آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

A letter to all of you!

چهار سال و نیم! 

چهار سال و نیمه بلاگرم! چهار سال و نیم یعنی بیشتر از دو برابر زمان سربازی! یه آدمایی، چهار سال و نیم پا به پام اومدن!

من با وبلاگ زندگی کردم، با وبلاگ بزرگ شدم، با وبلاگ اشک ریختمو خندیدم!

به قولی، ده سال بین بیست تا سی سالگی، با ده سال بین هفتاد تا هشتاد سالگی خیلی فرق داره! من تو دوره طفولیت وبلاگ رو شروع کردم و چهار سال و نیمی که وسط خردسالی و نوجوونی باشه با چهار سال و نیم جوونی و بزرگ سالی فرق داره!

دوستتون دارم بچه ها! مثل خانواده، مثل دوست، مثل همکار، مثل همکلاسی، مثل دوستای وبلاگی! هیچ توصیفی قشنگ تر از این نیست! مثل دوستای وبلاگی دوستتون دارم! زیاد،عمیق،خالص!


نامه های بی مخاطب [این قسمت:رضا]

وقتایی که رضا عکس پدرش رو میذاره رو پروفایلش دلم به درد میاد. امشب که کلی هوامو داشت دیگه بدتر. 

رضا! همیشه ی همیشه ی همیشه بهت افتخار کردم. جهان بابت حضور تو یکی هم که شده ارزش وجود داشتن داره. 

عظیم الشان ترین بلاگر زندگیم، روح پدرت و دل خودت شاد

ر مثل؟ رفاقتی!

میگم گور بابای همه و دوتا از عکسامونو میذارم پرو. 

دو تا عکسی که هیچم خوب و قشنگ نیستن ولی برام دنیایی از حس خوبن! 

مرسی رفیق! مرسی بهرام. بابت همه لحظه هایی که زدم بیرون و تو خیابون دنبالم دوییدی! 

بابت همه لحظایی که ساختیم و میسازیم. 


از جمله نامه های بی مخاطب ؛ برسد به دست عمو میم

لابد از وقتی چشم باز کردم کامی هم اطرافم بوده و حالا هم لابد چهل_چهل و پنج سالی سن دارد. 

راستش گاهی دلم برایش خیلی تنگ میشود. 

خب من که یادم نیست ولی ظاهرا کامی مدتی را تقریبا تمام وقت با ما زندگی کرده 

عوضش دو سال را خوب به خاطر دارم ده تا دوازده سالگی خیلی به ما سر میزد.هوایمان را داشت و دورهم خوش بودیم. اگر نگویم یکی از اعضای خانواده مان بود میگویم مهمان ثابت روزگارمان بود. خب کلی خاطره هست! 

مثلا اینکه بچه که بودم،با هم میرفتیم شمال. ماشینش مثل کلاه کاراگاه گجت بود!همه چیییز توی صندوق عقبش بود. 

مثلا اینکه یک بار از اصفهان دو تا اسب فلزی قلم زنی خریدم و یکیش را دادیم به او

مثلا اینکه یک بار پشت فرمان که بود سرم را میگذارم روی پایش و پایم را میگذارم روی پاهای فرهاد و دراز به دراز میخوابم[کوچولویی بودما ]

مثلا اینکه همیشه اسمم را با پسوند اقا/خانوم صدا میزد و تنها کسیست که از این کارش حس رسمی بودن دست نمیدهد (حالم بهم نمیخورد.) 

خب ما همیشه پز کامی مان را میدادیم! خیلی باکلاس بود! فرض کنید:

کامی یک مرد خوشبوی کچل است و همیشه کلی خوراکی خوشمزه برایم میخرد 

خیلی خوب ماشین بازی میکند و همیشه برنده است

 یک بار عاشق شده و بعدش هرگز زن نگرفته

 مهم تر از همه !همیشه برای معدل ۲۰ هایم جایزه میخرد 

اما بزرگ تر که شدم فهمیدم جز همه اینها ویژگی های دیگر هم دارد.

هر چه بزرگتر شدم چیزهای بیشتری فهمیدم که کاش نمیفهمیدم.که کاش ان دفعه که گفت "هر طرفی پول باشد من هم سر میخورم همون طرف" نمیشنیدم 

که خب کاش واقعا خیلی چیزها را نمیشنیدم...

با این حال ربطی ندارد. دلم برایش تنگ میشود حتی اگر خیلی خیلی خیلی هم ادم بدی باشد.

راست راستش را بگویم کامی! 

گاهی دلم خیلی برای همه مان میسوزد. برای بزرگ ترهایی که عرضه ندارند رابطه ها را حفظ کنند

برای ما کوچک تر ها که خوشی های دور هممان فدای قهرهای انهاست

برای تویی که لابد اسمم هم یادت رفته

و برای خودم که سالهاست نه دیدمت نه حتی صدایت را شنیده ام 

و نه هیچوقت گفته ام:مامان؟! عمو کامی اومده!


پ.ن:باشد که شما دعواها و قهرهای خانوادگی را تا ابدیت کش ندهید...



********* تمامی اسامی پست مستعار هستند. 

علیرضا که بود و چه کرد و چرا بایگانی شد؟ ۵نمره

خیلی وقت است میخواهم از علیرضا بنویسم.

