هم ادمارو شکست میده هم نجات! 

من:حالا پاشیم جمع کنیم این جورابارو! خفه شدیم از بوی گند

اعتمادی که به دستان تو…

هی نوشتم کاوه

هی پاک کردم 

خواستم بگویم ان عکست پشت سیستم های تنظیم صدا 

آن قطعه موسیقی که نامش صخی بود 

 یک ویس چند ثانیه ای از خنده هایت 

و میزانی از صدایت در حال نامجو خواندن

لطفا این ها را بفرست

خواستم بگویم مازوخیسم مرا جدی نگیر. برگشتی در کار نیست.  و تهش ارام خداحافظی کنیم. 

نگفتم ولی. 

زبانم لال، زبانت لال شده صخی؟ چه خوب که لال شده! 

لال بمان لطفا. 

بگو پس

عکاس میگفت دندان هایت را روی هم فشار نده
سرت را پایین بیار
بعد که عکس ها را نشانم داد حالم از چشم هام بهم بخورد! توی چشم هام هیچ بود! خستگی یک عمر زندگیه نکرده بود! 
کاوه هیچ دیدی امروز موهات را ناز کردم؟ هیچ دیدی چشم هات را بوسیدم
هیچ دیدی باز عکس چشم هات را گذاشتم بالای سرم؟ دیدی چجور میبارم؟ 
ندیدی جانانم ندیدی فرفری. 
حالا میفهمم چرا! حالا میفهمم چرا از صبح اسمت از زبانم نمی افتد!
تقویم را نگاه! دوم آبان! 
درست امشب، میشود سه ماه! 
گرگینه ها را دیده ای ماه که کامل میشود نمیدانم چی چی میشوند؟ 
دوم هر ماه، انگار گرگینه ای باشم که ماه کامل دیده!
اینجا اشوب عجیبی به پاست. 
وسط اتاق اتش روشن کرده اند
کولی ها با پابند هایشان سر و صدا میکنند و شبیه دوم تیر ماه میخوانند:
کولی کنار اتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده اتش چرا فسرده

خواستید بخوانید،رمز میدهیم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

و باز دارم فکر میکنم من به کجا رسیدم؟

خلاصه که از یه جایی به بعد تنها کاری که میشه برا حفظ شرف کرد خفه شدن و گم و گور شدنه! 

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan