آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

کاش نابینا شوی

کاری نمیکنم

به سویت نمی ایم

یاد گرفته ام نیایم! پاهایم بهم بسته شده اند. به سوی هیچکس نمیروم! به سوی هیچ چیز نمیروم! 

نمیخوانمت! نمیخوانمت تا این بار که اجابت نکردی نگویم چرا

نمیخوانمت تا این بار که به قهقهرا رفتم نگویم داشتی نگاهم میکردی و هییییییچ کاری نکردی!

از ادم هایت طلب ندارم! صاااااااااف امده ام یقیه خودت را گرفته ام! گورپدر اینکه از این حرفها پشیمان میشوم یا نمیشوم! 

تو فقط بگو چطور میشود کبیر بود رحیم بود فلان بود ولی هییییچ کاری نکرد؟ 

همینطور دست به سینه نشستی و میبینی چه میشود که به گا میرویم؟ باریک الله! منصفا عجب خداوند مقتدری! 

این همه من امدم! این همه من یستشیر خواندم،یاسین خواندم،زیارت عاشورا خواندم! این همه من به پایت ماندم! این همه قرانت را با عشق چسباندم به سینه ام و زار زدم که هستی! بویت را توی بوی خاک نم خورده بلعیدم! صدایت را در صدای موج ها بو کشیدم! این همه من امدم! نشد! 

اگر تو همانی هستی که کنولپ میگفت، اگر تو پا به پای دردهایم درد کشیده ای 

این بار خودت بیا! خودت بیا! خودت بیا! 

هر جور میشود بیا! رفیق قدیمی! پرنده که از قفس پرید، برنمیگردد! یا ازاد میشود یا میمیرد! 

حالا جلوی در باز قفس ایستاده ام و نمیدانم بپرم یا نه! 

نمیدانم ازاد میشوم یا میمیرم

تصمیم با خودت! یا با خوب و بدش همین موجودی که خلق کردی را توی اغوشت بکش 

یا باز بنشین و تماشا کن که میمیرم یا ازاد میشوم 

کاش میشد برای یک ثانیه بینایی ات را از دست بدهی و از ترس گم کردنم جفت دست های مه الودت را دورم حلقه کنی

کاش میشد نابینا شوی و دست از این تماشای محض برداری 

من عادت به نبودنت ندارم! میفهمی؟ لطفا چند لحظه نابینا شو

نامه ها مخاطب دار[این قسمت خدا]

هیچوقت بابت اینکه منو تو چنین جهنمی افریدی نمیبخشمت 


نامه های مخاطب دار(این قسمت:بلاگران)

ادم ها 

به قلمتان 

به پست هایتان

به واژه های خاصتان

به هر صبح جمعه خواندن پست هایتان در مترو

اصلا به مترو کلاهدوز که شاید شما را ببینند 

ادم ها به زیر و بم وبلاگ هایتان خو میگیرند

به پست هایی که بعد از خواندنشان به فکر فرو میروی

به پست هایی که فقط میتوانی بگویی"شت"

لذت میبری،شاد میشوی،غصه ات میشود

ادم ها به زیر و بم وبلاگ هایتان خو میگیرند

میشود قلم و مخاطب را کنار نگذارید؟

برسد به دست:لافکادیو،اقای هشت حرفی،سلوچ و سیدرضای عزیزم.


پ.ن:"این یک درخواست عاجزانه است"

بیا چیزای قشنگ رو پیدا کنیم

پ.ن: لازمه دنبال خوبی های زندگیم بگردم. خوبه که وبلاگ هست. پست یادگاری از سفر اخر شمال. 

 پیش نویس شده از تاریخ: ۶تیر ۹۵ ساعت ۲۱:۰۷

نامه های مخاطب دار [این قسمت :فرهاد]

نامه های مخاطب دار[این قسمت:خدا]

تو وجود داری؟

خودت چجوری باورت میشه وجود داشته باشی؟

وصیت نامه

گفتمش اگر مردم کتاب هایم را نفروشید. بگذارید کتابخانه.

