آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

تجربه های ارزشمند

۱:پسر چه قدر سخت گرفتیم! ادم های زیادی هستن که تو چهل و هشت سالگی از همکارشون میپرسن:هیچوقت به اینکه از این شغل استعفا بدی فکر کردی؟

ادم های زیادی هستن که تو رشته ای تحصیل میکنن ولی علایق و استعداد های دیگه هم دارن! خب مگه چیه؟ کی گفته باید یه مسیر رو انتخاب کنیم و حق برگشت نداریم؟ حتی تو ۴۸ سالگی هم میشه استعفا داد! 

از درون، اینکه تو یه کلاف پیچیده کدوم سرنخ رو بگیری و بکشی، ترسناکه! ولی از بیرون اینکه یه ادم هزارتا علاقه و استعداد مختلف داشته باشه خیلی هم جذابه! 

خیلی جذابه که مثلا علیرضا هم میتونه جراح باشه هم میتونه با فناوری و مهندسی های مرتبطش کارای جذاب بکنه! 

چه قدر دمار از روزگار خودمون در اوردیم که وای! اگه استعداد اصلی من جای دیگه باشه چی؟

خب به جهنم که جای دیگه بوده عزیزم! شما فقط با عمرت نچس به آب_عمرت رو هدر نده! باقیش مهم نیس! از این کلاف سردرگم یه نخ رو بگیر و برو! اگه رسیدی که رسیدی، اگرم نرسیدی حله! دست هات رو بجنبون دنبال یه نخ دیگه! یکی دیگه رو بگیر و تا ته برو! ما قراره کولباری از تجربه باشیم پس چرا بترسیم؟ از تجربه کردن و شکست خوردن و از صفر شروع کردن!

کامان پسر! تو یکی که استاد از صفر شروع کردنی! استاد زمین خوردن و زمین خوردن و دست به زانو شدن و راست ایستادن! از هیچی نترس! با ارامش به این کلاف چنگ بنداز برای اینکه زنده بمونی! چنگ ننداز که خودتو بکشی! جاست دونت کیل یور سلف!

چه قدر تو هر برهه زندگیم دیالوگ های کوتاه و با معنی به دادم رسیدن. یه بار سامان بهم گفت: ببین! نشد هم نشد! هم هزار راه دیگه برا زنده موندن هست، هم هزار راه برای مردن! پس اگه این نشد هم نشد!

چرا فکر کردم باید حتما پا تو راهی بذارم که هیچوقت ازش پشیمون نشم؟ چرا با انتخاب رشته و تغییر رشته دهن خودمو صاف کردم؟ پسر ادمای زیادی تو ۴۸سالگی به استعفا از شغلشون فکر میکنن!

ولش کن! کاری رو که فکر میکنی درسته انجام بده. بعد ها اگه نشد، نتونستی، یا پشیمون شد، اوکی! بذار یه اتفاقی بیافته اونوقت براش یه راهی پیدا میکنیم.چه قدر این دیالوگ دامبلدور خوبه!

اره بابا! اصلا بذار اتفاق بیافته! بذار به خاک سیاه بشینم و ببینم چجوری ققنوس وار، تن آش و لاشم رو جمع میکنم و بلند میشم! کی به کیه؟ معجزه! من هنوز نفس میکشم و این خودش معجزه اس! همین که هنوز نمردم یعنی از پس خودم بر میام! اصلا من سرم درد میکنه برای شکست! برای اینکه بعدش با غرور بلند شم و سرم رو بگیرم بالا! که فریاد بزنم: I’m still breathing! 


۲:صحبت کاوه میشه.

 میگم :باورت میشه خسته شدم؟ حتی حال ندارم غصه بخورم! 

خسته شدم ازش! ناراحتی که هیچ! حتی از فکر کردن بهش هم خسته شدم! 

درستش همینه صخی! درستش اینه که وقتی حالت بده مثل یه شیر وحشی بشی و مثل یه مادر عزادار! 

وبلاگتو سیاه کنی 

دنیاتو سیاه کنی

حالت از همه چی بهم بخوره

به همه دنیا _حتی به رفیقات!_ بی اعتماد شی 

درستش اینه که سر بذاری به جنون و کفر و همه ی باور ها رو به گوه بکشی!

غصه بخوری و اشک بریزی و ضجه بزنی!

بعد جایی که احساس میکنی نیاز به عزاداری ات رفع شده، بنگ! باید دکمه توقف خودتو بزنی. یه مدت از فکرش اجتناب کنی و بعد که آتیشت سرد شد بشینی منطقی اوضاع رو تحلیل کنی. باور کن به خنثی ترین حالت ممکن میرسی! انقدر خنثی که حتی در مخیله ات نمیگنجه! 

باور کن خسته میشی! از هر چیز مربوط به اون ادم یا اون اتفاق یا هر چی! ادما خسته میشن! از تکرار هر چیزی! فقط باید بستر این خستگی رو ایجاد کنی.

فقط اون بنگ و دکمه توقف مهمه! بعدش همه چیز اتومات حل میشه. بعضی چیزا نه اومدنشون دست ماست نه رفتنشون. فقط باید تو هر حالتی هوای خودمون رو داشته باشیم و حتما تا جایی که حق با ماست، به خودمون حق بدیم. 

نه از عزاداری بترس، نه از حال بد و نه از هیچی! دوره اش که بگذره حتی از غصه خوردن هم خسته میشی! 

راحت باش رفیق! پیژامه پات کن و احساساتت رو رها! 


۳:

سامان میگه :حواستو جمع کن صخی. دوره ی بریم تا ببینیم چی میشه ی توی رابطه ها الان نیست! 

الان رها نکن! الان دل بسته نشو! حواستو جمع کن که وابسته نشی!

حواستو جمع کن که یهو مجبور نشم بزنم رو شونه ات بگم کجایی رفیق؟ که یهو مجبور نشم از رویاهای نشدنی بکشمت بیرون. 

"من رفتنامو رفتم / برگشتنامو گشتم" تو رفتن هات رو رفتی و برگشتن هات رو برگشتی! حواست باشه که دوره ی عشق و عاشقی الان نیست! حواست به موهای کوتاهت باشه. موی کوتاه یعنی دختر تنهای رها. یعنی فعلا تو قید نیستم. یعنی فعلا تعهد ندارم. یعنی حتی امادگی هیچکدوم از اینارو ندارم. حواست قبل از هر چیزی به امادگی نداشته ات و کلاف سردرگم زندگیت باشه. مسعولیت ۱۰۰% هر رابطه ای با توعه صخی! الان وقتش نیست که مسعولیت ۱۰۰% یه رابطه رو به زندگیت اضافه کنی. حواست به موهای کوتاهت باشه دختر. به آمادگی و تجربه هایی که داری و نداری. 

میرم بیرون و در رو میبندم

حیفم می آید قلمم بچرخد و از تو بنویسم. 

 به وقت از تو نوشتن، تماس انگشتانم با کیبورد نفرت انگیز است. 

انقدر که واقعا یک انگشت به تنهایی نمیتواند بارش را تحمل کند! از انگشت اشاره شروع کردم و الان دارم با انگشت یکی مانده به اخر دست راست تایپ میکنم. 

صبحی توی اینه نگاه میکردم و با خودم میگفتم اصلا نقطه عطف زندگی من خیابان برکه است!

همان جا بود که ف وسط خیابان خودش را به اغوشم انداخت و زار زد

همان جا بود که من برایت ویس فرستادم که عزیزم نمیتوانم بمانم و تو پشت موتورعلی دل دلی دل ات را خواندی

و چند ماه بعد همان جا بود که روی نیمکت لشیده بودم _ و در به کتفم ترین حالت ممکن_ گوش میدادم:کجااااااعست ای یار اغوش تو

فرض کن یک روز لش کنی روی نیمکت و تمام عاشقانه هایت را شجاعانه به سخره بگیری. 

فرض کن ادم تهش به خودش بیاید و ببیند از اسم کسی هم اوقش میگیرد! 

اوق ام میگیرد. انگار یک بیمار سوختگی ۹۹% را جلویم گذاشته اند. از دیدنش هم مورمور میشوم، هم اوقم میگیرد، هم متاسف میشوم! حالتش به نظرم رقت انگیز و ترحم برانگیز است. یا انگار جنازه ی گندیده ای را دیده ام! درست شبیه نگاه کسی است که چهره اش جمع شده و بینی اش را محکم با دو انگشت گرفته! پیف! 

بوی کثافت از دانه دانه سلولت چکه میکند پسر...



فهمید دیوونم موهاشو کوتاه کرد

ما خراب کردیم! یا شاید خرده پاره های خرابه ای را به طرز مضحکی روی هم چیدیم 

ما به گند کشیدیم! 

اعتماد را 

عشق را

موسیقی ها را 

دست ها را 

و در کثافت غوطه ور ماندیم 

ما بودیم که با احساساتمان به جهان رنگ پاشیدیم

اولش شرابی

و کاش برای اخرش سیاهی رگ هایمان را نگه میداشتیم! 

اخرش فراتر از سیاهی، بی رنگی! 

گندمزار شدگان.

یک عمر میگذرد گندمم! 
یک عمر میگذرد تا بفهمی و بسوزی و سبزت بشود طلایی! 
گندم یک عمر میگذرد تا ببینی اینجا هیچ چیز دور نیست. 
کارتون خواب شدن دور نیست
شاشیدن بین بوته های پارک دور نیست
گندم، آدم ها یکهو دیو میشوند! و تو نمیفهمی! تو نمیفهمی چطور میشود انقدر هیولا بود. 
پشتت خالی میشود ساقه باریک گندمم! پشتت خالی میشود و دردترش انجاست که یکهو میفهمی اصلا هیچکس هیچوقت پشتت نبوده!
هآی گندم! هآی گندم! یک عمر میگذرد تا بفهمی دنیا چه قدر کوچک است! همانی که شاید ده سال پیش در جاده از کنارت رد شده،یکهو میشود عشقت، یکهو میشود بهت زدگی ات، یکهو میشود نفرتت! بعد یک عصر پاییزی در پیاده رو قدم میزنی و از کنار نفرتت میگذری! 
یک عمر میگذرد تا بفهمی هیچ چیز دور نیست! 
آدم های خوبی را کنارت داری، و بعد در حالی که رد بدها را میزنی میبینی چطور توی خوب هایت تنیده اند! میبینی چطور آدم ها همه بهم وصل اند! میترسی دقیق شوی و یکهو ببینی با یک مادر قهوه ای فامیل در امدی! 
گندمم، اینجا روی ساعد مرگ خوار ها هیچ علامتی نیست! چهره ولدمورت های رذل اطرافمان ترسناک نیست! اینجا غول ها بزرگ نیستند! 
چشم ها دروغ میگویند گندم! دست ها دروغ میگویند! نشانه ها دروغ! کتاب ها دروغ! دروغ! دروغ! دروغ! خدا دروغ! 
اعتقادات معصومانه ات به گای سگ میرود و سبزه تنت، آه از سبز تنت گندم!
آخ که سوختی…

نبودن همیشگی را بمک

من از بودن های هرازگاه و کوتاه کوتاهت خسته شده ام

برایم از نبودن های طولانی ات حرف بزن 

برایم از هر چیزی بگو که "تو" دارد و طولانیست

من یک توی تا ابد میخواهم! 

جاری شو عدم را 

تا ابد عدم را جاری شو

تا ناکجا سنگ ریزه نجوا کن 

بودن یا نبودنت مهم نیست

دیگر مهم نیست 

فقط میخواهم بتوانم دار و ندارم را با انگشت بشمارم

من دردهای همیشگی را 

بیشتر از درمان های موقتی دوستدارم 


قلندرین

موسیقی پس زمینه: اینجا


جفتمان قله های بلندی بودیم، از همان اول! 

باشکوه! با عظمت ! 

همه چیز بودیم ، ولی فقط تا قبل از فتح! 

باور کن آخر همه شاهنامه ها خوش نیست 

گاهی نباید قصه را تا ته رفت

بودنت را تا ته سر کشیدم که نبودنت خرم را چسبید

لحظه های ناگزیر! تو لحظه های ناگزیر را باور داری؟ 

من دارم. فکر کن آدم بعد از تو باز هم باوری داشته باشد! چه باور عمیقی! وقتی من خواستنت شدم، لحظه ی ناگزیری بود.

لحظه های ناگزیر! یک عمر به آب کوبانده و به آتش سابیده شدم که برای یک ثانیه "بودنت"را به آغوش؛ بمیرم.

همه قله ها فتح کردنی نیستند، همه راه ها رفتنی. 

قله باهم بودنمان که فتح شد، داشتی می آمدی تا…

 مه خوش حالت سفیدم! داشتی تا اغوش می آمدی …

خبرت نبود یکهو سر میچرخانیم و میبینیم آن ور قله مان سقوط است! پرتگاه!

آن ور قله مان قناری ها از مردار کفتار خون می مکیدند. 

آن ور قله مان دهان ها جریده بودند از فریاد و من برای مادرم میجریدم که نفسم چه قدر غمگین است! 

بر فراز قله باشکوه بودنمان، خدا خوابش برده بود

من سقوط میکردم

تو یخ میزدی 

سرد بود. شبنم اشک های سحرگاهم چهره ات را میپوشاند. 

سردترت میشد. سردترت میشدم. 

سرد بود صبح روشن سپیدم! 

تو منجمد شدی 

من با صورت به ناکجا افتادم

با صدای مردنمان، چرت خدا پاره شد...

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan