آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

مییییییچسنالیم

دکمه های پیرهن _ مدل پیرهن مردونه در نظر بگیرید_ صورتی و سفیدم رو باز گذاشتم. آستین ها رو تا نزدیک ارنج بالا زدم. شلوارکم دو وجب گلبهی با چهار عدد جیبه. 

با شارژر میام دستشویی. سرسری از اینه میگذرم:یه دسته از موهام رو درک نمیکنم. سوای بقیه ان. هوم! این موها کوتاه شدن میخوان! شهریور که چتری کوتاه میکنم، بعدش چی؟ مدل موی بعدی چی؟ یعنی انقدر حساس ام ، که از الان باید دو تا مدل مو جلوترم رو بدونم. 

صبور نیستم این روزا. به هیچ مقدار صبور نیستم! بهونه گیرم و بغضی! 

صبح با دل درد از خواب بیدار میشم و میرم که چای نبات درست کنم.  طبق معمول شبیه ماتم عظمی نگاهم میکنه و بحثمون میشه. من از اینکه دستام کنار بدنم مشت شده و انقدر خشمگینم تعجب میکنم! 

بهش میگم لطفا تا شب هیچ حرفی با من نزن. 

جوابم قطعا خیلی شیرین نیست...

ورزش میکنم

مراقبه میکنم

تخت رو مرتب میکنم

تو سررسید مینویسم

اقا یه چایی نبات چیه که ما سرش باید دلگیر شیم!؟ باید قهر کنیم بگیم تا شب با من حرف نزن؟ باید بریم تو اتاق در رو روی خودمون ببندیم! چرا چون پلاستیک نباتا صدا داده! حالا تو هی ورزش کن! هی به کنف بگیر ومراقبه کن! ولله کتفمون شکست انقدر دایورت کردیم اقا! اقا ته تهش من حالم خوب نیست. دلگیرم. خیلی دلگیر! 

زنگ میزنم و جواب نمیده. بعد میگه با یکی از دوستام بیرونم حواسم به گوشی نبود. بعد هی من حرف میزنم هی پنج دقیقه بعد جواب میده! فک کن! تو یه مکالمه تلفنی جمله ات تموم شه و بعد از چند دقیقه جواب بشنوی! عصبی میشم. میگم پس چرا جواب نمیدی!؟

بغضم میگیره و کاری نداری گویان تلفن رو قطع میکنم. 

من الویت چندمتونم؟ من کجای زندگی هاتونم؟ خیلی دلگیرم. خیلی. 

از کمد بالایی، دار گلیم و کیسه کوچولوی بافتنی ام رو میارم پایین. میشینم میبافم. نخ های قدیمی دار رو باز میکنم. حالا چی ببافیم؟ هوم! نارنجی و چی؟ 

با بغض بافتنی میبافم. دلم میخواد بزنم بیرون ولی دوازده ظهره. 

مهمونا میان. با چاقو میرقصم، کادو باز میکنم، میرقصم، جو میدم. 

اقا ما دلمون خوش نیست! یه ماسکم! دست بزنی بهم، میریزم! بووومب! 

اقا ما دلتنگیم! اقا ما اینجامونه[به بیخ گلویش اشاره میکند]! این روزا تا سامان میپرسه چته؟ میگم اینجامه حاجی! به والله اینجامه. 

فردا امتحان شیمی دارم. دو فصل زیست رو نخوندم. از برنامه ی مشاور تقریبا هیچیش رو انجام ندادم. 

حس میکنم یه عقب موندگی گنده ام. حس میکنم از ته دل دوسدارم برینم به سرتاپای اون مشاور و خودم و زندگیم! 

خوابم میاد! این روزا همش همش همممممش خوابم میاد! و شبا از یه ساعتی به بعد انقدر تلاش کردم تا خوابم ببره کلافه ام. از یه ساعتی به بعد نمیدونم باید چیکار کنم! شاید چهار ساعت یا پنج ساعت تو تخت غلت زدم و خوابم نبرده. نمیدونم! اینجور وقتا ساعت رو نگاه نمیکنم. 

مهمونا کمتر شدن، ساعت هشت میشه و کی با این همه خستگی حال داره شیمی بخونه؟

میرم بیرون. کتاب میخرم. با دختر فروشنده همچنان شاد و خندون حرف میزنم. حالش خوب نیست امشب. 

اقا ما داغونیم. اقا ما یه بغض گنده ایم که یه لایه پوست کشیدن روش! اقا ولی ما پرروییم! به رو نمیاریم که! انقدر میخندیم که ته چشای دختر فروشنده بخونیم:خفه شو بابا توهم بی غم دو عالمی!

پنج شنبه تو مدرسه غر نزن ترین و شاد ترین و مثبت نگر ترین ادم ممکن بودم. 

اقا ما ماتم عظمی ایم. زندگیمون یه ابر با بارش مداوم تنهایه ولی به رو نمیاریم که! 

برمیگردم خونه. 

دکمه های پیرهن صورتی و سفیدم رو باز گذاشتم. آستین ها رو تا نزدیک ارنج بالا زدم. صورتی کمرنگ. صورتی خیلی کمرنگ. این روزا همون رنگی ام. بی حس، رنگ پریده، ته رنگی که روزکی مونده. ولی به رو نمیاریم که مشتی! [نفس عمیق]

هی خیره میشم به دختر نارنجی روی تصویر زمینه. به چشمای بادومیش که از خنده خط شده، به لپ هاش، به لبخند واقعنی و دندون نماش و بی قیدی دستای افتاب سوخته اش کنار شونه ها!

ببین! من این روزا یه صورتی کمرنگ دلگیرم. از حجم بی محبتی ام به ادما تعجب میکنم و دلخورم از اینکه الویت صد هزارمشون هستم. 

دارم تو اقیانوس کاکتوس تنهایی دست و پا میزنم و دیگه حتی دو هفته ی بعد که نازی میاد پیشم هم دوره! دیگه هیچ کفتر جلدی پشت پنجره نون خرده نمیخوره! اقا اینجا هوای هوای دلتنگی و تنهاییه! غروب جمعه اس همش!

ببین نارنجی خندون روی تصویر زمینه! میشه از قاب گوشی بیای بیرون دستامو بگیری ببری یه جای خوب؟ 

سورنا تو مغزم میخونه: میشه بریم یه جا زندگی نمیره؟ 

هوم! [لب هایش را یک طرف جمع میکند]

عییییین چی خوشحال بودم که بی گیرل سایفر ۱ داریم و من هم میتونم شرکت کنم! 

کلی دغدغه چی بپوشم و بریم یکم اطلاعاتمونو ببریم بالا و غیره و ذالک هم داشتم!

میدونین چی شد؟:| اون تاریخ مسافرتم:| 

حالا سفر رو کنسل کنیم یا سایفر رو؟!


۱:دورهمی با دخترهای رقصنده 

رکورد: دو دقیقه و چهارده ثانیه

اون دو دقیقه هایی که روی سرم می ایستم 

پر آرامش ترین دقیقه های زندگیمه. 

یه مغز خالی از فکر و یه تمرکز فضایی روی تک تک عضلات. 

به قول علیرضا: هی رفیق رسیدیم ته خط

مکث بین پیام هام رو خوب یادم میمونه. 

وقتی گفت "چیزی نمونده که از دست بره "

مکث عجیب غریبی کردم. تو مخم یه سیل جست و جو راه افتاد

هر چی گذشته بود تند از ذهنم گذشت. 

واقعا هیچی نمونده بود! هیچیه هیچی! 

آخر خط شنیدین؟ یکی میزنه رو شونه ات میگه"حاجی بپرپایین،تهشه! "

دقیقا تهش بود! 

خوشبخت کسی است که

به فرزین پیام بدهد :

سلام استاد میشه لطفا زمان و مکان تمرین رو اطلاع بدین؟ 




بهت میگم تو پی شو بگیر باقیش با من

پونزده هفت نود و شش

پیشنهاد برای اجرای هیپ هاپ_ سالن وحدت_تهران


+ بهترین حس ممکن!

Designed By Erfan Powered by Bayan