آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

بالاخره محبوبیت اجتماعی هم نیازه!

کاش بلد بودم محبوب باشم! 
کاش حتی از یک نفر انتظار داشتم بین تماشاچیا با چشمای قلبی نگاهم کنه! 
کاش اون بلیط نیم بها و هزاران بلیط بیست درصد تخفیفم رو دستم باد نمیکرد! 
نیست! انتظار هیچ حرکتی از جانب هیچکس نیست. 
چه خانواده، چه دوست، چه اشنا. 
میگن ادما وقتی پیر میشن تنها میشن، کنار گذاشته میشن!
نکنه پیر شدیم پسر؟ 

+ یه جوریم اندوه بزرگیه وقتی روی استیج باشی ولی بین یه سالن پر از تماشاچی،هیچکس به خاطر تو نیومده باشه

شمالی کیجا

به خودم می ایم و میبینم روسری مشکی ام را بالای سرم شمالی گره زده ام و خیس عرق مشغول کارم. قدم از عمه ها و پریسا و مرجان بلندتر شده! هی میگویند ماشالله! یک پارچه خانم شده ای! 

یا میبینم شالم را شمالی بسته ام، کاسه ی بزرگی گرفته ام دستم و دارم میروم لب حوض بشورمش! 

یاد دوران بچگی ام میفتم. که ادم ها را خیلی ادم بزرگ میدیدم!  دخترهایی که روسری شان را شمالی میبندند و لب حوض ظرف میشورند را چه قدر ادم بزرگ تر میدیدم!

به خودم که می ایم میبینم قدم از پرچین خیلی بلند تر شده! از پرچینی که روزی دستم به لبه اش نمیرسید. خم میشوم و چانه ام را میگذارم روی دیوار سرد! به خروسی که توی حیاط عمه است زل میزنم. خروس هم به من. درخت گوجه سبز عمه بی حال به نظر میرسد. به خاک خیره میشوم. باز غصه میخورم که چرا بزرگ شدم؟ که چرا بچه ها بزرگ میشوند و بزرگ ترها پیر و…

گاهی دلم میخواهد یک نسخه از بچگی هایم کنارم بود. که از نرده ها بالا میرفت،که دستش به شیر اب نمیرسید،که یک لوس ننر بود که حتما باید باباجانش موهایش را گوجه ای میبست! فقط باباجانش!فقط گوجه ای! 

کاشکی یک نسخه از بچگی هایم کنارم بود و به من زل میزند! به من که روسری ام را شمالی گره زده ام و دارم لب حوض ظرف میشورم…



±بعضی چیزهارا فقط در این مراسم ها میفهمی. وقتی ادم ها را عمیق میشوی. مثلا من تازه فهمیدم که چشم های شوهر عمه الف چه قدر ابی است. ابی اسمانی! 

تازه فهمیدم که زن عمو چه قدر لاغر است

یا عمو وقتی سردردمیگیرد حالت چشم هایش هم تغییر میکند

تازه میبینم که محسن روی دست چپش جای بخیه دارد 

و...


±± عمه ف کوچکترین عمه ی من است. خیلی دوستش دارم. بخشی از کودکی ام با او و فقط با او گذشته. خیلی سال بود ندیده بودمش. 

حالا فرض کنید وقتی به پسر سه ساله اش میگویم "قربون چشات بشم من "

بعد سرش را کج میکند و میخندد چه ذوقی میکنم!

مهدی! مهدی کوچولوی سه ساله شیرین ترین عسل!

مرگ از پرچین مزرعه سرک میکشد

هی گفتن زود حاضر شید 

لباسای مشکی بذارین 

هی اینارو گفتن ولی نگفتن چه خبره

اخرای جاده بودیم. کل مسیر به حدس و گمان اینکه چه اتفاقی افتاده گذشت. نسی بغض کرده بود. فرهاد داشت میگفت یه وقتایی مصلحت خدا به چیزیه که ما دوست نداریم. 