نسی میگوید اگر زود بمیری قول میدهم یادم بماند. فقط شعور داشته باش قبل از عروسی زهرا نمیر! 

هارهار خندیدم.در اینه لپ خودم را نوازش کردم و بلند به خودم گفتم: إی قربون مرگت برم ننه! 

حالا فکر میکنم چه بنویسم! وصیت نامه! هووووم!وصیت نامه:

کتونی مشکی ام را با من دفن کنید.

کتاب هارا به کتابخانه بدهید.

لباس هارا به خیریه.

به یادم گریه نکنید.ترجیحا اگر قدم زدید یا قر دادید میتوانید برای شادی روحم قسمتی اش را پیش کش حضرت حق کنید. گریه مریه فقط همان اوایل. دستمال کاغذی مصرف میشود،درخت ها باید قطع شوند،من غصه میخورم!

در مورد شاصخین تصمیمی نگرفته ام. کسی را ندارم که آنقدرها دوستم بدارد. وگرنه مثلا خیلی تراژدیک میگفتم بدهیدش به فلانی تا بوی تنم را داشته باشد

به جز مادربزرگ کسی را ندارم که این را درموردش بگویم ولی به مآنی گلی هم ندهیدش. اذیت میشود. 

شاصخینم را نمیدانم! خودتان یه کاریش بکنید خلاصه!

هوم! خرما و اینها برایم خیر نکنید. با اب کمتری مسواک بزنید. با اب کمتری وضو بگیرید. شیرهای باز کنار خیابان را ببندید. اگر هم احیانا خرما خیرات کردید پودرنارگیل لطفا! 

قبلا ها دوستداشتم جنازه ام در جنگل باشد تا خوراک لاشخوری،گرازی،چیزی باشم. الان که سخت ورزش میکنم دلم نمی اید تیکه تیکه شوم! لذا به خاک بسپاریدم.

لطفا زرمفت نزنید که عزیزدلمان بود و اینها! نمیگویم گ*ه خوردن بد است! میگویم با قاشق و به اندازه بخورید! همه تان واقفید عزیزدلتان نیستم و یقینا عزیزدلم نیستید. (خطاب به خانواده و اشنایان)

من سخت به فکر رهایی بودم.حالا که رها شده ام خیلی اطرافم نباشید. همانطور که در زندگی ام نبودید.

هیچوقت نتوانستم ببخشم یا فراموش کنم یا حالا هر چه! همیشه جای بعضی زخم ها درد میکرد. میدانم کم زخم نزده ام. نبخشید! بعضی کارها نابخشودنیست!میدانم!نبخشید!

پدر و مادر عزیزم! اعتراف میکنم هرگز انگیزه تان را درک نکردم. ترجیح میدادم بچه ناخواسته باشم. ولی نبودم! نمیفهمم چرا به خودتان اجازه دادید یک موجود دیگر راهم قاطی این جهان کثیف کنید. به هر حال! شما نبخشید! من هم خودم میدانم و خدای خودم! 

خدای عزیزم! لطفا باش! خیلی ها زندگی میکنند به امید مرگ و میمیرند به امید تو! یک نور سفید باش شبیه شانه ای محکم! سامان دوستدارد سر بی سامانش را روی شانه ات بگذارد. 

به تو بیشتر از همه بد کردم خدا. میدانم. نبخشید خداجانم. نبخشید رفیق!

دوستانم اندک اند. میدانند دوستشان دارم. میدانند نگرانشانم. میدانند باید مراقب خودشان باشند. 

بدون من تغییر خاصی در زندگی هیچکس روی نمیدهد. رفتگرها هر روز صبح جاروهایشان را برمیدارند،گربه ها خرامان توی کوچه میزخند،گنجیشک ها هنوز پرواز میکنند و باران هنوز میبارد! 

نهایتا کوچه ها یک شبگرد را از دست میدهند.نه بیشتر. 

