آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

از دفعه بعد

از پارک رد میشدم. سه تا پیرمرد روی یه نیکمت نشسته بودن. 
دو تا پسر بچه هشت ده ساله به موازات هم از دو طرف نیمکت رد میشدن. یکی جلوی نیمکت بود یکی پشتش. 
یهو یکیشون گفت عح مصطفی! این کوچهه! بچه بودیم همش اینجا بازی میکردیما ! یادش به خیر !
پیرمرد مهربونا خندیدن و گفتن یاااااادش به خیییر! 
پسره خندید و گفت اره اون موقع جوون بودیم
منم خندیدم 
حسابی شنگول بودم. 
رسیدم مترو. چادر تو دست و بالم بود،توی کیف دستیم جا نمیشد. به زور چپوندمش بین کتابا.
چند دقیقه قبل از اینکه به مقصد برسیم، از تو کیفم درش اوردم. دیدم یه خانم چادری وایساده و با دقت داره نگاهم میکنه.
تو دلم میگفتم منتظری سرم کنمش هان؟ کور خوندی فضول خانوم! 
با حرکات اروم ، چادر رو تو هوا صاف کردم، از وسط تاش زدم، بعدم انداختمش رو دستم.
یهو خانمه یه کیسه داد دستم، گفت بذارش تو این! 
گفتم مرسی!!!!!:))) الان میرسم .
چه قدر از خودم شرمنده شدم. داشتم فکر میکردم حتما میام بلاگ و مینویسم یه خانم مهربونی بود که …
یهو برگشت گفت کسی که چادریه زشته چادرش رو بگیره دستش!
با یه لحنی که پر از افتخار بود گفتم چادری نیستم! اجباره اجبار!
گفت ها! مجبوری!
بعدش که سریع و بی تفاوت از کنارش رد شدم فکر کردم 
دهن تو و اعتقادتو چادر و هر چی عرف مزخرف توی کلته! 

++ از دفعه بعد، خوب یا بد ، کوچیک یا بزرگ هر کس در مورد رفتارم اظهار فضل کرد فقط یه جمله و یه لبخند: به تو چه؟ 
سگ اعصابمون کردین بابا! دهن همه ی این دهه پنجایای مغز فسیل عتیقه!  

دستت به هیچ جا بند نیس

داشتم به فرهاد توضیح میدادم که ملت هار شدن. 

یهو یاد یه اتفاقی افتادم...

اینکه من اغلب تنها اینور اونور میرم هم خوبه هم بد. خوبه به هزاران دلیل و به بده به یک دلیل:تنهام! اگه یه جا گیر کنم هیچکس پشتم نیس!

امسال با یه لیست بلند بالا راهی نمایشگاه کتاب شدم.

بعضی غرفه ها در حد مرگ شلوغ بود و منم عدل کارم گره میخورد به همون غرفه ها! 

تو یکی از این شلوغ بازارا بودم که یه تماسی با پشتم حس کردم

برگشتم و به اقای پشت سریم نگاه کردم. با اخم و جدیت به یه نقطه خیره شده بود . گفتم اوکی لابد تو این شلوغی سهوا اتفاق افتاده.

چند لحظه بعد دوباره همین مساله تکرار شد و باز قیافه اون اقا طوری جلوه میکرد که انگار اصن متوجه حضور هیچکس نیست و تو افکار خودشه

سعی کردم جا به جا بشم ولی جمعیت نمیذاشت. بار سوم هم! این بار قبل از اینکه قیافه شو جمع کنه دیدمش! خود کثافتش بود! هیچ نوع سهوی بودنی هم در کار نبود! 

تمام خشم و انزجارم رو ریختم تو چشمام و زل زدم بهش. رفت چند متر اون طرف تر و تو یه قسمت دیگه ی همون غرفه ایستاد. 

حالا فکر میکنم چرا هیچ کاری نکردم؟ چرا یه کشیده پدرمادر دار نخوابوندم تو گوش این بی پدرمادر!؟ حتی چرا یه کلمه حرف نزدم!؟ داد نزدم؟! چرا هیییییییییییییییچ کاری نکردم؟ این حق من بود که اعتراض کنم! اون مرد حق نداشت به همین سادگی به حریم شخصی من تجاوز کنه! و من نمیفهمم چرا دستم به هیچ جا بند نبود! 

به هیچ جا! چیکار میکردم؟ داد میزدم؟ مردم ما کمک کردن بلدن؟ ملت شریفمون در مقابل یه دختر تنها که وسط شلوغی میگه بهش تجاوز شده چیکار میکنن؟! هیچی! نهایتا چپ چپ نگاهت میکنن! 

چیکار میکردم؟ میزدم تو گوشش؟ که چی بشه؟ که اگه خون از دماغش میرفت پس فردا تو دادگاه چی میگفتم؟

چیکار میتونستم بکنم جز اینکه خودمو از بین جمعیت بکشم بیرون،با بدنی که تماما میلرزه برم رو چمنا بشینم چندتا قلپ اب بخورم و بعد برگردم بین جمعیت دنبال کتاب ها! انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده! 

داشتم فرهاد رو توجیه میکردم ملت هار شدن و فکر میکردم حسرت یه کشیده ی جانانه به اون مرد رو با خودم به گور میبرم


± نتیجه اخلاقی پست هم این باشه:بانوان محترم! لطفا یه کوله پشتی بلند به خودتون اویزون کنید و دست به سینه راه برید! این کشور تا خرخره تو کثافته! 

دریایی است که دریا ندارد

شب است و باید با مترو برگردم خانه.از بغل ایستگاه مترو رد میشوم. با بیخیالی و لذت خیابان را قدم میزنم. 

دست های ظریف دختری دور بازوهای مردش حلقه شده. زوج های جوان اینجا زیادند. معمولا برای خرید عروسی. 

جلوتر اقایی کنار پیاده رو ویولن میزند.

خانواده های نوپای سه نفره با بچه های کوچیک.

مردی همین کنار پایم سی دی بساط کرده

دختری پانزده شانزده ساله با پدر و مادرش راه میرود. گروهی از پسرهای دبیرستانی با ریش های تونک تازه در امده و خنده های بلند. روی دوششان کوله پشتی و توی سرشان پر از باد است.

جلوتر توی کنجی دیوار مردی روی زمین مچاله شده 

و بعد پسر بچه ای میبینی که کیسه ی بزرگ زباله را به دوش میکشد

لباس ورزشی سفیدش انقدر کثیف است که عدد ۹ سیاه پشت لباس سخت دیده میشود

دخترک سه چهار ساله ای قاشقش را تا ته در لیوان ذرت مکزیکی فرو میکند و پدرش با لبخند نگاهش میکند

بغل یک کتاب فروشی بزرگ می ایستم. نام یک کتاب را یادداشت میکنم. 

کمی جلوتر یک دختر ده دوازده ساله میبینم. فکر میکنم سبک لباس پوشیدن ما در ده دوازده سالگی چه قدر متفاوت بوده

نی نی کوچولویی با کفش جق جقی را لبخند میشوم.

به پل هوایی میرسم ! با آن پله های نارنجیش! نارنجی دلبر اش!

فکر میکنم چه قدر تهران را دوست دارم. 

پیاده رو های شلوغش را 

گل کاری های گوشه و کنارش را

ان گل صورتی ریز ریز ها 

راننده هایی که هی الکی بووووق میزنند و روی پیشانی شان نوشته "نو اعصاب فور إور "

ماشین شاستی بلندها که برای خانم ها چراغ میزنند 

آن دختر با موهای فرفریه سورمه ای و لباسای گشاد کرمی

حتی آن خانم چادری که بد نگاهم کرد 

خانم هایی که لباس فرم سورمه ای و مقنعه پوشیده اند 

فروشنده های مترو که گاهی با صداشان دیوانه ات میکنند

جوی های بزرگ و پر آب بالا شهر

یا موش های درشت در جوب های لاغر پایین شهر

در تاریکی پیاده رو چشم بسته قدم میزنم

با صدای بلند اهنگ میخوانم

به ماه نصفه ی وسط اسمان خیره میشوم. لبخند میزنم و میگویم: میای باهم اشتی کنیم؟

ماه پشت میله های پل هوایی قایم میشود

نازش را میکشم

پشت یک ساختمان بلند قایم میشود 

سعید میگفت تهران دریاست. و من چه قدر این دریا را دوست دارم! 

مثل صدای راننده تاکسی که سر شانزده آذر داد میزند: کرج بیاوو!


±سنجاق شود به:کلیک

اگر روزی ازمن بپرسن ایران کجاست؟

به کنکور 

درس 

مدرسه 

دانشگاه ازاد

دانشگاه سراری

و مملکتی که همه ی نظام اموزیش مزخرف به معنای واقعیه

به همه ی همه ی همه اینها

به انضام خانواده ام 

احساس انزجار شدیدی دارم 


اگر سالها بعد از من بپرسند ایران کجاست؟ میگویم انجا زندگی ات را طوری برنامه ریزی میکنند که همه اش قهوه ای باشد! 

بعد هم طرف را ارجاع میدهم به حضرت بهرام و اهنگ اینجا ایرانه. 


*نگارنده میرود اینجا ایرانه را پلی کند بلکه بشورد ببرد پایین!

عاغا چرا کیوسک نوشمک نداشت؟:(

در حیاط اموزشگاه جلوی دیدگان حضار قلپ قلپ اب میخورد

در مسیر خانه افسوس میخورد که چرا بطری آبی همراه ندارد

دلش میخواهد در خیابان نوشمک یا اب نبات بخورد

به خانه که میرسد نیمرو مشتی میزند 

و همچنان توی پذیرایی قلپ قلپ اب میخورد

اینکه شما روزه اید به هیچکس جز خودتان و خدایتان مرتبط نیست. اینکه من روزه نیستم هم!

ممنونم که میفهمید روزه بودن شما به هیچ عنوان نباید سبب گشنگی و تشنگی ملت شود!

در اسلام ناب محمدی معتقدیم: لکم دینکم ولی دین


پیوست به مادرانه_یاسر بی نام

برای تهران،نگرانم! برای ایران هم! ترس برم داشته!

ایران موطن من است! ایران مادر من است! 

پایش بیفتد برایش جان میدهیم. 

اینجا و اینجا


نسی از لاهیجان برایمان مینویسد[فوری]

Nesi2:

در طی بازدید امروز ما از کارخونه چای رفاه لاهیجان واقعا متاسف شدیم..متاسف اشک های پیرمردی برای نابودی باغ های چای ایران..پیرمردی که دردش از پول و وضع مالی نبود..دردش سران مملکتی بود که میگفتند مگر ما اصلا چای ایرانی هم داریم..دردش مردم خوش باوری بود که چای ایرانی نمیخرند چون چای خارجی رنگ بیشتری دارد.درحالی که او میدید که پسماند های چایش را که به قیمت هزار وپونصد تومن به چین صادر میکنند آن ها بسته بندی میکنند و به قیمت چهل هزار تومن به هم وطنانمان میفروشند..در آخر به سخن امام حسین اشاره کردند که اگر دین ندارید حداقل آزاده باشید

گفتند باشد اصلا ما چای ایرانی نداریم..اصلا چای ایرانی بد..هرانچه از خارج وارد میکنید خوب..حداقل به فکر سیل و ریزش کوهی باشید که اگر این بوته های چای از کوه ها کنده شود بر سر مردم شریفمان آوار میشود

از امروز بیاید اگر دین نداریم لااقل آزاده باشیم...

پ.ن۱: با توجه به ارتباط تنگاتنگ صنعت و دانشگاه قرار شد افراد علاقه مند ایده هایی برای فروش هرچه بیشتر و ترویج فرهنگ استفاده از چای ایرانی ارایه بدن

 اقای ابراهیمی مدیر عامل شرکت هم وعده دادن که به ایده برتر و قابل اجرا یک سکه بهار آزادی هدیه دهند.

پ.ن۲:کامنت

ایران خانم،مرسی!

یه فیلم از مریم ویسی میبینم. از دخترای عالی هیپ هاپ!

یکم بعد یه فیلم از یکی از دخترای حال بهم بزن! انقدر حالمو بهم میزنه که کامنت میذارم شما جر شیک و قر چیز دیگه ای هم بلدید؟ 

عصبانی ام از اینایی که گند زدن به هیپ هاپ ایران. 

یکم بعد یه عکس میبینم. اولین مسابقه هیپ هاپ بانوان!!!!!!!!!

حالم خوب میشه. خوبه خوب خوب! در حد اشک شوق حتی! 

استعدادای این مملکت جاشون تو زیرزمین نیست. 

دخترای ما جاشون وسط در وسط مسابقات پسرا نیست! 

یه قدم! حتی یه قدمم این ورزش پیشرفت کنه من حال شب و روزم خوبه! 

±کامنتا در اسرع وقت. شرمنده اگر دیر پاسخ میدم. 


پ.ن:داوری مسابقه!!!!!!!!! اووووف! حدس میزنم:فرزین،فرزین،فرزین:-D عشقی تو که لامصبببببببببببببب! 

تا به کجا؟

ما مردم خوبی هستیم.

آمار طلاق اعلام نمیشود؟

پست میگذاریم

حیوان هایمان به ترتیب حروف الفبا منقرض میشود

پست میگذاریم

اداره جات پدرمان را در می اورند 

پست میگذاریم

اساتید درس نمیدهند و از کلاس میروند

پست میگذاریم

مخالف حجاب اجباری هستیم

پست می...

هزینه های ورزشی بسیار بالاست

کار گیرمان نمیاید 

ما ملت خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی هستیم 

چون تنها پست میگذاریم

ما حتی وقتی از رکود و سکوت خسته ایم بازهم فقط پست میگذاریم

سکوت؟تا به کجا؟

Designed By Erfan Powered by Bayan