کلافه گفتم خب یکی بگه چه خبره؟ بابا اینجوری خیلی بدتره!

فرهاد اب پاکی رو ریخت رو دستم.  بعد اضافه کرد:حالا خوب شد ساجده خانم؟ 

دیگه نتونستم حرف بزنم. سرمو تکیه دادم به شیشه. دست خودمو گرفته بودم و فشار میدادم.

کم کم دستم از فشار بی حس شد. دندون هام هم. صورتم خیس بود.

قلبم درد گرفت. سامان میگفت نفس بکش صخی نفس! 

بطری اب رو برداشت و فرو کرد تو دهنم. 

از پمپ بنزین تا دم در خونه اشکام بند اومد. با دهن باز به یه جا زل زده بودم و فقط برا اینکه مطمعن شم تو همین وضع سکته نزدم و خشک نشدم یه لحظه سرمو تکون دادم. تکون خورد! لعنت به این پوست کلفت!

شال ابی سرم بود. من فکر میکردم بابا بزرگ هنوز باشه! فکر میکردم میتونم دستاشو ببوسم! فقط فکر میکردم اوضاعش خیلی نگران کننده شده. رسیدیم.

به علی اقا سلام کردم و دوباره اشک شروع شد. 

هیوا بغلم کرد گفت گریه نکن صخی 

نمیشد که! نمیشد! اشکام قیافه همه رو پکر تر کرد. حتی حوصله سلام کردن به محسن رو نداشتم.

رفتیم تو. با سه چهارنفر اول که روبوسی کردم نتونستم حرف بزنم.

یه گوشه نشسته بودم بی صدا گریه میکردم. کفن و پنبه و غیره و ذالک رو اوردن باز کردن که کم و کسر نباشه. 

نتونستم بشینم. اومدم تو حیاط. به فرهاد گفتم نمیریم؟ رفتم پشتش قایم شدم. دستمو گذاشتم رو شونه اش و زار زدم. صدام بالا گرفت که رفتم سمت کوچه. فرهاد در ماشینو باز کرد. گفت بشین گریه کن…

اروم که شدم دوباره برگشتیم. سکوت لعنتی خونه رو برداشته بود. هیچکس هیچی نمیگفت. اشکام بی صدا میرفتن… خاطره ها رو میدیدم. بابابزرگ رو میدیم که برام انجیر پوست میکنه. که منو میبره تو باغ از اون درخت انجیر خفنه برام میچینه. که بهم خرده نون میده تا برای مرغا بریزم و ذوق کنم. بابا بزرگ رو میدیدم که پا به پای اشکای خانواده ما اشک ریخت. که همین سه ماه پیش با پای خودش اومد خونه مون! که همیشه میگفت بشین بغل بخاری سرما نخوری. که وقتی از حیاط پسر عمه ام میوه کش میرفتیم دعوامون میکرد.

بابا بزرگ رو میدیم که بغل بخاری نشسته و برام پرتقال پوست میگیره، از اون پرتقال تو سرخ شیرینا.

بابابزرگ رو میدیم و حرف از خاکسپاری و ختم و زمان ها بود...

مالید:|

و فقط چون دلش نمی اید پدرش را از خواب بیدار کند 

تمام برنامه عشق و حال لب ساحلش به فنا میرود

حتی سالها بعد در تاریخ هم نمینویسند "وی دختری مهربان بود"

موی کوتاه

فرهاد عزیزم

وقتی میگویم:بابا یکم منو نگاه کن!

بعد موهایم را توی ایینه مرتب میکنم و به لوس ترین حالت ممکن جلویت میچرخم 

لطفا بعد از مدتی بی تفاوت نگاه کردن نگو "بهت نمیاد

صورتت یه جوری شده"

شما مرد ها… لعنت به شما مردها


*بله!نگارنده موهایش را با بغض کوتاه کرد . خیلی کوتاه کرد. 

و از صبح تا حالا دست هایش میلرزد 

Designed By Erfan Powered by Bayan