آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

نه شبیه اینستاگرام

نه اینکه زندگی زیبایی هایش را نداشته باشد سامانم، دارد. 

نه اینکه ما هم چشممان از واقعیت پر زرق و برق زندگی ادم ها پر نباشد، هست. 

ولی پیش خودمان انگار زندگی ان چیزی نیست که انها میگویند. برای من زندگی شبیه مردی نیست که برای زنش شعرهای عاشقانه مینویسد و در حالت های مختلف از او عکس میگیرد! نه اینکه اینجور مردها نباشند، هستند. برای من نیست. 

هنوز هم هستند ادم هایی که خودشان را با خریدن چیزهای گرانی که استفاده چندانی ندارند _ یا دست کم استفاده معمول دارند_ سرگرم میکنند، برای من بی معنیست! پوچ است! بیگانه است. 

من نمیفهمم سامانم. زرق و برق دنیاهایشان را نمیفهمم. فانتزی به نظر میرسد! تخیلی! غیرقابل باور! نه اینکه نباشد ها! لابد مردهای خیلی عاشقی هستند هنوز! ادم هایی که خانه هایشان رنگول رنگول است و به همه زیبایی های زندگی توجه لازم را دارند. فقط من باورم نمیشود سامان. من زندگی را این شکلی ندیده ام. شبیه خانه ای که هر طرفش پر از رنگ است و ادم ها همش دارند میخندند و توی خنزرپنزر هایشان میلولند و هم را عاشقانه دوست دارند. 

خیلی چیزها توی این دنیا هستند سامان جان، که برای من درک شدنی نیستند. 

من پروانه ها را میفهمم، بوی نان را. فصل امد و شد چلچله ها  را بلدم و قاصدک ها را. من مهربانی را میفهمم. لبخند را. 

سعی کرده ام رفاقت را بلد باشم. سعی کرده ام کبوتری را از زیر ماشین نجات دهم یا کودک کاری را از فریادهای برادرش.  

سعی کرده ام وقتی شب زیر باران اشک میریزم وسط پیاده رو زمین نخورم. گاهی پاهایم را برهنه کرده ام و لب ساحل قدم زده ام. 

سعی کرده ام وقتی در تاریکی ساحل از دست چند پسر فرار میکردیم پاشنه های کفشم مزاحمم نشوند. به یک کلاغ غذا داده ام.جوجه های زیادی را بزرگ کرده ام. سعی کردم نگاهم را نسبت به کمربند مردها عوض کنم. کمربند چیزی است برای نگه داشتن شلوار بر بدن مرد، نه برای کتک زدن زن. 

سعی کرده ام از جنگ و کابوس هایش فرار کنم. 

 برای یک گربه ابستن شیر خریده ام. تا به حال پسری که عاشقش _ اگر در این متن اسم جنون شیفتگی را عشق بگذاریم_ بودم را ندیده ام. پسری که عاشقش بودم را با دختر های دیگر بسیار… 

یک روز که حالم بد بود، دوستم دوان دوان از پشت سر امد، به کوله پشتی ام چنگ زد و گفت:کجا دیوونه؟ فکر کردی میذارم تنها بری؟ 

یک روز که شنیدم پسری که عاشقش بودم با دوستدخترش در کافه گ است، نام کافه را سرچ کردم و چون زیبا بود به دوستم پیشنهاد دادم حتما یک بار سری به ان بزنیم. 

توی خیابان های فوق لوکس میرداماد بچه هایی را دیدم که گونی زباله به دوش دارند. برای یکیشان شیر و کرم کاکاعو خریدم. 

یک شاخه گل به دختری در پارک دادم. 

کودک که بودم وقتی مادرم روی تاب هلم میداد دختری که روی تاب بغلی نشسته بود، دسته گل مرا از روی چمن ها دزدید! 

یک بار که قدم میزدم پسری در پیاده رو موبایل دختری را به دیوار کوبید و خرد کرد.

محمد از مشهد زنگ زده بود تا جلوی ضریح دعا کنم. 

تا نه سالگی در اغوش پدرم میخوابیدم. 

هیچکس جز بابا اجازه نداشت به موهای من دست بزند. 

کمتر از شانزده سال داشتم که با "نون" روی چمن ها نشستیم و تقریبا خدافظی کردیم چون بابا رابطه ما را به علت اختلاف های بزرگ تر ها قدغن کرده بود. 

مادربزرگ همیشه همه دارایی من بوده و هیچوقت رهایم نکرده. 

اخیرا وقتی با "نون" توی کافه نشسته بودیم و تخته بازی میکردیم همانطور که سرش پایین بود نگاهش کردم و اشک ریختم. چون یاد تمام روزهایی که باهم گذرانیدم و اینکه حالا چه قدر بزرگ شدیم افتادم. 

همیشه با بابا از ابشار بالا رفته ام. مادرم را بوسیده ام. خواهرم عمدتا درس داشته. 

مریم همیشه عاشقم بوده. بهرام هر سال برای تولدم بسته پستی میفرستد. 

همین حالا مردی دارد در خیابان داد میزند که : فلانی همه زندگی ام را برده و من دلم میخواهد حنجره اش را جر بدهم که به کتفم! ساعت ده و نیم شب وسط خیابان عربده نزن نکبت!

سالهایی که شمال زندگی میکردیم به بوی بهارنارنج حساسیت داشتم و هر بهار برایم مرگ بود. 

همان سالها همسایه بغلی مان مدام با صدای بلند نام نوه اش را صدا میزد و من دلم نمیخواست حجنره اش را جر بدهم. و همسایه هایمان را دوستداشتم. 

سربازهایی که سبز یکدست پوشیده اند و موتور دارند میتوانند حامل احضاریه دادگاه باشند و ترسناک اند. 

دوستی از کیلومتر ها انطرف تر کمک کرد رایانه ام را درست کنم.

دروغ بد است ولی باید پشت تلفن به دروغ بگویی که کسی خانه نیست. 

اولین باری که به خانه نیم ساز "پ" رفتیم را یادم هست. ساخته شدنش و سالهایی که گذشت و اینکه حالا به جای یک خانواده در ان خانه فقط یک نفر زندگی میکند. 

روز اول اسباب کشی به ان خانه را یادم هست که وسط خیابان "ف" در اغوشم زار زد. 

اسباب کشی های خودمان را یادم هست. تک تک شان را. کتاب "شاهزاده دره نیل " من توی سومین اسباب کشی مان پاره شد. 

وقتی چهارم ابتدایی بودم مدام کتاب هایم را جا میگذاشتم. 

ان شب که نرسیده به خیابانمان بهرام انگشتری به من هدیه داد و سفت بغلش کردم. 

اولین باری که در اثر فشار روانی از هوش رفتم مساله بغرنجی نبود، رنج را لحظه ای حس کردم که با فریاد در اغوش پدر گریانم به هوش امدم و با همه وجود گریستم؛ چون هنوز زنده بودم....

 دوستی مسولیت تمام گلدان های کاکتوسم را پذیرفته است. 

یک بار در خانه ما دو تا فنج در قفس مردند. چون مسعولیت نگه داریشان با من بود و من مدتها به انها اب و غذا نداده بودم. 

من همیشه دلم میخواست برای رسول یک نسخه هری پاتر پست کنم و نوشته های رضا را به یک ناشر بدهم. 

گل هایی را که مریم هر روز صبح برایم می اورد یادم هست. 

اولین باری که رقصیدم را هم. 

همیشه نزدیک دانشکده دامپزشکی تهران یک خانواده کولی با بچه هایشان هستند. 

سگم را یادم هست. چشم هایش را، بغل کردنش را و بابا را وقتی تنبیهش میکرد. 

بوی سیگار ها را تشخیص میدهم. و صدای اب را همیشه دوستداشته ام. به بوهای اتاقم حساسم و اگر کسی واردش شود بوی فرد را در ان تشخیص میدهم. 

من زندگی را میفهمم سامان. نمیدانم کمی عمیق تر یا سطحی تر از ادمهایی که به نظرم تخیلی و مضحک می ایند. ولی من زندگی را به سبک خودم، کاملا فهمیده ام. ثانیه به ثانیه و جرعه به جرعه! نه شبیه کاسه بشقاب ها و زرق و برق ها و کلمات بی نهایت غلیظ دیگران. شبیه خودم . به قول محسن:تهش دیدم همش همینه! همین لحظه های خیلی معمولی. 