خوب است. خوب است که ادم با خیال راحت بمیرد! که باران هنوز ببارد! که اصلا! من در این بی کران هستی؛مگر چه قدر می ارزم که باشم یا نباشم؟


نامه های مخاطب دار[این قسمت:پدر و مادر]

همیشه دوستداشتم دوستتون داشته باشم 

ولی فقط یک در هزار ممکنه، با نهایت تلاشم؛ ازتون متنفر نباشم…


این قسمت: مرد من

سلام. 

نمیدانم کی،نمیدانم کجا،نمیدانم یک ظهر داغ تابستان یا یک شب سرد زمستان،اما هر وقت که آمدی اینگونه بیا. 

مرد من! ظاهرت برایم مهم نیست. میتوانی چشمانی معمولی داشته باشی، بینی ات شکسته یا کج باشد، پوستت پر از لک باشد؛برایم اهمیتی ندارد.

مرد باش! من عروسک نمیخواهم! توهم نخواه. 

اینکه ته جیبت چه قدر سکه هست،ارزشی ندارد. من قلک دلت را میخواهم. ته دلت پر باشد از ارامش،از معرفت،از وفاداری. 

پول ارزشی ندارد اما جربزه داشته باش.کارکن. برای آسایش تلاش کن. همین کافیست.

حتما خیلی سخت اعتمادم را به دست اوردی. هرگز از دستش نده. من با اولین دروغی که بشنوم میرم. فرقی هم نمیکند کجای رابطه ای باشم. 

رابطه ی بی اعتماد مرده است. قبل از هر چیزی مرا با تمام وجودت باور کن. شک نابخشودنیست؛خیانت کثیف است. مرا با این دو واژه درگیر نکن. 

از من تغییر نخواه. از من زنانگی نخواه. عشوه گری نخواه. جنس زنانگی و عشوه گری ام فرق میکند! من را همین طوری بخواه.

استقلالم همه ی وجود من است. حتی اگر زمین خوردم دستم را نگیر. من همیشه روی پای خودم بودم. پشتم باش. بگذار دلم گرم بودن یک تکیه گاه باشد. ولی تا کمک نخواستم دستم را نگیر. استقلال و غرورم  را نگیر. 

من را فقط دختر بانشاط و سرحالی نبین. غم دارم. به اندازه ی مادری که سرفرزندش را روی دار دیده است. غم دارم! برای غم هایم شانه باش. مثل کوه پشتم بمان. 

اما غم های تو! فاصله بین دو بازویت فقط جای سر من است. سینه ات جای هیچ غمی نباشد.مثل کوه پشتت هستم. 

من را با اخم های توی خیابان یا خنده هایم در کافه نشناس. ته وجودم را ببین! دختربچه ای که تشنه ی اغوش توست. 

 از ادم های خام بدم میاید. از مرفهان بی درد! باید خیلی پخته باشی. خیلی! ولی اینها معنی کودکی نکردن نمیدهد. معنی شاد نبودن نمیدهد. در اغوشم پسرانگی کن. مثل مادر عاشقت میمانم. هر قدر دلت میخواهد کودکی کن. 

مرد من! تورا فقط پشت سینک ظرفشوویی نمیخواهم. مسعولیت پذیری میخواهم. درک میخواهم.مهر میخواهم. 

همیشه هم زیبا نیستم. گاهی موهایم مرتب نیست،گاهی پای چشم هایم گود میرود،گاهی ابروهایم پر میشود،گاهی بوی گند عرق میدهم. زشتی هایم را بپذیر. گفته بودم دنبال عروسک نیستم. توهم نباش.
شاید مثل خیلی مردهای دیگر دلت میخواهد دخترکوچولویی داشته باشی. متاسفم. من هیچوقت آدمی به این دنیا اضافه نخواهم کرد. هیچوقت. 
گاهی خیلی وراج میشوم ولی گاهی هم دوستندارم حرف بزنم. دوستدارم چشم هایم برایت بگویند. از حرف هایی که زبانم قاصر است...
یادت باشد تو با یک آبان ماهی تملک طلب طرفی!همه ی وجودم را برایت میگذارم و همه ی همه ی همه ی وجودت را میخواهم! فقط من! فقط تو! میفهمی؟
من تتهاییم را دوست داشتم.خیلی! تنهاییم هویت من بود. حالا که هویتم را با تو قسمت کرده ام،مراقبم باش! نگذار بشکنم. حالا که دلم را دو دستی تقدیمت کردم نگذار بشکند.  دلی که برای تو میتپد برای همه ی ادم های قبل از تو سنگ بود. برای همه صخره بود. ولی تو... ولی تو...

±±مخاطب خاص ندارد.

نامه های مخاطب دار[این قسمت رمزدار]

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نامه های مخاطب دار[این قسمت:بهرام]

سنگ صبوتر از بهرام ندیده ام. هر وققققت دلم خیلی پر میشود پناهش میبرم. خودش نمیگذارد که پناهش نبرم. به خوبم گفتن های الکی من اکتفا نمیکند و میگذارد اننننننقدر بگویم تا خالی شوم. بهترین است!

چندوقت یک بار میگویم دلت که برای کسی تنگ شود چه میکنی؟همیشه میگوید عکس هایش را میبینم و اینها!

یک بار دلم خیلی برایش تنگ شده بود. طبق معمول گفتم دلت که برای کسی تنگ شود چه میکنی؟ طبق معمول همان هارا گفت. 

گشتم و دیدم انقدر به همه این عکس ها زل زده ام که دیگر ارضاعم نمیکنند. پیام دادم :حیف عکس جدیدی ازش ندارم.

نمیدانم از کجا فهمید ان روز دلم فقط و فقط برای خودش تنگ است. برایم عکس های جدیدش را فرستاد! دلم پر کشید! از کجا فهمید ؟! نمیدانم...

بهرام را دوستدارم. خیلی زیاد!خیلی خیلی زیاد! حالا که مدتی نیست میفهمم چه قدر زندگی بدون یک بهرام سخت است! به قول رضا:گاهی چه قدر سقف روی سرت پایین می اید...



+ مثلا زودی خرداد تمام شود و ببینمش. هی او به من بگوید تپلوی من هی من به او بگویم تربچه ی من! هی برایم گیتار بزند هی دلم قنج برود…!

نامه های با مخاطب:برسد به دستان سعید

از وقتی شناختمش دوسش داشتم. خیلیییییی! سعید جزو اولین و بهترین دوستای وبلاگیم بود. قدمت ارتباطمون میشه از زمان مهمونیای بلاگفا! یکم قبل تر! 
یادمه فکر میکردم دختره:-D یعنی هیچوقت به ادرس وبلاگش و سعید نهفته در ادرس دقت نکرده بودم:-D 
عوضش اون خیلی راحت منو شناخت.خیلی هم درست!

کارش به گیر نگیر نداشت. فک کنم تو سوله نت نداشت. میومد یه سلامی میکرد و میرفت. و فقط خدا میدونه چه قدر دوست داشتم وقتی کامنتای میهن بلاگو باز میکنم اسم اون باشه. 
عاشق سبک زندگیش بودم. عاشق روستای کوچولوشون. عاشق اینکه با رفقاش همش کوه بودن،شکار میکردن.بعضی شبا تو جنگل_یا باغ_ کنار اتیش میخوابید. صبحشم سرما میخورد!
عاشق سوله ی پرورش قارچش. عاشق خانواده ی دوستداشتنیش! عاشق داداش کوچیکش که میخواست به زور سعیدو عاشق کنه!
عاشق اینکه منو عاشق ترک زبان ها کرد و میشست بهم ترکی یاد میداد!
عاشق اون سال محرم که به دیوار اتاق تکیه داده بودم و براش تایپ میکردم. در همون حین در جواب بیاااااااا دیر شد! بیاااا الان از دسته جا میمونیم میگفتم اومدمممممم
کیف میکردم وقتی میدیدم جونش رو هم برای پدربزرگ و مادربزرگش میده. وقتی برا همه ریش سفیدای فامیل که مریض احوال بودن وقت میذاشت!
همیشه فکر میکردم یه روز یه کوله پشتی بزرررررگ برمیدارم. راه میفتم میرم اردبیل!
از همه میپرسم :اقا ببخشید؟ روستای آوالان کجاست؟ 
بعد که رسیدم میگم من رفیق سعیدم. همون سعید دیوونه ی دوستداشتنی. 