نه ان علیرضاهایی که قبلا گفته ام،یک علیرضای دیگر.

علیرضا برعکس من بود. شر و شور و پر دردسر نبود. یک جور خاصی.

  ادمی که هر چه قدرهم اذیتش میکردم به هیچ جایش نبود. با پسرهای ناباب و بی ادب نمیگشت. سرش به کار خودش بود ولی با جمع هم میجوشید.

یه هوا تپل و قد بلند بود.با صورتی گرد و سفید.

اولین بار که رفته بودیم کتابخانه امام علی، نمیدانم من چه کتابی برداشته بودم اما همین که رسیده بودیم پایین پله ها، دلم را زده بود.

علیرضا هم یک کتاب قطور پانصد ششصد صفحه ای برداشته بود و صفحات زیادش دلش را زده بود. من که طبق معمول عاشق سنگ های بزرگ و کارهای نشدنی. با اقتدار کتابم را با او عوض کردم که : بعله! من خیلی هم اتفاقا ششصد صفحه را میخوانم!

بچه بودیم. دوروبر دوازده سال. اتفاقا خواندم. هری پاتر و حفره ی اسرار [اگر اسمش را اشتباه نگفته باشم]اولین کتاب هری پاتری که خواندم.

کلی هم تااااا ته داستانم (!!)را نقشه ریخته بودم و هر شب توی ذهنم داستان هری پاتر را ادامه میدادم. اخر نمیدانستم جی کی رولینگ نامرد تاتهش را تک خوری کرده و همه را نوشته!

بعد ها که نسی با قیافه ی اهکی زرنگی طور گفت حتی تا ازدواج و بچه دار شدن شخصیت ها هم نوشته شده

پوزه ی شریفم را مماس با خاک حس کردم.بگذریم علیرضا را میگفتم.

یادم است مثلا وقتی قهوه ای طور حالش را میگرفتم حتی جوابم را هم نمیداد حتی اخم هم نمیکرد اصلا هیییچ واکنشی نشان نمیداد.

مهربان بود. یک بار که کفش دوزک میگرفتم گفت صخره اینها روی دستت دستشویی میکنند. رنگ زردش هم سخت پاک میشود

من در پوزیشن "زکی!عاغا رو باش! من خودم اوستام" به کارم ادامه دادم. اتفاقا به رنگ زرد شاش کفشدوزک هم مزین شدم. و هنگینگ که چرا کفشدوزک های محله قبلیمان انقدر مودب بودند لابد ایزیلایف داشتند.

گفتم که علیرضا قد بلند و هیکلی بود. با انکه سن زیادی نداشتیم اما محرم ها یکی از ان پرچم گنده خفن ها را _که هفتصدتا مثل من هم نمیتوانستند بلند کنند_ میدادند دستش و اول دسته میرفت. بسی حسادت برانگیز بود.
پسر ساده و بی غل و غشی بود. بین ماهایی که هر کدام عرعروار پز داشته ها و نداشته هایمان را میدادیم_مثلا من هنوز دوستدارم بدانم ان ستون عظیم وسط خانه ی مرتضی اینها که دورش پیچک پیچیده بود چه شکلیست[لازم به ذکر است مرتضی اینها و امثالهم خرپول بودند و چندان بعید نیست]_ بین ماها علیرضا ادم دیگری بود. زرمفت نمیزد و به خاطر داشته هایش عرعر نمیکرد به خاطر نداشته هایش هم خودش را نمیباخت و از جمع جدا نمیکرد.
توی ارزوهایش میگفت که دوستدارد خانه شان زودتر ساخته شود .همین قدر ساده حرف دلش را میزد.
فکر میکنم گوشه کنار از سواد خانواده اش هم خیلی شنیده بودم.اما خودش هیچوقت چیزی نمیگفت.گفتم که برعکس ماها اهل عرعر و منم منم نبود.
از همان موقع نقاش بود! یکی از تابلوهای رنگ روغنش هم سردر کلاسمان بود.
منظره بود و خب بین خودمان باشد همیشه حسابی از دیدنش کیف میکردم. واقعا قشنگ بود خب.
ادمهای زیادی بین ادمهای ان سالها هستند که حتی اسمشان هم یادم نمی اید وبرعکس ادمهای زیادی که به سبب بدیهایمان خیلی خوب توی ذهنم ماندگارند.
علیرضا اما به عنوان یک گونه ی خاص بایگانی شده. 
یک گونه که اولین کتاب هری پاتر را دستم داد
اولین بار هشدار داد که مرتضی و احمد حسابی با خاک یکسانم کردند و کلکم را لو دادند
و اولین بار گفت که کفش دوزک ها میشاشند.
 اولین کسی که هر چه اذیتش میکردم عمیقا به هیچ جایش نبود… حالا سالها از ان روزها میگذرد. دروغ چرا! اینستاگرام را فضولی طور دنبالش گشتم تا ببینم این روزها چه کسی شده اما نبود.
خیلی دوستدارم سالها بعد اتفاقی علیرضا را ببینم و بگویم:اینکه چطوری؟کجایی؟چه کاره ای؟وبچه هایت چه میکنند را ولش کن!
اول بگوببینم؛علیرضا؟خوبیهات خوبند؟
{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan