آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

ریپست از وبلاگ آقای هشت حرفی عزیز

جامعه شناسی علمیه که شما همزمان هم باید خودش رو خوب بدونید، هم باید علم سیاست رو خوب بدونید و هم علم اقتصاد.

بی مقدمه با یک کتاب کوچیک شروع میکنیم که گام اوله. کتاب جامعه شناسی، نوشته ی استیو بروس و ترجمه ی بهرنگ صدیقی از مجموعه ی «مختصر مفید» نشر ماهی. این مجموعه که واقعا هم مختصر و مفید هم هست تو موضوعات مختلف علوم انسانی کتاب های جذاب و جالبی داره واسه کسی که میخواد در سطح پایین صرفا بدونه تاریخ، باستان شناسی، سیاست، فلسفه ی سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی، سرمایه داری، فاشیسم،  منطق، هنر، اقتصاد و موضوعات دیگه چی میخوان بگن و کلا قضیه شون چیه. پیشنهادم واسه شروع مطالعه این کتاب جیبی صدوپنجاه صفحه ایه.

شخصا به سیر مطالعاتی ای که یک نفر دیگه واسه م روشن کنه معتقد نیستم. به همین خاطر یه روشی رو واسه این که خودم سیر مطالعاتیم رو بشناسم و نقشه ش رو بکشم به مرور یاد گرفتم. اینجوری که اول یک کتاب ساده درباره ی اون علم وسیع بخونم، بعد درباره ی سرفصل ها کتاب های پربارتر و جدیدتر بخونم، بعد کم کم دستم میومد که چی میخوام و باید تو کدوم زمینه بیشتر مطالعه کنم و تاحدودی جمع ببندمش. در مورد جامعه شناسی، سیاست، اقتصاد، تاریخ و منطق، این سیر رو هفت ساله دارم طی میکنم. درسته وقتی هیچی نمیدونی، وقتی مثل من یه بچه ی پونزده ساله بودی سردرگم و پرتی و سست میشی؛ ولی، کافیه بیخیال نشی تا کم کم دستت بیاد. مثلا تو زمینه ی سیاست، علاقه ای به خوندن دموکراسی نداشتم بعد اینکه کمی درباره‌ش فهمیدم. واسه همین به دو تا کتاب تخصصی کوچیک اکتفا کردم. از اون طرف بسیار علاقه داشتم به مبحث ایدئولوژی ها که هنوز هم بعد سه سال نتونستم جمع بندی کاملی کنم چون مثل یه رودخونه ست که همیشه داره بهش اضافه میشه و میریزه به دریا.

با این احوال معتقدم بعد خوندن اون کتاب مختصر مفید، متوجه میشید که جامعه شناسی حرف حسابش چیه. بعد از اون اگر دوست داشتید برید سراغ کتاب های دیگه که ترتیبش میتونه اینجوری باشه: (جای شما بودم ترتیبش رو خودم مشخص میکردم، زیر بار حرف آدمی که فکر میکنه بلده و میتونه ترتیب بده هم نمیرفتم. اونجوری که خودم میخواستم میخوندم.)

1. دعوت به جامعه شناسی، نوشته پیتر ال برگر(یکی از خبرهای بد سال 2017 فوت ایشون بود) و ترجمه رضا فاضل، نشر ثالث
2. جامعه شناسی گام اول، نوشته ریچارد آزبورن و ترجمه رامین کریمیان، انتشارات شیرازه
3. کشاکش آرا در جامعه شناسی، نوشته استیون سیدمن و ترجمه هادی جلیلی، نشر نی
4. ده پرسش از دیدگاه جامعه شناسی، نوشته جوئل شارون و ترجمه منوچهر صبوری(یکی از خبرهای بد سال 1396 فوت ایشون بود)، نشر نی
5. زندگی و اندیشه‌ بزرگان جامعه شناسی، نوشته لوئیس کروز و ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی
6. بینش جامعه شناختی، نوشته سی رایت میلز و ترجمه عبدالمعبود انصاری، شرکت ناشر
7. فلسفه امروزین علوم اجتماعی، نوشته برایان فی و ترجمه خشایار دیهیمی،انتشارات طرح نو
8. مراحل سیر اندیشه در جامعه شناسی، نوشته ریمون آرون، انتشارات علمی فرهنگی
9. جامعه شناسی، نوشته آنتونی گیدنز و ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی (اون کتاب سفیده مد نظرمه)

