آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

چالش جدید. دعوت از بزرگ تر ها (ثابت)

جامعه به آدمای باسواد و فعال نیاز داره. ما نیاز داریم که یه سری مسایل رو بهم یاد بدیم تا سطح فرهنگمون بالاتر بره. آما؛ از مقدمه که بگذریم میرسیم به اصل مطلب. 

بخش عمده داستان بر عهده ی بزرگ تر های بیان هست:) 

لطفا ببینید تو رشته ای که تحصیل کردید_یا شاغل هستید_ ، با توجه به دانش شما، مردم لازمه چه کاری برای بهبود وضعیت انجام بدن. 

مثال میزنم: اگر کسی محیط زیست خونده بیاد دوستاش رو به مدیریت پسماند دعوت کنه. 

اگر کسی ریاضی محض خونده از جذابیت های ریاضی یا فوایدش برامون بگه.

خلاصه! خوب فکر کنید ببینید تو رشته تحصیلی شما، مردم کجا میتونن موثر باشن و بهمون راه حل بدید! بگید چیکار کنیم که اوضاعمون بهتر شه:) 


نکات:

۱_ سواد آکادمیک اون مبحث رو داشته باشیم

۲_میتونید یک پست "فراخوان دعوت به …" بذارید و رد شید، میتونید هم مثلا چالش های چند روزه بذارید و از دوستاتون بخواید یه مدت به کاری پایبند باشند. 

۳_ معرفی کتاب در حد توان دریغ نشود لطفا 


دعوت میکنم از: 

رامین، یاسی ترین، هشت حرفی، رسول، دکتر سین، رفیعه رجعتی، لافکادیو، آقای رایمون، نیکولا، عالمه، فابرکاستل ، معصومه، تمامی دانش آموختگان بکس و رایوبلاگی ها و...

پ.ن:صدالبته ورود برای عموم ازاد و باعث افتخاره

پ.ن۲:خوشحال میشم اگر پستی نوشتید لینکش رو همینجا کامنت کنید 

با یازده تمومش کنیم!:) [پست حاوی مغادیری فخرفروشی از یک دیدار وبلاگی است ]

۱:زندگی گاهی باهات راه نمیاد. خونه عصبی ات میکنه و تهش عبوس و اخمو از در میری بیرون. 

کتابی که برداشتی تا توی مترو تمومش کنی به تلخ ترین و چندش ترین داستان هاش رسیده! 

تو حس میکنی تهوع داری و اصلا هیچ بعید نیس زنگ بزنی بگی:ببین! معذرت میخوام ولی من دارم برمیگردم خونه! 

پااااااااااااانزده دقیقه تاخیر و نفس های عمیقی که هی به خودت میگی باشه! دیگه دیر کردی رفته! کاریش نمیشه کرد! اروم! اروم باش! بعد به محض اینکه میبینیش همه چیز فراموش میشه و حالت خوبه! خوشحالی! :)


۲:مطمعن بودم بغلش خواهم کرد ولی فکر نمیکردم بدوعه طرفم و اونم دستاشو باز کنه! 

بعد فکر نمیکردم پستم در مورد شازده کوچولو و سعید و ابنبات چوبی رو یادش باشه! فکر نمیکردم دیشب یاد کادوی سعید و ابنبات سیاهش بیافتم و امروز با دو تا بلاگر ابنبات چوبی سیاه بخوریم!

فکر نمیکردم میثاق رو یادش باشه و فکر نمیکردم سر خاطره هایی که خودم تعریف میکردم از خنده دل درد بگیرم!

عجیب بود برام! نیاز نبود هیچ چیز رو توضیح بدم! نیاز نبود خیلی از خاطره هارو تعریف کنم چون خودش همه رو خونده بود. 

خیلی زود! خیلی خیلی زود به درجه بسیار زیادی از راحتی رسیدم و جلوی قفسه ها به خودم گفتم وای صخی! چرا انقدر راحتی!؟ یکم معذب باش! 

دوسداشتم از بلاگر ها حرف بزنیم. شایا من از همین تریبون میگم که خیلی دوستدارم:) 

حافظه ماهی گلی ام تو ذوق میزد:| 

واااای! 

من: واقعا تو موهات کوتاهه؟

_ صخی تو برای پستی که نوشته بودم موهامو سه سانتی زدم کامنت گذاشتی!!! یادت نیس؟

من:منننننن؟ واااااقعا؟! 

ماهی گلی محض هستم! 