یک پنج دو صفر

دارم ارشیو ورق میزنم _ اشک کنارش طبیعیه. 

تو جواب کامنتام نوشته بودم:هممون تو اتاقمون بستری ایم. 

فقط سرم به تختمون وصل نیست. 


به سبک همینگوی

بوی گند تعفن از هر طرف خفتت میکرد. تد پشت پیشخان ماری جوآنا میکشید. زل زده بود به در قراضه ی کافه ی قراضه ترش. انگار قرار بود دوست دختر عهد دیرینش از در بیاد تو. 

در تاریک ترین نقطه ممکن زیر پله ها یک میز دو نفره بود

الفرد:اون یه احمقه. فک میکنه با داد زدن و هارت و پورت کردن همیشه موفقه

ساندرا:جدن؟!پس با این حساب توهم احمقی

تو نمیفهمی.تو هیچی نمیفهمی. میدونی صداش تو گوشت بپیچه یعنی چی؟میدونی وقتی یادم میفته بالای کوه نزدیک بود هممونو به کشتن بده چه حالی دارم؟ اون میخواد خودشو اثبات کنه میخواد به هدفش برسه حالا به هر قیمتی!

تو نمیفهمی الفرد صدای اون فقط تو گوش من میپیچه . اخرش که تهدیدم کرد رو فقط من دیدم. فقط من میفهمم چی بهم گذشته! میدونی چی گفت؟تو اتوبان بودیم گریه میکرد دستاشو به فرمون میکوبید سه تا زد رو شونم و گفت یه جوری تمومش میکنم که آبروت نره گفت خودشو میکشه ! میفهمی الفرد؟ من فقط میخندیدم تو میفهمی هیستیریک چیه؟؟ نه تو هیچی نمیفهمی!

الفرد:ترسیده بودی؟

_نمیدونم...

ال:تو باید اون لحظه یه حسی داشته باشی ساندرا!

_ داشتم!نمیشه گفتش...

شیشه الکل را یک نفس بابا کشید. 

ال:خسته ای؟

_نمیدونم

ال:تو باید یه حسی به این دنیا داشته باشی

_دارم. نمیشه گفتش

ال:یکم بگو خودم میفهم.

_یه عقده ی کهنه با حس بلوغ. 

ال:اوقت گرفته؟

_ اگه اوق بزنم فقط خونه. 

ال:سل گرفتی؟

_نه معدم خرابه.

ال:اوضاع هضمت چجوره؟

_به تهش رسیدم ال. هضم کدومه؟

الفرد سیگار تعارف میکند. یکی بر میدارد....

در کافه باز میشود. دختری بلند و باریک وارد میشود. او هم بوی تعفن میدهد. تد میخندد دندان های زردش داستان را تمام میکند

ناتالی

دستگیره در را چرخاندم. کلاه و دستکش هایم را در اوردم و پالتوی مزخرف کلفت قهوه ای را گوشه ای پرت کردم. 

هوا سرد است ! سرد! ادم مجبور میشود چیزهایی بپوشد که هیچ قد و قواره ی بودنش نیست! میفهمی؟ نمیفهمی که جانانم! 

چای دم میکنم. صدایت میزنم؛ "سااااا،می"

مینشینم روی مبل. مینشینی رو به رویم. با گرمای چای،گرم میشویم. و با لب هایت شیرین اش میکنم

کمی بعد از جایت بلند میشوی. ارام. باطمانینه. جفت پاهایت را میگذاری توی فنجان. میروی. 

زیر لبی میگویم"نه! بمان هنوز! که دوستم داری؟"

_کمی بیشتر از دیروز! 

جمله اخرت را میگویی،لبخند میزنی و تا ته حل میشوی

خب امشب هم تمام شد!  باید تا فردا شب منتظر ماند که جفت دست هایت را بگذاری لبه ی لیوان و خودت را بکشی بالا

فنجان امشب را هم کنار بقیه،روی میز رها میکنم. مستاصل پالتوی قهوه ای زخمت را اویزان میکنم. 

پرده اتاق را کنار میزنم. گنجشکی از پشت پنجره میپرد. دلم تا هوای تو پر میکشد! میلیارد ها گنجشک در میلیون ها نقطه ی جهان از پشت هزار ها پنجره میپرند و برای هیچکس اتفاق خاصی نمی افتد! فقط دل من هری پایین میریزد! 