تا اینجای کار شما ده تا کتاب درجه یک جامعه شناسی رو خوندید. بعضی کتاب های جامعه شناسی هم زردن و با این حال پرفروشم هستن که طبیعیه فکر میکنم. اسمی ازشون نمیارم چون نویسنده هاشون استادن و زشته که من این کار رو بکنم. اصلا شاید چندسال دیگه معتقد باشم که هیچم زرد نبودن و من بودم که زرد فکر میکردم. خب داشتم میگفتم. ده تا خوندید. اساتید جامعه شناسی معتقدن که آدمی که ده تا کتاب خوب تو زمینه ی جامعه شناسی خونده باشه، قطعا حداقل از یه لیسانسه ی جامعه شناسی بیشتر میدونه. بعد این ده تا، برای اینکه تخصصی تر کنید مطالعاتتون رو ، همونجور که قبلا با اون کتاب نشرماهی شروع کردید حالا با این کتاب شروع کنید که جزو منابع فوق لیسانس جامعه شناسیم هست:

نظریه جامعه شناسی، نوشته جورج ریترز، ترجمه هوشنگ نایبی، نشر نی

بعد از این میتونید برید سراغ کتاب های ریز تر و تخصصی تر. یادتون باشه کنار این مطالعات، اگر مطالعه ی سیاسی و اقتصادی و تاریخی هم داشته باشید عالی تر میشه. مثلا تو زمینه ی سیاست کتاب اندرو هیوود از نشر نی رو بخونید. یا واسه اقتصاد سراغ کتاب های منکیو از نشر نی  برید. یا تاریخ سراغ تاریخ جهان کریس هارمن از نشر نگاه یا ارنست گامبریج از نشر نی یا کتاب های تاریخ ایران یرواند آبراهامیان از نشر نی  برید. منطق رو میتونید با کتاب سیدمحمد حکاک یاد بگیرید و از منطق مختصر مفید هم میتونید استفاده کنید. میتونید سنجشگرانه اندیشی رو با این مجموعه ی راهنمای اندیشه ورزان نشر نو  یاد بگیرید. 

این هم لیست جمع و جور سایت هایی که خودم ازشون خیلی راضیم و استفاده میکنم:

ترجمان
aeon
New Republic
Verso
guardian

+ اگه پست رو دوستش داشتید، معرفی کنید بقیه هم بخوننش لطفا :)



برگرفته از وبلاگ هَشت حَرفی (multi-track.blog.ir)

توجه توجه

تو این جریانای سیاسی اخیر، سامان زد رو شونم و گف ببین! هر جور شده باید اطلاعاتمون رو بکشیم بالا! ولی واقعا راه و چاه کسب اطلاعات درست رو نمیدونستم! القصه! 

اگر شماهم علاقه ای به جامعه شناسی دارین ، دنبال کتاب و سایت هایی هستین که در زمینه اقتصاد و سیاست بهتون اطلاعات بدن 

به نظرم یه نگاهی به اینجا بندازین: کلیک


تگ میکنیم:علی ترین، یاسی،علیرضا را

با سپاس از آقای هشت حرفی عزیز

از دفعه بعد

از پارک رد میشدم. سه تا پیرمرد روی یه نیکمت نشسته بودن. 
دو تا پسر بچه هشت ده ساله به موازات هم از دو طرف نیمکت رد میشدن. یکی جلوی نیمکت بود یکی پشتش. 
یهو یکیشون گفت عح مصطفی! این کوچهه! بچه بودیم همش اینجا بازی میکردیما ! یادش به خیر !
پیرمرد مهربونا خندیدن و گفتن یاااااادش به خیییر! 
پسره خندید و گفت اره اون موقع جوون بودیم
منم خندیدم 
حسابی شنگول بودم. 
رسیدم مترو. چادر تو دست و بالم بود،توی کیف دستیم جا نمیشد. به زور چپوندمش بین کتابا.
چند دقیقه قبل از اینکه به مقصد برسیم، از تو کیفم درش اوردم. دیدم یه خانم چادری وایساده و با دقت داره نگاهم میکنه.
تو دلم میگفتم منتظری سرم کنمش هان؟ کور خوندی فضول خانوم! 
با حرکات اروم ، چادر رو تو هوا صاف کردم، از وسط تاش زدم، بعدم انداختمش رو دستم.
یهو خانمه یه کیسه داد دستم، گفت بذارش تو این! 
گفتم مرسی!!!!!:))) الان میرسم .
چه قدر از خودم شرمنده شدم. داشتم فکر میکردم حتما میام بلاگ و مینویسم یه خانم مهربونی بود که …
یهو برگشت گفت کسی که چادریه زشته چادرش رو بگیره دستش!
با یه لحنی که پر از افتخار بود گفتم چادری نیستم! اجباره اجبار!
گفت ها! مجبوری!
بعدش که سریع و بی تفاوت از کنارش رد شدم فکر کردم 
دهن تو و اعتقادتو چادر و هر چی عرف مزخرف توی کلته! 

