آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

خلاصه که اینطوریا

تو روابطم با آدما

خیلی صبورتر از اینم که برم 

و خیلی عاقل تر از اینکه برگردم. 

خاله بازی نمیکنیم که مشتی:) 



پ.ن:سامان از اونور میگه : ادا شاخارو در میاری؟

وی اخیرا اصلا اعصاب ندارد. 

سر و کله ها با سامان

+چته؟

_هوم

+هومه مرگ! میگم چته؟

_من بازندم

+همین؟

_نه

+میخوای چیکار کنی؟

_نمیدونم

+میدونی! 

_اره ولی نمیتونم

+همین؟

_اره

+خب. هر جور دوستداری. 

_نارفیق

+من یا تو؟

_ چه فرقی داره؟ همه مون اصن!

د بجنب!

_سامان؟

_هوم!

_یه جای کار میلنگه

_قبلا در مورد همه چی حرف زدیم. 

_همین؟

_چیکارت کنم خب؟ 

_از من میپرسی؟ اسم تو سامانه!

_من تا اطلاع ثانوی هیچ ایده ای ندارم. یاد بگیر روم حساب کنی 

برا حرفام ارزش قاعل باشی 

اونوقت بیا ببینیم کجای کار میلنگه

_ یعنی چی!

_یعنی داری زیادی نازپرورده میشی. 

از نامه های رسیده

چته لعنتی؟ ببین! من نمیدونم بعد از اینکه بردمت تو خیابونا تاب خوردی 

تو الاچیقا نشستی

به فواره ها زل زدی

بعد از اینکه گفتم بریم کافه؟ و گفتی نه 

بعد از اینکه کلی بین کتابا چرخ زدی،بوشون کردی و لذت بردی

بعد از اینکه نشستی با دوستات گپ زدی و خاطره بازی کردی 

بعد از اینکه کلی برات توضیح دادم چه قدر دوستت دارم و چه قدر بهت امیدوارم

من دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم تا حالت خوب باشه

تا تهش با یه بغض خفه کننده درازنکشی رو تخت و زل نزنی به ناکجا! 

بگو چیکار کنم؟ 

سامانی

۱:

_سیگار داری سامانی؟ 

_لالایی دارم

_سیگار داری؟ 

_سیگار داری؟

_ عزیزم دست من هنوز سنگینه! چک میخوای؟

_ بت میگم سیگار داری سامان؟


۲:

میگه : چیکار میکنی صخی؟ لعنتی تو به من قول دادی!

میگم خوابم نمیبره! تا الان بی خوابی زده به سرت؟ دارم ذره ذره له میشم سامان 


پ.ن:بعد فردا که از خواب بیدار شدیم سامان میگه دیدی نمردیم رفیق؟ 

شب های هجر که هووووچ! ما شب های فاک رو هم میگذرونیم و زنده ایم! 

نبود سامانی! به خودت قسم مارا به سخت جانی خویش این گمان نبود


پ.ن۲:کاش یا ورزش نمیکردیم 

یا هوس سیگار! 

تناقضش جر دهنده اس! 

دنیا رو از قاب مربعی عینکش میبینه

شنبه بود، قرار بود اخرین جلسه ی کلاس هیپ هاپ در طی دو سال اینده باشه. از کلنجار با فرهاد و ترافیک و مدرسه و غیره و ذالک خسته بودم. 
جلوی آینه،بی رمق حرکت میزدم. وقتی "ف" پیشنهاد داد برای اجرا تست بدم یه ادم دیگه رو تو اینه دیدم! یکی که چشماش برق میزد با هیجان و انرژی میرقصید! یکی که تو چشماش میشد مفهوم خواستن رو دید! 
خوشحال بودم! اووووو،وح! کلی!
خیلی وقت بود خودمو با این حجم از انرژی ندیده بودم! عالی میرقصیدم! با همه وجود! 
بعدن ترا، به سامان گفتم انگیزه پسر انگیزه! انگیزه با علاقه فرق داره! 
اینکه تو چیزی رو دوست داشته باشی نهایتا تا یه جایی میکشونتت! از اونجا به بعد انگیزه میخوای! اعتماد به نفس و ارامش میخوای! 
تو میگی خودتو ثابت کن ولی باید چیزی باشه که دوسش داشته باشی و انگیزه ای که خودتو ثابت کنی! 
اینجاس که ما لنگ میزنیم سامان! انگیزه و امید چیزیه که تو ما مرده!
یه "که چی بشه" ی خاصی تو ناخوداگاهمون مونده! 
منو نگا ؟ میگم که چی بشه؟ پنج سال عین تراکتور تلاش کنم، که اخرش این زندگی کوفتی رو تموم کنم پاشم برم اونور اب از نو زندگی بسازم؟ 
همین قدر پوچ؟ ینی من فقط تلاش کنم برای تموم کردن این وضع؟ برای خلاصی؟ 
قربون قدت حاجی! خلاصی و تموم شدن که با ۱۰_۱۵ گرم قرص برنج هم به دست میاد! اونم خلاصی داعمی تازه! 
نچ سامان جان! نچ! 
بشین برا من انگیزه بساز! یه چیزی که تکونم بده!

عینک مربعیش رو جا به جا میکنه و میگه: حاجی جون؟ مشتی؟ میدونی گیر کجاس؟ شما دیر اومدی میخوای زودبری! انگیزه ی گنده میخوای که زودی هم بهش برسی! 
عجولی صخی! تن به زحمت دراز مدت نمیدی! 
گیر کار اینجاس بچه جون! 
{ جنگجوی من!
قوی باش
Designed By Erfan Powered by Bayan