[تا رسیدم خونه رامین پرسید: اسمش که یادت نرفت؟:-D درررر این حد داغانم:| ]

لحظه به لحظه شباهتای بیشتری کشف میشد و لذت باهم بودن بیشتر :) 

الان که از دور به دختر صورتی پوشی نگاه میکنم که روی صندلی نشسته بود و اب هندونه میخورد، فکر میکنم که چه قدر اروم بودم! 

چه قدر شبیه یه صورتی یواش نشسته بودم و با لبخند به قهوه ای چشماش نگاه میکردم. 

چه قدر حس خوبی داشت. واقعا میگم. حس میکنی با یه دوست قدیمی نشستی و داری گپ میزنی. کسی که نیاز به توضیح زیادی نداره. خودش همه چیز های لازم رو درباره ات میدونه. 

ممنونم که اومدی ع.ا ی عزیزم:) ممنونم بابت بوک مارک قشنگ و ابنبات مهربونت!:) 

حالا حس بهتری به دنیا دارم. انگار که خیلی هم اوضاع بد نیس. 

انگار حالا یکی همین گوشه کنارا هس که بشه باهاش خودت باشی و بخندی! 



۳:سکانس برتر: الهه هم به جمعمون اضافه شده بود. 

سه تایی تا گردن توی اب سرد کن فرو رفته بودیم و با دست ازاد ابنبات هامون رو تو هوا گرفته بودیم! محشر بود:) 



۴:من تو خرید بی حوصله ام. خیلی بی حوصله حتی. چییییی بشه و افتاب از کدوم ور در بیاااااد که یکم با دقت بچرخم و بگردم. 

برای همین، معمولا خیلی چیزهارو نمیبینم! بوک مارک های جینگولی از جنس گلیم های رنگی رنگی! فرفره های چوبی رنگی رنگی روی پیشخوان! دفتر رنگ امیزی های هری پاتر! 

هیچکدوم رو نخریدم و گذاشتم برای روزهای دور! 

همیشه با اینکه چی باید به خودم جایزه بدم مشکل داشتم! اینارو میذاریم برای روزهایی که خیلی به یه چیز خوب نیازمندیم! و بهترین حس دنیاس که خودم میتونم اون بوک مارک های گلیم طور رو ببافم نه؟:) 

پ.ن:کسی برای جایزه پیشنهادی داره؟:) 

پ.ن۲: کادوی خفن برای خود هم، از این اسب چوبیا ! وای! 


۵:از ساعت هفت خوابم میاد! شت! 


۶:خوبه ها! خیلی خوبه! بیاین امیدوار باشیم به دیدارهای وبلاگی بعدی! به هشت هشت نود و هشت و پرهام که قراره با خانوم بچه هااااش بیان(عمه صخی فدا اون توله هات خب پرهام:)))) )

به اصفهان رفتن و سفففت بغل کردن شیرین!

به روزای خوبی که با بلاگرا تو راه داریم:) به پس گردنی محکمی که به علیرضا خواهم زد 

به لهجه دوسداشتنی رامین و هلما و سعید!

هوووووم! چه خوبه! چه خوبه که هستین! اخیش! اخیش! اخیش! 



۷:پاهام ورم مزخرفی دارن:| تااااول زده ها:| 

اون کفش صورتی(کالباسی؟!:/) رو یادتونه؟:) دو سال پیش تابستون یه پست نوشته بودم که تولد بهرام بوده و ما یه جایی تو ساحل، در تاریکی شب اسیر یه دسته پسر میشیم و از ترس عین اسب تازی شروع به دویدن میکنیم! از این گفته بودم که با اون کفش کوفتی نمیتونستم بدووم و هنوز فرو رفتن پاشنه هاش تو ماسه ها رو حس میکنم:-D 

حتی کامنت های اون پست رو هم تا حدی یادمه:) 

هوم! وبلاگ خوبم! وبلاگ روزای تلخ و شیرین! چه چیزا تو خودت داریا:) 


۸:بی ربط:پنج شنبه سایفر(دورهمی با دنسرا) داریم. میخوام به برگزار کننده پیام بدم بگم یا فرزین هم میاااااد، یا ممننن نمیاااام^^ 

بی فرزین هرگز اصن:( :-D 


۹:بی ربط:مغزم پر از فکره. از قصه های تو خونه تا مدرسه تا دیدار وبلاگی امروز تا دیدارای بعدی! 