به خودم که امدم دستم پشت گردنم بود و با لبخند به مسیر پرواز گنجشک خیره بودم! وقتی بی انکه بفهمی لبخند میزنی،یعنی چیزی فرای درک،درونت جریان دارد. 

همیشه نشانه های کوچک، اره های تیزتری هستند! گنجشک ها، دیوارهای آجری ، بوی سیب ، آچارفرانسه،اب هویج ، سوزن ته گرد! همه ی چیزهایی خیلی کوچکی که خاطره شده اند! قاتل های ریز! قاتل های خاموش! 

روی تخت دراز میکشم. قبل از خواب، غصه میخورم که نگران غذای فردا نیستم! غصه میخورم که فرداشب شام مورد علاقه ات را نمیپزم! غصه میخورم که امشب هم نپخته ام که فرداهم نمیپزم! لعنت! چه قدر غصه های ما زن ها مسخره است! شب به خیر!

صبح فردا دوباره همان پالتو را میپوشم،کیفم را برمیدارم و همان مسیر همیشگی خانه تا سرکار را قدم میزنم. 

تا شب کار میکنم. بدون اینکه به سام فکر کنم.ادم گاهی نمیداند چه قدر قوی شده. یکهو به خودش می اید و میفهمد درست بر مسند قدرت تکیه زده. نه از چیزی به وجد می اید،نه عذاب میبیند، نه از شرم گر میگیرد،نه با عشق میخندد! هیچ چیز!

بین خودمان بماند، اینجور وقت ها گرسنگی حس خوبیست! خوابالودگی حس خوبیست! همین که حس میکنی واکنشی به مساعل داری حس خوبیست! اصلا همین که حس خوبی داری،حس خوبیست! به هر حال ادمیزاد هیچوقت انقدرها قدرتمند نمیشود که هیچ حسی نداشته باشد. 

شب برمیگردم. چای میریزم و صدایت میزنم:ساااااا،می؟

جفت بازوهای عضلانی و کوچکت را میگذاری لبه ی فنجان دیشبی، خودت را بالا میکشی.

موهایت کمی بلند شده و چشمانت خسته است. میگویی دیشب تا دیروقت بیدار بوده ای. 

دلم میخواهد قدم بزنیم. از روی جا لباسی کت ات را برمیداری. یک ساعتی قدم میزنیم و برمیگردیم. گونه ام را میبوسی و دوباره توی فنجان میروی

پرده را میکشم و میخوابم. 

فردا صبح همکارم به شام دعوتم میکند. نمیپذیرم. تصمیمم را گرفته ام. امشب همه چیز را درست میکنم!

دستگیره در را میچرخانم،کلاه و دستکش ها را در می اورم و با همان پالتوی قهوه ای زمخت روی مبل مینشینم. امشب چای دم نمیکنم! بیرون می ایی، گپ میزنیم و گرم میشویم. پیشانی ام را میبوسی و قصد رفتن میکنی. 

هول هولکی شروع میکنم و همه ی چای های سرد مانده بر میز را مینوشم! نمیخواهم بروی لعنتی! نمیخواهم!

دست به سینه می ایستی و با لبخند نگاه میکنی. جنون وار چای مینوشم. 

با همان ارامش همیشگی ات شب به خیر میگویی، بیرون میروی و در را پشت سرت میبندی...

شب به خیر ناتالی


ارتفاع خیلی زیاده

تا کمر از پنجره دولا شده بود. نه!بمان هنوز! 

مستاصل توی چهارچوب در قفل شده بودم. توان هیچ حرکتی نداشتم. 

دوباره با فریاد و بغض گفت:نه بمان هنوز! 

زور میزدم قدم از قدم بردارم. زور میزدم دست هایم را دور کمرش حلقه کنم و بکشمش داخل! ارتفاع خیلی زیاده! ادم اگر از طبقه اخر یک برج۲۲ طبقه ای بیفتد…

انگار رویم  بختک افتاده باشد! خشکم زده بود. 

خودش را بیشتر توی قاب پنجره فرو کرد! سردی چیزی را وسط دو کتفم حس کردم. چیزی ارام ارام بدنم را میدرید. 

