آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

اختتام قصه ی مجنون رام را

چند وقته دارم فکر میکنم چجوری اینجا رو به ته برسونم

هیچی نگم و برم؟ 

پست خدافظی بذارم؟ 

نمیدونم … 

روی ماه همتون رو میبوسم. 

بهترینا براتون. درود 

صخره

فاطمه جوری اشک میریزه که شونه های میلرزه

بغلش میکنم

چشام پر میشه ولی چیزی نمیچکه

فاطمه که اروم شد 

زل میزنم به سیاهی لباسم 

دست خودمو میگیرم و بی هیچ صدایی فقط اشک میریزم

سامان میگه چی تو رو انقدر سنگ کرده صخی!؟ 

من همچنان اروم،خیره و بی صدا میبارم

حالا همچین تحفه ای هم نیست که رمز بخواین ولی گر بطلبید به روی چشممون…

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تموم راه یا حالم بد بود یا خواب بودم

هربار چرتم پاره میشد میشنیدم دارم زیر گوش سامان میگم:

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

از ذوقی که میکنیم حتی

تو روزگاری که وبلاگت رو دستت باد کرده و 

حوصله ی وبلاگ خوندن نداری _عملا وبلاگی نمیخونی_ و 

پست هات پیش نویس میشن 

و...

یهو میبینی محسن اپه! رسول اپه! بعد میبینی نشستی و بی توجه به همه کارایی که سرت اواره، داری پست میخونی و لبخند میزنی!


+شستن ظرف ها، پاک کردن لاک، استفاده از کرم فلان، مرتب کردن اتاق و...

چه قدر گاهی انجام همینا ملالت آوره!

به قول علیرضا: هی رفیق رسیدیم ته خط

مکث بین پیام هام رو خوب یادم میمونه. 

وقتی گفت "چیزی نمونده که از دست بره "

مکث عجیب غریبی کردم. تو مخم یه سیل جست و جو راه افتاد

هر چی گذشته بود تند از ذهنم گذشت. 

واقعا هیچی نمونده بود! هیچیه هیچی! 

آخر خط شنیدین؟ یکی میزنه رو شونه ات میگه"حاجی بپرپایین،تهشه! "

دقیقا تهش بود! 

Designed By Erfan Powered by Bayan