++ از دفعه بعد، خوب یا بد ، کوچیک یا بزرگ هر کس در مورد رفتارم اظهار فضل کرد فقط یه جمله و یه لبخند: به تو چه؟ 
سگ اعصابمون کردین بابا! دهن همه ی این دهه پنجایای مغز فسیل عتیقه!  

دستت به هیچ جا بند نیس

داشتم به فرهاد توضیح میدادم که ملت هار شدن. 

یهو یاد یه اتفاقی افتادم...

اینکه من اغلب تنها اینور اونور میرم هم خوبه هم بد. خوبه به هزاران دلیل و به بده به یک دلیل:تنهام! اگه یه جا گیر کنم هیچکس پشتم نیس!

امسال با یه لیست بلند بالا راهی نمایشگاه کتاب شدم.

بعضی غرفه ها در حد مرگ شلوغ بود و منم عدل کارم گره میخورد به همون غرفه ها! 

تو یکی از این شلوغ بازارا بودم که یه تماسی با پشتم حس کردم

برگشتم و به اقای پشت سریم نگاه کردم. با اخم و جدیت به یه نقطه خیره شده بود . گفتم اوکی لابد تو این شلوغی سهوا اتفاق افتاده.

چند لحظه بعد دوباره همین مساله تکرار شد و باز قیافه اون اقا طوری جلوه میکرد که انگار اصن متوجه حضور هیچکس نیست و تو افکار خودشه

سعی کردم جا به جا بشم ولی جمعیت نمیذاشت. بار سوم هم! این بار قبل از اینکه قیافه شو جمع کنه دیدمش! خود کثافتش بود! هیچ نوع سهوی بودنی هم در کار نبود! 

تمام خشم و انزجارم رو ریختم تو چشمام و زل زدم بهش. رفت چند متر اون طرف تر و تو یه قسمت دیگه ی همون غرفه ایستاد. 

حالا فکر میکنم چرا هیچ کاری نکردم؟ چرا یه کشیده پدرمادر دار نخوابوندم تو گوش این بی پدرمادر!؟ حتی چرا یه کلمه حرف نزدم!؟ داد نزدم؟! چرا هیییییییییییییییچ کاری نکردم؟ این حق من بود که اعتراض کنم! اون مرد حق نداشت به همین سادگی به حریم شخصی من تجاوز کنه! و من نمیفهمم چرا دستم به هیچ جا بند نبود! 

به هیچ جا! چیکار میکردم؟ داد میزدم؟ مردم ما کمک کردن بلدن؟ ملت شریفمون در مقابل یه دختر تنها که وسط شلوغی میگه بهش تجاوز شده چیکار میکنن؟! هیچی! نهایتا چپ چپ نگاهت میکنن! 

چیکار میکردم؟ میزدم تو گوشش؟ که چی بشه؟ که اگه خون از دماغش میرفت پس فردا تو دادگاه چی میگفتم؟

چیکار میتونستم بکنم جز اینکه خودمو از بین جمعیت بکشم بیرون،با بدنی که تماما میلرزه برم رو چمنا بشینم چندتا قلپ اب بخورم و بعد برگردم بین جمعیت دنبال کتاب ها! انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده! 

داشتم فرهاد رو توجیه میکردم ملت هار شدن و فکر میکردم حسرت یه کشیده ی جانانه به اون مرد رو با خودم به گور میبرم


± نتیجه اخلاقی پست هم این باشه:بانوان محترم! لطفا یه کوله پشتی بلند به خودتون اویزون کنید و دست به سینه راه برید! این کشور تا خرخره تو کثافته! 