هین! امروز مشاور مدرسه مون اومد و نون بربری میل کرد و شوخی کرد و با موبایلش حرف زد! در نهایت من الان دارم فکر میکنم روزی چند ساعت باید بخونم؟ تایمای ۴۵ دقیقه ای یا یک ساعته؟ استراحت چه قدر باشه؟ 

تو تایم استراحت دقیقا چه غلطی میشه کرد؟ واقعا! 

کجاست ای مشاور اغوش تو؟!:| [لحن شاهین نجفی لطفا]


۱۰:میدونستید من در هر فضایی باشم و اهنگای محبوبم پخش شه همخوانی میکنم؟!:| خودم یادم رفته بود:-D چه قدر خوبم من:| :-D


ویولن های بی کلام تو گوشی پلی میشن و من یادش میافتم

بعد از تموم شدن یکی از صمیمی ترین روابط وبلاگیم، یاد گرفتم رویاهامو به کسی گره نزنم.

پاراگلایدر رو، تست های فیزیک رو، دستفروش های انقلاب رو! یهو میبینی اون ادم میره و تو تنها ایستادی جلوی دستفروش های انقلاب!

یهو میبینی اون ادم تموم میشه. بعدش رویاهایی که دو نفره شون کردین، بین انگشتات میماسه! 

خیلی وقت پیش ها، سعید گفت یه روز باهم یه پرورش کاکتوس خفن میزنیم و من زدم توی ذوقش. صراحتا گفتم که من رویاهامو با کسی شریک نمیشم.

سعید خیلی زود برگشت شهرش و رویایی که ازش حرف زدیم الان دورتر از دوره. 

همینه. زندگی همینه. 

با همه اینها، وسط همه ی اعتقادات و تجربه هام، باهم قرار گذاشتیم که یه روز ویولن یاد بگیریم و تو خیابونای مشهد ساز بزنیم! 

همیشه یکی پیدا میشه که استثنا در بیاد. یکی که لذت بودنش رو به معادلات ذهنیت ترجیح میدی. خیلی هم فرقی نداره کی ها! یه جا رفیقته، یه جا عشقته، یه جا مادرته!

رویای ویولن زدن تو خیابونای مشهد، شاید از پرورش کاکتوس با سعید هم دورتر باشه! خیلی دورتر حتی! 

بحث فقط اینه که، بعضی چیزا رویاهای لذت آلود و دوسداشتنی ای هستن. انقدر که تو به خاطرشون میگی: گور بابای منطق و شدن و نشدن! بذار دل خوش کنیم! شاید شد… 

آستین های نارنجی ات را بالا بزن

از جمله کارهایی که باید در راستای حفظ روحیه بکنم بافتنی بافتنه! انگار هر بار که نخ رو از توی حلقه رد میکنی، با حوصله تر میشی. 

هر بار که فکر میکنی حالا زیر بود یا رو، حواستو از همه دنیا میگیری و اروم میشی.

هر بار که گره کلاف رو باز میکنی حس قدرت میگیری. و تهش که به نتیجه کارت نگاه میکنی ته دلت قرص میشه. 

اول ماه میرم چند تا کلاف کاموا میخرم. قرمز و طلایی برای خودم و شالگردن گریفیندور محبوبم!

شاید هم یه سرمه ای کوچیک برای رفیق راه دورمون و رفع دلتنگیش. 

شاید هم یه نارنجی و سفید برای ارام وحشی! 

همینه دیگه! یهو به خودت میای میبینی کاکایی ها تا پاییز برنمیگردن. 

بچه ماهیا رو تا دو ماه اینده نخواهی دید. 

کبوترا نون ریز شده های پشت پنجره رو نمیخورن. 

اصلا حالا کو تا عید که بنفشه بکاریم؟ کو تا پامچالای وحشی تن جنگل رو رنگی رنگی کنن؟ 

یهو به خودت میای میبینی دلخوشی کوچولو نمونده . 

اونوقت باید آستین بالا بزنی. بشینی رج به رج نارنجی و سفید بچینی  روی هم و هی زیر لب برای خودت اواز بخونی... 


چنگ هزار آوای باران های ماتم

۱:کاش میشد 

تا عطش سرد تبخیر
گریست  
تا نم گرم شب و 
همان حادثه که بند می اید باران زمان
که تو لنگان لنگان 
تب تاریک ته ثانیه را 
روی بند اندازی 
کاش میشد گریست 
تا عطش سرد تبخیر شدن...


۲:
میگم:چرا نمیشه یه هفت تیر برداشت همه رو از دم کشت
چرا انقدری زور نداریم که جاده هارو بکشیم و بدوزیم تا کوتاه شن
بابا مومن! فاصله جرمون داد به والله
میگه:
وضعیت بدیه ساجی...
یه روز با یه هفت تیر حقمونو میگیریم


۳:دلتنگی 
یه وقتایی انقدر دلتنگم و انقدر سوژه دلتنگی زیاده که حتی نمیدونم دقیقا برای کی و چی! 
سخت روزگاریه اقا! سخت! چرا به هر کی دل میبندیم میره؟ چرا ناف مارو با تنهایی بریدن؟
ما چیز زیادی خواستیم از این دنیا مشتی؟ 
ما چیز زیادی خواستیم؟ 
دار دنیا چار تا رفیق داریم اونام در چهار جهت جغرافیایی پراکنده شدن. اینه رسمش؟ [نفسش را بیرون میدهد]

۴: آره اقا تسلیم! من کم آوردم. من! کم! آورده ام! 
جمع میشه غصه هامون رو هم، هی به رومون نمیاریم، هی وسط خیابون دس میندازیم گردنش ماچش میکنیم که یعنی همه چی تموم، یعنی همه چی خوبه بابایی!
هی موزیک جمع میکنیم که انتظار کش نیاد! که یعنی با چارتا موزیک پر میشه جای خالی خنده هامون! که یعنی زودی سربازی کوفتیش تموم میشه میاد. 
هی عکس نگاه میکنیم که یعنی تموم شد! دلتنگیمونو باد برد. رفیقمون الان اینجاس! نازی الان همین جا نشسته داریم گپ میزنیم. 
هی میری اینستاش که یعنی ببین! تموم تمومه ها! نگا هیچ حسی نیس. نگا خبری نیس. نگا دوسش ندارم. 
هی میری پشت در حموم، میزنی به در میگی:نسترن؟ دوسدارم!
نسترن؟ وقتی میخندی یه دروغی تو چشاته
نسترن؟ ای عشق من 
هی میخنده میگه دیوااانه 
که یعنی همه چی خوبه! ما چه قدر خوشحالیم! 
هی میشینی ساعت ها برنامه مینویسی، ماکسیمم مینیمم ساعت مطالعه میدی. جایزه میذاری. کوفت میکنی. درد میکنی. که یعنی اره بابا! اوضاع تحت کنترله! 
هی به روت نیار که عین سگ نگران سین گوشه ی اوین هستی
هی به رو نیار که داری از خودت عذاب میکشی
بخدا اخر این همه پنهان کاری بگایی عزیزم. قشنگ بشین بزن تو سرت! ضجه بزن! ناله کن! 
انقدر عین یه تیکه سنگ میری جلو، انقدر عین یه کرگدن پوست کلفت و بی حس با همه چی رفتار میکنی و مهم تر از همه چیز! انقدر فرار میکنی که یهو بوممممممب! ترکید! بفرمایید. دختر شما هستند متلاشی شده. 
نکن عزیزه من. هفته ای یه بار زمان بذار :"ضجه تایم! "
بشین ناله کن! بشین مرثیه بخون! بسه انقدر انرژی های منفی، دور شن، انرژی های مثبت نزدیک!  انقدر دم نزن و صبور باش و تحمل کن! اقا مومن! تحمل دونمون پاره شد! 
بریز بیرون! بریز بیرون خالی شی! 

۵:همین الان یکی تو مغزم گفت:استیوپیفای! 
راس میگه. چه قشنگ و به موقع میگه! استیوپیفای! 

۶:هی گوش بدیم:اهای غمی که مثل یه بختک رو سینه ی من...
هی گوش بدیم: چیزی منو گرم نمیکنه نه شومینه نه کرسی 
حال من خوب نمیشه نه با الکل نه قرصی
هی گوش بدیم:ای میهن! ای غم! 
ای چون دل من 
ای خموش گریه اگین

خیلی هم لوس بله میدونم!

رفتم ناشناسای بهارو خوندم، در یک حرکت لوس! دلم خواست ناشناس بذارم:| هوم [دم عمیق]

بیشتر قصدم اینه : کسایی که به هر دلیلی شناس کامنت نمیذارن ولی میخونن، یه حرفی بزنن. 

همه کینه به دل دارا، همه دعواعیا، همه دشمن خونیا، همه مموتا [قهقهه حضار] 

و اگرم هر کی، هر چی میخواد بگه که تاحالا نگفته یا حالا روش نشده یا هر چی ، الان بگه:) 

قالبا هم این پستای من خیلی بی کامنت میمونه:-D بازم حالا امتحان میکنیم دیگه! 

Designed By Erfan Powered by Bayan