آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

احساس دین،به روزهای زندان بودنش

احساس میکنم از نون شبم واجب تره 

اینکه زندگی نامه بهرام نورایی رو حفظ کنم


در این حد رد


نه نرو واسه رفتن زوده
اون کارات همه واسه قبلاً بوده
نه نگو بهم حرفم زوره
چمدونو جمع کن و برگرد خونه



در این حد رد دادم که دارم لیتو گوش میدم! 


توی چشمت چه قدر ادم ها داس ها را به باغ من زده اند سیب بکری برای خوردن نیست تا ته باغ را دهن زده اند

کتابلاگ بهانه ای شد که نزدیک صد صفحه از وبلاگم را ورق بزنم. 

کمی یادم امد که بوده ام. پست های زیادی برای برادرم نوشته بودم، برای بهرام هم، از روزهایی نوشته بودم که هر کدامشان با دیگری فرق داشت. ته پست هایم رنگ خدا داشت. رنگ اعتقاد.

از عشق هم زیاد نوشته بودم! از انتظار برای یک نفر که نمیدانستم کیست! از… بگذریم…

میشود اینطور به کاوه نگاه کرد که عشق را چشاندم! مرا فهماند وقتی عاشق(؟!)کسی شوم چه میشود! به خاطرش راه خانه را گم میکنم

به خاطرش پا روی همه چیز میگذارم 

از غصه اش اشک میریزم

هر صبح عکس چشم هایش را میبینم

با یادش لبخند میزنم

اهنگ های مشترکمان را گوش میدهم

گاهی وقت ها صداها را نمیشنوم یا دیوار رو به رویم را نمیبینم

دست از رویا بافی بر نمیدارم

موهایم را با عشقش میبافم 

و صدای خنده اش را روزی هزاربار گوش میدهم 


بعد درست در طلایی ترین شب! همه چیز تمام میشود.

دست هایم فلج میشود و توان تایپ کردن ندارم

بی صدا اشک میریزم

با زانو میافتم کف اتاق و زجه میزنم چرا من؟

یک هفته، سه وعده اشک میریزم

یک هفته تب و لرز دارم

یک هفته تقریبا غذا نمیخورم

بعد کم کم همه چیز تمام میشود. 


حالا یک نفر اینجا دراز کشیده، که منتظر هیچکس نیست و قلبش حالاحالاها برای هیچکس نخواهد تپید. حالا میداند وقتی که شیدا شود، وقتی که مجنون شود، دقیقا چطور میشود

خوشحال است. طعم دوستداشتن را چشید و حالا حتی از بوی ان هم اوقش میگیرد! شبیه حساسیت زن های باردار!

بعد فکر میکند دیگر هیچ وقت هیچ چیز شبیه قبل نمیشود!

و می_با_رد

اهنگ وقت رفتن یاس و امین

پرستش

روزهایی که داغان است،بیش از قبل بهرام و سورنا را 

میپرستد 

یک نسل مدیون صدایتان اسطوره ها


±شب تا ساعت یک با کاوه حرف میزنه،صبح راه میفته بره سفر! 


۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan