آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

تا دم مرگ خطرناک ترین حال جهان/ باعث رخوت و دلبستگی و خنده ی ماست

یادم می رود که پتو، دامن پف پفی و چین چینی بلدی نیست! همانطور که خانم ها دامن چین چینی و پف پفی شان را توی مشت میگیرند، پتو را بلند میکنم و پای چپ را میگذارم روی پای راست!

 چند داستان از حامد حبیبی میخوانم و بعد از توده ی کتاب کنار دستم، یک کتاب دیگر بر میدارم.

به نور لم داده روی تخت و لاک صورتی لم داده روی انگشت ها نگاه میکنم. انگشت ها ، از افتاب ذوقشان گرفته. 

گاهی بلند میشوم و بخشی از کتاب را توی نت های زرد مینویسم و می اندازم توی قلک. 

Faint Spirit اثر Peter gundry با تمام قدرت پخش میشود. 

از پنجره ی باز، صدای تردد ماشین ها می اید. 

یادم نیست اخرین باری که کاکتوس ها را اب دادم کی بود. راستش خیلی هم برایم مهم نیست

خداراشکر مریض شدیم و کمی در رخوت رخت خواب لوله! یک روز بدو بدو نداریم! لش میکنیم زیر پتو و به نوری که به انگشت شست پای راستمان میتابد زل میزنیم! شبیه گربه ای که در افتاب لم داده و ارام خر خر میکند

فدای سر حضرت پاییز

هنوز مرددم که برای خرید لوازم التحریر برم شهرکتاب یا اونجا  که نیلوفر ادرس داده. تندتند لیست مینویسم :خودکار، دوتا سررسید،دفترچه لغت۱ ،نت پد

غصه میخورم که باید از جلوی پسر کاکتوس فروش رد بشم. لعنتی همه عزت و شرف کاکتوس رو به سخره کشید!

بیرون هوا سرده. بوی بارون میاد. لباسم مناسب نیس

یخ میکنم و فین فینم راه میفته! نمیتونم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم. مغازه دارا از نصب بخاری حرف میزنن.قدم زدن دختر پسرا تازه مفهوم درستشو پیدا کرده

 قربون قدمتون حضرت پاییز! خووووش اومدین! سرما هم خوردیم که خوردیم! فدا یه تار موی شما! 

به دماغم که احتمالا از سرما سرخ شده میخندم!

خریدا خیلی مختصر تموم میشه. 

به سامان میگم زمان داریم بریم یه گشتی لای کتابا بزنیم؟

میگه تو به زمان چیکار داری بچه؟! برو پی عشق وحالت!

بین قفسه ها میچرخم و اسمای اشنا میبینم. چه قدر با نشر ماهی حال میکنم^^ همه کتاباش کوچولو و نارنجیه^^

یه جوری به کتابا نگاه میکردم که ینی سلااااام! خیلی خوشحالم میبینمت جناب قلعه ی حیوانات! بعضیارم میگرفتم دستم و چاق سلامتی مون ادامه دار تر میشد.

یاد یکی از بچا میفتم که میگفت اگر کتاب نمیخرید لااقل بینشون قدم بزنید،ورقشون بزنید و بو کنید! 

عاغا ماعم هی کتاب بو کردیم

یهو دیدم خاک عالم یکیشون رژ لبی شد!!!! در نهایت با تردید بسیار کتابو گذاشتم سرجاش! راستش روم نشد برم به فروشنده ها بگم کتاتبتون رو رژ لبی کردم! حالا باید چیکار کنم؟ 

نکنید عاغا! کتاب بو نکنید! چه کاریه اصن

الان عذاب وجدان دارم ولی خب کاریشم نمیشه کرد! شاید ماه بعد رفتیم و اون کتاب رژ لبی رو پیدا کردیم ،خودمون خریدیمش! 

یه رمان دیدم به اسم بالرین ها، با ذوق بازش کردم ولی اسمش بال زن ها بود! مغزفانتزی دوستان مغز فانتزی:-D

کتاب سومویی که نمیتوانست گنده شود رو هفته بعد میارن و کتاب درخت به پاییز نشسته رو هم نداشتن. 

یه مجموعه داستان کوتاه میخرم و میام بیرون! چه قدر حالم خوبه! پاییز،بارون،کتاب! 


دستام سپر سرم شده بود اما

چهار ساعت پذیرایی میکردم. در واقع خیلی دست تنها بودیم. من و دو تا از دختر عمه ها در مقابل یه مسجد ادم که هر لحظه پر و خالی میشد 

ناهار با مجمه(سینی)سنگین شمالی! کمر درد پا درد و خستگی. هوای شرجی و گرما 

صدای گریه ی عمه ها

بعد از همه اینا و تموم شدن مراسم سوم و هفتم، راهی کوه و مزار پدربزرگ شدیم. 

بعضی وقتا از اینکه مثل یه مادر همش باید مراقب دختر لوسم باشم خسته میشم. تو مسجد باید تیشرت زیر مانتو رو در بیارم

بالای کوه با کاپشن میلرزم 

میرم کنار ابشار اب بخورم و مانتوم خیس میشه 

مجددا مجبورم مانتو رو در بیاریم و زیرش تیشرت بپوشم

هوا سرده و من نباید سرما بخورم

کفشام خیس شدن و....

این حجم از خود مراقبتی و بی دقتی مسخره اس

جاده محشره! زرد و نارنجی و قرمز! قررررمز! تمام راه تا امام زاده ای که بابابزرگ وصیت کرده بود دفنش کنیم مه الوده! اسمون از مه سفیده و جنگل دو طرف دلبری میکنه. بهشته قشنگیه 

لباس ها تند تند خیس عرق میشن. شلوار ها پر از گل. و من هی به خودم میگم کی بهت گفته همیشه سبک سفر کنی؟! د اخه کره شتر! تی شرت نداری تنت کنی!

تلفن ها و تسلیت ها و مزاحم تلفنی که نمیدونم این وسط دردش چیه:|

بالای کوه که بودیم میلرزیدم و گریه میکردم. هی با خودم فکر میکردم فرهاد چرا بغلم نمیکنه؟!

چند ساعت بعد که به سامان گفتم "دوستداشتم فرهاد بغلم کنه" گفت خب میرفتی بغلش! ادما علم غیب ندارن که نیازهای تورو بفهمن! 

برگشتنی نرفتیم خونه ی بابابزرگ. اومدیم خونه. کاپشنم رو در اوردم و دوباره لرزیدم! 

سامان میگه صخی چرا همچینی؟ تو کوه میلرزی! تو دشت میلرزی! تو خونه میلرزی! 

زمستون سردته،تابستون سردته،پاییز سردته! 

بهش میگم یخ زدم سامان! دوش اب گرم رو باز میکنه…



+بی ربط نوشت: اهنگ هر چی ام بشه از وانتوز رو بشنوید. حتی به منی که این رل نیستم هم حس خوبی میده.وای به حال شما که عاشقید و یار دارین و نگم براتون؛) :)))

رنگی رنگی

۱:خواستم ذوق گلدونای رنگی رنگیم رو بکنم

یه پست نوشتم و بعد پشیمون شدم:-D  نه اینجوری فایده نداره:-D بذار کاملش کنیم عکسشونو میذاریم. قشنگ خفففففن:-D

فعلا عجیب اسرار امیز شدن. 

چند تا اسم نوشته بودم بدون اینکه بدونم چندتا کاکتوس قراره به دستم برسه و توجه کنم چندتا اسم یادداشت کردم

دقیقا هشت تان! هم کاکتوس ها و هم اسم ها! 

داشتم به بچه ها میگفتم گلدون گلبهی میخوام

و امروز یه گلدون گلبهی جلوی پام سبز شد!!!

همینا خودشون حس خوب میدن! این یهویی جور شدنا:) 

گوربابای زندگی بی در و پیکرمون:)


۲:فکر میکنم چرا جدیدا هر چی به پیرزن_پیرمردها میگم کمک نمیخواین همه شون میگن نه:( لبامو کج میکنم یه طرف. 

همزمان شونه مو میکشم عقب تا اون اقاهه که یه کارتون دستشه ، جلوتر از من به پله برقی برسه. حس میکنم کارتونش سنگینه

بعد فکر میکنم کاش توش جوجه رنگی باشه^^ نارنجی و ابی و سبز و زرد! مثلا ببره برای دخترش^_____^

سامان میگه اخه چرا انقدر مغزت فانتزیه صخی؟ 

میخندم

یاد اون دفعه میافتم که سیگار تو دهن راننده تاکسی بود و من از دور فکر کردم اب نبات چوبیه!

بعد یه لحظه همه ی راننده های سیگاری رو با اب نبات چوبی هایی که تا ته تو دهنشون فرو شده تصور کردم و لذت بردم! 

زرد! نارنجی! قرمز! صورتی! 



و مثل نقاشی به من حس ماورایی بده

درست چهل و هفت دقیقه زود رسیدم باشگاه
دفعه اخری که با مترو اومدم درست بیست و اندی دقیقه دیر رسیدم!تو کوچه هایی که یک ساله برای کلاس رفتن ازشون رد میشم گم شده بودم! 
امروز تو پس کوچه های محله ای که یک سال زندگی کردم، هم گم شدم!
چند هفته پیش چهارتا متروی اشتباهی سوار شدم و ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه!
دفترچه فیروزه ایم دو هفته اس گم شده و من بدون اون دفترچه نمیتونم درست ورزش کنم
کارت کلاس زبانم گم شده و من شماره زبان اموزیم رو بلد نیستم! نمیدونم چجوری باید ثبت نام کنم
میدونم دوتا تلفن مهم دارم اما یادم نمیاد به کجا! 
دستبد ساده ام گم شده
فرهاد شماله. ماشین رو نبرده. دو ساعت تمام در مورد پارکینگ و ماشین و نسی که با ماشین رفته بود فلان جا حرف میزنیم! 
بعد من زنگ میزنم به موبایل فرهاد میگم:میشه بری تو حیاط نگاه کنی ببینی دفترچه من تو ماشینه یا نه؟! 
میخنده میگه ماشین تو پارکینگه! میخندم 
صبح بیدار میشم. میرم دستشویی. سرم گیج میره.[درست مثل حالا] حس میکنم الان با مغز میخورم زمین. تکیه میدم به دیوار کناریم
ظهر تو مترو با سرخوشی میخونیم:دنیا میچرخه دور سرم! 
پست مینویسم و به خیال خودم پیش نویس شده. پنل رو باز میکنم میبینم دوتا نظر جدید برای همون پست! 
حالا تو ایستگاه مترو نشستم و فکر میکنم چرا چهل دقیقه زود رسیدم؟ 

رنگ گلدون ها! رنگ گلدون ها تنها چیزیه که الان میتونم بهش فکر کنم! سارا میگفت زرد و بنفش! زرد و بنفش! 
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
Designed By Erfan Powered by Bayan