آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

الا ای افتاب خفته در خاک

سرم درد میکند و واقعا از ناله نوشتن در اینجا خسته ام

دلم چای لیمو میخواهد کنار اتش

آتشش توی جنگل های شمال نباشدها! 

اصلا از ازل منطق بر این بود ما به جایی دل ببندیم و دل زده شویم! گور پدر شمال و جنگل هایش و ما که دل زده از دنیاییم. 

از خیابان صدای دعوا می اید. ضربان قلبم بالا میرود و خوابم نمیبرد

هان! راستی از ناله نوشتن خسته بودم!

چمیدانم خب! چه میشود کرد!؟ چه بگویم؟ هیهات از این روزگار بی حاصل! 

سرم درد میکند

توی مغزم هنوز دنبال ساده ترین راه مردنم. سرم درد میکند. 

ما بگا رفتگان

جلوم یه صفحه فلزی زنگ زده اس

یه نفر از پشت محکم موهامو گرفته تو مشتش و

سرم رو با همه قوا میکوبونه تو اون صفحه لعنتی

صدای گرومب گرومب پیشونیم سقف اسمون رو جر میده

از اون بالا باز بلا، باز بلا، باااااااز بلا اوار میشه رو سرم

یکی سرم رو میکونه به صفحه

حس کوفتگی از وسط پیشونی تا مهره های گردنم سر میخوره. 


هوم! خوابمان نمیبرد رویا مرور میکنیم

اتفاق تازه لطفا

اتفاق تازه لطفا

اتفاق تازه لطفا!


+ من قراره زندگیمو تقسیم کنم. هر قسمتیش یه کاری کنم. 

یه جاییش تا حد مرگ درس بخونم

یه جاییش تا حد اول شدن تو جهان برقصم

یه جاهاییش برم تو یه کلبه جنگلی 

یه روسری صورتی طرح سنتی منگوله دار رو شمالی سر کنم

و از صبح تا شب فرش ببافم ، سفالگری کنم،ساز بزنم، طرح بزنم، رنگ کنم!

پیر که شدم قراره بشینم رو صندلی چوبی کنار شومینه، کتاب بنویسم! 

و یه جاییش هم، قطعا یه کوله گرد دیوانه میشم 

سفر! سفر! سفرهای دوستداشتنی! 

سفر تازه لطفا! 

فکر کردن به روزای زندگیم

۱: عصری چرتم برده بود که کسی زنگ در را زد. 

نا نداشتم بلند شوم. دیشب بد خوابیده بودم. پریود گاهی برایم بدخوابی می اورد. جنازه وار بالشم را بغل کرده بودم و تکان نمیخوردم

بعد صدای کلید امد. از صدای نفس ها میشد فهمید فرهاد است. از صدای شاتاراق شاتاراق کیسه ها هم میشد فهمید خرواری خرید را در دست دارد. 

بعد صدای در اتاق امد

شاتاراق شاتاراق کیسه ای در کنج اتاق اخرین چیزی بود که شنیدم

بیدار که شدم برس نارنجی را از قفسه برداشتم 

برس را زیر چانه ام حاعل کردم و از پشت پرده ی نارنجی خیابان را دید زدم. 

جلوی آینه موهای همیشه حالت دارم را مرتب کردم. نرمی شان را دوستدارم. 

لیوان بزرگی شیر ریختم و از کیسه ی کنج اتاق شیرین عسل برداشتم. فرهاد[قلب]

کسی خانه نبود. 


۲:دارم سعی میکنم دست از سر خودم بردارم. نت های ترسناک، بدو بدو طور و هول کننده را جمع کرده ام

جایشان گوشه کنار اتاق نوشته ام :

رهرو ان است که اهسته و پیوسته رود 

زنجیر فلزی قدیمی ام _ اعتماد به نفس میدهد _ دور مچ یا گردنم پیچیده. 


۳:همه چیز برای یک هفته متوقف میشود. سفر را دوستدارم. 

من از انهایی ام که درست تا لحظه ی قبل از حرکت دارند نق میزنند! همیشه هم مانعی،کاری،حوصله ی نداشته ای برای کنسل کردن برنامه ها دارند! 

ولی وقتی راهی شدند کمال لذت، کمال لذت،کمال لذت! 

سفر را دوستدارم 

یک توقف کلی برای روزمرگی و وقتی ازاد برای فکر کردن! 

گمانم اولین بار باشد که برای امام رضا و حرمش انقدر بی تابم. دلم … دلم… 

چه قدر گریه ی نکرده برای گنبد طلایش دارم…


پ.ن:شما نمیدانید الان هم میشود برای کبوترهای حرم دانه ریخت؟ زمستان و این حرف ها! 


۴:چه قدر مغزم پر از رویاست! پر!پررررر! 

سامان! خدا! فرشته ها! کاعنات! خلاصه همه خوبا:-D ! هل بدید مرا! 

+سامان[قلب] عمیق ترین اعتقاد همیشگی ام. 


۵:چه قدر دوسدارم وقتی برمیگردم همه چیز بهتر شده باشد! کاکتوس ها کلی بزرگ شده باشند

ذهنم خالی باشد

و همه چیز طبق برنامه انجام شود 

من چه قدر از شکست میترسم! خیلی! 


۶:جای کاکتوس ها روی میز اصلا خوب نیست!

هر بار دستم میخورد و میشکنند و حالم از همه چیز بهم میخورد

چند شب پیش دستم به بطری شیشه ای اب خورد 

بطری روی گلدان کوچک ساکولنتم افتاد 

تکه تکه شدن دانه دانه برگ هایش را به چشم دیدم

برگ هایی که برای جوانه زدن و قد کشیدنشان قد خر ذوق کرده بودم!

خدا کند تا عید قفسه شان حاضر شود و از روی میز بروند!


۷:عید! باهار! [نفس عمیق] 

کاکایی ها میرن[غم عالم] و پامچال های وحشی تن جنگل رو مست میکنن! بیا به چیزای خوبش فکر کنیم رفیق

به سبزه عید تو اون ظرف سفالیه

به بنفشه 

بنفشه 

بنفشه 

بنفشه منو دیوانه میکنه! سالام باهار! لطفا به عمو نوروز بگو امید بیاره 

بگو صخی بازم بنفشه میکاره و گل یاس هارو با امید میذاره لای موهاش

به عمو نوروز بگو که ما هنوزم امید داریم! بگو که کرگدن ها و صخره ها هرگز ناامید نمیمونن! 


یه روز یاد میگیریم در ریم از این بعد از ظهرای غمگین

اینجا را چجور باید نمرد؟

این مسیر از هر طرف گل و بلبل را چجور باید پیمود؟

میخواهم بروم 

میخواهم خودم را نجات دهم 

 دوباره چیزی دور پایم زنجیر میشود

هر بار محکم تر زمین میخورم

هر بار با صورت تر! 

یا سامان! خودت ظهور کن! 

روزهای خارج از روزمرگی

صبح تا ساعت یازده و نیم دوازده داشتم برای قفسه کاکتوس ها طرح میزدم

اخراش دیگه قشنگ مغزم دود کرده بود. از اتاق میرفتم بیرون و هی تو خونه راه میرفتم! 

یادم باشه طرح نهایی رو به فرهاد نشون بدم ببینم نظرش چیه. 

فیلم دیدم. فیلم خوبی نبود و نصفه حذفش کردم. 

ناهار. 

تلاش برای درس خواندن= درجا زدن رو دو صفحه اول کتاب ریاضی

مدرسه هارو تعطیل کردن

یک ساعت رقص و پایکوبی و ورزش ! چه قدر دیوونه بازیای تنها تنها! 

عاااغا! اننننننننقدر خل بازی در اوردم و رقصیدم که قشنگ لش افتادم کف اتاق:-D 

+وقتی رو سرت ایستادی و کل جوارح بدنت برعکس شده 

خیلی وحشتناکه یهو با تمام وجود نیازمند دشووری شی:| اسهال بود لعنتی:| با موج بدی حمله کرد:| 

بله عرض میکردم!

بعد از سور و سات فراوان و انواع رقص ها 

تخمه را به اتاق اورده، برق را خاموش کرده و فیلم دیدیم! 

و فییییییلم دیدیم! و صخی فیییلم دید:-D 

تبارک الله احسن الخالقین اقا:-D 

اره دیگه! به خودم که اومدم ساعت خوابمون داشت میگذشت و تلی از پوست تخمه بغل دستمون بود...

شب به خیر .

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
{ جنگجوی من!
قوی باش
Designed By Erfan Powered by Bayan