آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

فدای سر حضرت پاییز

هنوز مرددم که برای خرید لوازم التحریر برم شهرکتاب یا اونجا  که نیلوفر ادرس داده. تندتند لیست مینویسم :خودکار، دوتا سررسید،دفترچه لغت۱ ،نت پد

غصه میخورم که باید از جلوی پسر کاکتوس فروش رد بشم. لعنتی همه عزت و شرف کاکتوس رو به سخره کشید!

بیرون هوا سرده. بوی بارون میاد. لباسم مناسب نیس

یخ میکنم و فین فینم راه میفته! نمیتونم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم. مغازه دارا از نصب بخاری حرف میزنن.قدم زدن دختر پسرا تازه مفهوم درستشو پیدا کرده

 قربون قدمتون حضرت پاییز! خووووش اومدین! سرما هم خوردیم که خوردیم! فدا یه تار موی شما! 

به دماغم که احتمالا از سرما سرخ شده میخندم!

خریدا خیلی مختصر تموم میشه. 

به سامان میگم زمان داریم بریم یه گشتی لای کتابا بزنیم؟

میگه تو به زمان چیکار داری بچه؟! برو پی عشق وحالت!

بین قفسه ها میچرخم و اسمای اشنا میبینم. چه قدر با نشر ماهی حال میکنم^^ همه کتاباش کوچولو و نارنجیه^^

یه جوری به کتابا نگاه میکردم که ینی سلااااام! خیلی خوشحالم میبینمت جناب قلعه ی حیوانات! بعضیارم میگرفتم دستم و چاق سلامتی مون ادامه دار تر میشد.

یاد یکی از بچا میفتم که میگفت اگر کتاب نمیخرید لااقل بینشون قدم بزنید،ورقشون بزنید و بو کنید! 

عاغا ماعم هی کتاب بو کردیم

یهو دیدم خاک عالم یکیشون رژ لبی شد!!!! در نهایت با تردید بسیار کتابو گذاشتم سرجاش! راستش روم نشد برم به فروشنده ها بگم کتاتبتون رو رژ لبی کردم! حالا باید چیکار کنم؟ 

نکنید عاغا! کتاب بو نکنید! چه کاریه اصن

الان عذاب وجدان دارم ولی خب کاریشم نمیشه کرد! شاید ماه بعد رفتیم و اون کتاب رژ لبی رو پیدا کردیم ،خودمون خریدیمش! 

یه رمان دیدم به اسم بالرین ها، با ذوق بازش کردم ولی اسمش بال زن ها بود! مغزفانتزی دوستان مغز فانتزی:-D

کتاب سومویی که نمیتوانست گنده شود رو هفته بعد میارن و کتاب درخت به پاییز نشسته رو هم نداشتن. 

یه مجموعه داستان کوتاه میخرم و میام بیرون! چه قدر حالم خوبه! پاییز،بارون،کتاب! 


مغز فانتزی(۲)

در امتداد شماره دو این پست

تابلوی "قنادی رز" رو ،قناری زرد خوندم



بی ربط نوشت: جاده! شبای جاده! همیشه ی همیشه حالمو خوب کرده. 

رنگی رنگی

۱:خواستم ذوق گلدونای رنگی رنگیم رو بکنم

یه پست نوشتم و بعد پشیمون شدم:-D  نه اینجوری فایده نداره:-D بذار کاملش کنیم عکسشونو میذاریم. قشنگ خفففففن:-D

فعلا عجیب اسرار امیز شدن. 

چند تا اسم نوشته بودم بدون اینکه بدونم چندتا کاکتوس قراره به دستم برسه و توجه کنم چندتا اسم یادداشت کردم

دقیقا هشت تان! هم کاکتوس ها و هم اسم ها! 

داشتم به بچه ها میگفتم گلدون گلبهی میخوام

و امروز یه گلدون گلبهی جلوی پام سبز شد!!!

همینا خودشون حس خوب میدن! این یهویی جور شدنا:) 

گوربابای زندگی بی در و پیکرمون:)


۲:فکر میکنم چرا جدیدا هر چی به پیرزن_پیرمردها میگم کمک نمیخواین همه شون میگن نه:( لبامو کج میکنم یه طرف. 

همزمان شونه مو میکشم عقب تا اون اقاهه که یه کارتون دستشه ، جلوتر از من به پله برقی برسه. حس میکنم کارتونش سنگینه

بعد فکر میکنم کاش توش جوجه رنگی باشه^^ نارنجی و ابی و سبز و زرد! مثلا ببره برای دخترش^_____^

سامان میگه اخه چرا انقدر مغزت فانتزیه صخی؟ 

میخندم

یاد اون دفعه میافتم که سیگار تو دهن راننده تاکسی بود و من از دور فکر کردم اب نبات چوبیه!

بعد یه لحظه همه ی راننده های سیگاری رو با اب نبات چوبی هایی که تا ته تو دهنشون فرو شده تصور کردم و لذت بردم! 

زرد! نارنجی! قرمز! صورتی! 



Designed By Erfan Powered by Bayan