دریایی است که دریا ندارد

شب است و باید با مترو برگردم خانه.از بغل ایستگاه مترو رد میشوم. با بیخیالی و لذت خیابان را قدم میزنم. 

دست های ظریف دختری دور بازوهای مردش حلقه شده. زوج های جوان اینجا زیادند. معمولا برای خرید عروسی. 

جلوتر اقایی کنار پیاده رو ویولن میزند.

خانواده های نوپای سه نفره با بچه های کوچیک.

مردی همین کنار پایم سی دی بساط کرده

دختری پانزده شانزده ساله با پدر و مادرش راه میرود. گروهی از پسرهای دبیرستانی با ریش های تونک تازه در امده و خنده های بلند. روی دوششان کوله پشتی و توی سرشان پر از باد است.

جلوتر توی کنجی دیوار مردی روی زمین مچاله شده 

و بعد پسر بچه ای میبینی که کیسه ی بزرگ زباله را به دوش میکشد

لباس ورزشی سفیدش انقدر کثیف است که عدد ۹ سیاه پشت لباس سخت دیده میشود

دخترک سه چهار ساله ای قاشقش را تا ته در لیوان ذرت مکزیکی فرو میکند و پدرش با لبخند نگاهش میکند

بغل یک کتاب فروشی بزرگ می ایستم. نام یک کتاب را یادداشت میکنم. 

کمی جلوتر یک دختر ده دوازده ساله میبینم. فکر میکنم سبک لباس پوشیدن ما در ده دوازده سالگی چه قدر متفاوت بوده

نی نی کوچولویی با کفش جق جقی را لبخند میشوم.

به پل هوایی میرسم ! با آن پله های نارنجیش! نارنجی دلبر اش!

فکر میکنم چه قدر تهران را دوست دارم. 

پیاده رو های شلوغش را 

گل کاری های گوشه و کنارش را

ان گل صورتی ریز ریز ها 

راننده هایی که هی الکی بووووق میزنند و روی پیشانی شان نوشته "نو اعصاب فور إور "

ماشین شاستی بلندها که برای خانم ها چراغ میزنند 

آن دختر با موهای فرفریه سورمه ای و لباسای گشاد کرمی

حتی آن خانم چادری که بد نگاهم کرد 

خانم هایی که لباس فرم سورمه ای و مقنعه پوشیده اند 

فروشنده های مترو که گاهی با صداشان دیوانه ات میکنند

جوی های بزرگ و پر آب بالا شهر

یا موش های درشت در جوب های لاغر پایین شهر

در تاریکی پیاده رو چشم بسته قدم میزنم

با صدای بلند اهنگ میخوانم

به ماه نصفه ی وسط اسمان خیره میشوم. لبخند میزنم و میگویم: میای باهم اشتی کنیم؟

ماه پشت میله های پل هوایی قایم میشود

نازش را میکشم

پشت یک ساختمان بلند قایم میشود 

سعید میگفت تهران دریاست. و من چه قدر این دریا را دوست دارم! 

مثل صدای راننده تاکسی که سر شانزده آذر داد میزند: کرج بیاوو!


±سنجاق شود به:کلیک

اگر روزی ازمن بپرسن ایران کجاست؟

به کنکور 

درس 

مدرسه 

دانشگاه ازاد

دانشگاه سراری

و مملکتی که همه ی نظام اموزیش مزخرف به معنای واقعیه

به همه ی همه ی همه اینها

به انضام خانواده ام 

احساس انزجار شدیدی دارم 


اگر سالها بعد از من بپرسند ایران کجاست؟ میگویم انجا زندگی ات را طوری برنامه ریزی میکنند که همه اش قهوه ای باشد! 

بعد هم طرف را ارجاع میدهم به حضرت بهرام و اهنگ اینجا ایرانه. 


*نگارنده میرود اینجا ایرانه را پلی کند بلکه بشورد ببرد پایین!

۱ ۲
{
یادت نره باید از زمانت درست استفاده کنی! ما درست وسط فیلم The time هستیم رفیق! زمانت رو بچسب! وگرنه میمیری!
Designed By Erfan Powered by Bayan