سعید!مطمعن باش یه روز میام. برای دیدن چشمای معصومت هم که شده میام! برای اینکه از نزدیک بهم بگی:صخی!برداشت امسالمون فلان قدر شد!خداروشکر. 

کاش الان بودی. کاش هر روز برام از زندگی قشنگت تعریف میکردی. خودت گفته بودی هر روز یه خاطره! 
کاش یادم مینداختی همیشه دوستداشتم جای تو باشم.
من همیشه ی همیشه ی همیشه حسرت یه مدل زندگیو خوردم! فقط زندگی تورو!
ازاد و رها و بدون دغدغه. تو یه سوله ی پرورش قارچ با کلی رفیق با مرام...
تو یه روستای دنج وسط کوه…!
سعید!قول بده که وقتی با یه کوله پشتی بزرگ واسادم جلوت هنوز همون پسر ساده ی دوستداشتنی باشی...

نامه های مخاطب دار. این قسمت :داداش

مهیار در پارکی با دوست دخترش قرار داشت که اتفاق بانمکی افتاد. از قبلش به دختر میگوید: دیر نیا وگرنه میرم با یکی دیگه. دختر دیر میرسد و مهیار را با یکی دیگه میبیند!  

ما از ان دسته نیستیم ولی به حد مرگ روی انتظار حساسیم. به حد مهیار! 

اگر سنگ اسمان بیاید نباید کسی را معطل کنم.وگرنه حال خودم گرفته میشود.  

فکر کنید وسط بازی _بازی انلاین_ نتم هنگ کرد و بازی به کل پرید! 

خواستیم از اول بازی کنیم. قفل شده بودم روی گوشی و رمزی که باید وارد میکردم که ...! 

داداش امد توی اتاق! یکم که گپ زدیم گوشی را گرفت گذاشت پشت سرش! 

کاغذ را برداشت و شوخی جدی شروع کرد نقشه جهان را کشیدن! بعد تک تک کشورهارا! دانه دانه توضیح داد! افریقا اینجا بوده بعد اومده اینجا…

همه ی مدت توی سر و کله ام میزدم که داداش! بذار لااقل بگم که نمیام.بچه مردم منتظره! 

میگفت دست به گوشی زدی نزدی! 

نزدم. به حرمتش. با همه ی مهیار بازی هایم نخواستم تو رویش بایستم. 

قبلش هم گفت عکس پروفایلت را حذف کن. با کمال مخالفت همان اولش گفتم چشم و همزمان که حذف میکردم مراتب مخالفت خودم رو اعلام کردم. وسطاش گفتم: 

گفتم چشم و الان عکس حذف شده

هاله ای از تعجب وغرور توی صورتش موج زد!

تمام مدتی که بدرقه شان میکردم تا بروند

تمام مدتی که کنارش نشسته بودم و به مسخره بازی هایش قهقهه میزدم 

بعد از رفتنشان موقع مسواک زدن

وسط نماز خواندن با نیش باز

همه اش داشتم به دو چیز فکر میکردم . یکی اینکه اخ!طفلک بچه ی مردم! منتظر شد! و در کنارش اینکه چه قدر خوب است ادم به یک چیز اعتقاد داشته باشد. حرف یک نفر را بی چون و چرا بپذیرد. چه قدر خوب است ادم از دوستداشتن کسی دست به موبایلش نزند! حتی اگر تمام این مدت نگران باشد طفلک بچه مردم! منتظر شد!


نامه های سامان.

میدانی رفیق؟! 

عیب ندارد! عوضش خودم حسابی میدانمت! باشه! باشه! گریه میخواهی ؟! این کنج اتاق، این تو! اما حالا نه.

گوش میگیری جان دلم؟ خیلی وقت است برایت ننوشته ام. آه پسر! لوس بازی در نیار. بذار حرف بزنیم! 

میفهمم چه قدر سختت بود. میفهمم! اینکه پدر جدت در امد تا اندکی،فقط اندکی هم شده خود قبلیت بشوی را میفهمم. 

اینکه هر روزت داری زور میزنی بهتر باشی را میفهمم. بدبختانه یا خوشبختانه ! همه ات را میفهمم.

اینکه به سرت میزند از ۲۲فوریه یا علی بپرسی چه کرده اند که اقا طلبیده را میفهمم. اینکه هی فکر میکنی چه کرده ای که اقا نطلبیده را هم...

 توی عصر بدی پا به دنیا گذاشتی. توی عصر تناقض! تناقض محض! مدرنیته و سنتی و نمیدانم چی! 

شدی ماموت پشمالو،شدی دودو ! شدی همه ی حیوانات منقرض شده! 

هی تنها شدی،هی خوردی زمین هی پا شدی!

سر پیچ همه ی تصمیم گیری های بزرگ لنگیدی! مثل همه ی ادم ها که میلنگند! 

از ادمهای اطرافت هزارهزاربار بریدی. نفرت را خوب یاد گرفتی و همیشه خواستی قهرمان باشی. فقط قهرمان خودت! نه بیشتر! 

"احمقانه" خوبی کردی که تهش شد این:

انقدر بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم

من شیر پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم


همه ی این هارا میدانم! خستگی ها را هم. 

فقط نمیدانم چرا با خودت قهری؟ چرا حس میکنم از خدایت دور و دور تر میشوی؟

دوستدارم بگویم چرا فکر اینده ات نیستی؟ چرا تلاش نمیکنی ؟ چرا نمیجنبی؟ اما هیچکدام از اینها مهم تر از این نیست که با خودت قهری! 

از این سیر تکراری خودت خسته ای. از این حال خوب های گذرا از این دمغ بودن ها از این پژمردگی ها. میفهمم. ولی قهر راه حلش نیست. 

دوستدارم تمام اینه های شهر را گل بگیرم. دوستدارم بمیرم و چهره ی مات و حواس پرت و گود چشمانت جلوی چشم نباشد. 

تر و خشک کردنت یک تنه سخت است. اعتراف میکنم سخت است. 

کمکم کن. این بار خودت کمکم کن بلندت کنم. 

برای خاطر منی که همه ی راه و چاه مسیر را به خوردت دادم. یک بار تو کمکم کن! یک بار هم که شده من پسربچه و تو مرد میدان! 

یک بار هم که شده این من و توی مزخرف را تمام کن! 

هر کار میکنی بکن! هرررررر کار میکنی بکن 

فقط میخواهم به خودت برگردی. خودت باشی. نه این مغز اشفته ای که اصلا نمیدانم کجا سیر میکند. 

نه این که خسته شده باشم،نه این که بریده باشم ولی این بار تو زیر بغلم را بگیر. 

میخواهم تماشایی تر بایستیم. 


همه ات، سامان. 

نامه ای از طرف فرزندت به هنر پنجم جهان

تو بابای مقدس منی

ادم از پدر مقدسش فقط پدری کردن میخواد!

قداستت از اونجاس که تورو فقط واسه خودت میخوام

نمیخوام وسیله ی شهرت و ثروت و محبوبیت و قهرمانیم باشی

بابایی! فقط برام پدری کن

گوربابای همه چی...هیچی مهم تر از ارامشم باتو نیست

قهرمانی من وقتی تصویب شد که خواستم قهرمان خودم باشم و زیر پرچم پدرم

بابایی…تا اخر زندگیم بمون و انگیزه زندگی ساختن بده.پدری کن برام...

Designed By Erfan Powered by Bayan