هنوز همانجا بود! توی قاب پنجره! 

من که خودم امده بودم! با پاهای خودم! درست پشت سرش ایستاده بودم! پس چرا هی داد میکشید "بمان هنوز! "

یکهو انگار مطلب مهمی یادم افتاده باشد به سمتش دویدم. دست هایم را باز کردم تا در اغوش بگیرمش. تا بیارمش داخل! بیرون سرد بود! ارتفاع زیاد بود! سرما میخورد! اگر از این بالا می افتاد…!؟

دست هایم را دور کمرش حلقه کردم؛دست هایم از هوا رد شد. دوباره و دوباره و دوباره!

سرم را از پنجره بیرون بردم.چیزی آن پایین نبود! فریاد زدم نه!بمان هنوز!  

    تا کمر از پنجره دولا شده بود. نه!بمان هنوز! 

مستاصل توی چهارچوب در قفل شده بودم. توان هیچ حرکتی نداشتم

دوباره با فریاد و بغض گفت:نه بمان هنوز! 

دریایی است که دریا ندارد

شب است و باید با مترو برگردم خانه.از بغل ایستگاه مترو رد میشوم. با بیخیالی و لذت خیابان را قدم میزنم. 

دست های ظریف دختری دور بازوهای مردش حلقه شده. زوج های جوان اینجا زیادند. معمولا برای خرید عروسی. 

جلوتر اقایی کنار پیاده رو ویولن میزند.

خانواده های نوپای سه نفره با بچه های کوچیک.

مردی همین کنار پایم سی دی بساط کرده

دختری پانزده شانزده ساله با پدر و مادرش راه میرود. گروهی از پسرهای دبیرستانی با ریش های تونک تازه در امده و خنده های بلند. روی دوششان کوله پشتی و توی سرشان پر از باد است.

جلوتر توی کنجی دیوار مردی روی زمین مچاله شده 

و بعد پسر بچه ای میبینی که کیسه ی بزرگ زباله را به دوش میکشد

لباس ورزشی سفیدش انقدر کثیف است که عدد ۹ سیاه پشت لباس سخت دیده میشود

دخترک سه چهار ساله ای قاشقش را تا ته در لیوان ذرت مکزیکی فرو میکند و پدرش با لبخند نگاهش میکند

بغل یک کتاب فروشی بزرگ می ایستم. نام یک کتاب را یادداشت میکنم. 

کمی جلوتر یک دختر ده دوازده ساله میبینم. فکر میکنم سبک لباس پوشیدن ما در ده دوازده سالگی چه قدر متفاوت بوده

نی نی کوچولویی با کفش جق جقی را لبخند میشوم.

به پل هوایی میرسم ! با آن پله های نارنجیش! نارنجی دلبر اش!

فکر میکنم چه قدر تهران را دوست دارم. 

پیاده رو های شلوغش را 

گل کاری های گوشه و کنارش را

ان گل صورتی ریز ریز ها 

راننده هایی که هی الکی بووووق میزنند و روی پیشانی شان نوشته "نو اعصاب فور إور "

ماشین شاستی بلندها که برای خانم ها چراغ میزنند 

آن دختر با موهای فرفریه سورمه ای و لباسای گشاد کرمی

حتی آن خانم چادری که بد نگاهم کرد 

خانم هایی که لباس فرم سورمه ای و مقنعه پوشیده اند 

فروشنده های مترو که گاهی با صداشان دیوانه ات میکنند

جوی های بزرگ و پر آب بالا شهر

یا موش های درشت در جوب های لاغر پایین شهر

در تاریکی پیاده رو چشم بسته قدم میزنم

با صدای بلند اهنگ میخوانم

به ماه نصفه ی وسط اسمان خیره میشوم. لبخند میزنم و میگویم: میای باهم اشتی کنیم؟

ماه پشت میله های پل هوایی قایم میشود

نازش را میکشم

پشت یک ساختمان بلند قایم میشود 

سعید میگفت تهران دریاست. و من چه قدر این دریا را دوست دارم! 

مثل صدای راننده تاکسی که سر شانزده آذر داد میزند: کرج بیاوو!


±سنجاق شود به:کلیک

۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan