آرام وحشی

پشت بامی در زیرزمین

از درس های زندگی وبلاگی

تو روابط وبلاگیم 

خیلیا بودن که از یه جا به بعد دیدم نمیتونم باهاشون ادامه بدم. 

بدترین حالتش دعوا بود که دو تا رابطه اینجوری تموم شد. 

بهترین حالتش هم یه توضیح خیلی ساده و یه خدافظی شیک بود که دو تا رابطه دیگه هم اینجوری تموم شد. 

حالا هر از گاهی، یه سرک میکشم به زندگی اون ادما. 

چه قدر خوشحالم که ندارمتون! ممنون! بعضی وقتا هیچی بهتر از تموم شدن های به موقع نیست. 

ممنونم که تموم شدید. و ممنونم که یادم دادید به محض اینکه مطمعن شم از بودن کسی عذاب میکشم میتونم مودبانه طالب نبودش شم. 

نوشتن گاهی ناگزیر است

شاید سالها بعد با شنیدن این موضوع غمگین بشم!

شایدم تسکینی بشه و زیر لب بگم : خب پس قبلنم تجربه اش کردیم! چیز جدیدی نیست!

به هر حال اگه تو چهل سالگی از صدای عقربه های ساعت بترسم احتمالا یادم میافته که تو هفده سالگی هم از این تیک تاک بی وقفه میترسوندم! 

تو هفده سالگی هم از گذر عمر وحشت میکردم و دلم نمیخواست حتی یک قدم، یک روز و یک ثانیه به هیژده سالگی نزدیک بشم. 

پ.ن۱: حالا هر چه قدرم خودمونو اسکل کنیم که قراره بابانوعل برا تولدمون کلی قاقالیلی بیاره! هوم! 

پ.ن۲:هوم! کاش اون تاکسیدرمی پست قبل اینجا کاربرد داشت!

و بله! من حتی یک بار جلوی آینه ایستادم و به چین هایی که موقع خندیدن کنار چشمام میافتاد نگاه کردم! به تار موی سفید وسط ابرو و به چین های پیشونی!

متاسفانه جموعه ی این احساسات،چیزایی نیستند که ادم بهشون افتخار کنه. 


بی ربط نوشت:***** انقدری قشنگ تو نقشه که حتی منم باورم شد عاشق این دختره اس:| بعد یادم اومد همزمان با این عشق آتشین به منم پیام داده:| چه قدر لاشی ای تو اخه نفسم؟:) 


بی ربط نوشت ۲: دیگه چی مونده که ما ندیدیم؟ دیگه چه نوع بدبختی این دنیا مونده که ما حداقل یه قاشق ازش نچشیده باشیم؟ 

دیگه چی میتونه مارو از پا بندازه؟ هوم! هوم! 

خیلی مسخره اید که هی میگید تازه اول راهه و زندگی هنوز کلی بالا پایین داره و ال و بل! اگه اول راه های شما گل و بلبل داشته، ما از روز اول واحدای بگا رفتن رو پاس کردیم. 

یادم میمونه نفر بعدی که گفت تازه اول راهه رو خودم با دستای خودم خفه کنم. 

همون اون

حالتم مثل دونده ایه که پشت خط شروع واساده، یه پاش رو گذاشته عقب، پنجه های دستاش رو زمینه و منتظره بره! 

حساب میکنه چند دور؟ چند دقیقه؟ چیکار باید بکنم؟ کجا رو تند برم؟ تنفسم چجوری باشه؟ 

و همین! تو همین حالت خشک شدم. سالهاست تو همین حالت خشک شدم. 

چی میگن به خشک کردن موجودات برا موزه؟ یه اسم قلمبه سلمبه ای داره ها! همون اون! 



پ.ن:فاکینگ مود یک نصفه شبمون هم تقدیر شادمهر عقیلی هستند. 

موردانه

از همینگوی اون عکسی که نیم برهنه ایستاده جلوی آینه و بوکس تمرین میکنه رو پاک کردم. ترجیح(رسول؟:) ) میدم اون یکی عکسش که با یه ژست جدی در حال نوشتن هست رو نگه دارم. 
عکس پاسپورتش هم بمونه یادگاری برا دل خودمون! پاسپورت همینگوی! هوم! سفرهاش به اسپانیا، به کنیا و گمونم پاریس ! هوم! هوم! 
خانم رولینگ! جی کی رولینگ عزیزم! چه قدر از زندگیم رو مدیون این زنم؟ چه زندگی نامه شگفت انگیزی داره پسر! واو! تمثیل قدرت بی پایان! 
بین اون عکسی که پشتش به دوربینه و سرش رو برگردونده 
و اون عکسی که جوون تره و یه لبخند کجکی زده کدوم؟ 
دومی!؟ جریان زندگی تو دومی بیشتره! انگار داره یه پوزخند میزنه به دنیا و قطاری که چهار ساعت دیر کرد و هیچ مقدار پولی که تو جیبش نداشت! 
گاوالدا؟ هنوز نمیدونم اون عکسی که پاهاشو گذاشته رو دسته مبل و داره متفکر کتاب میخونه یا اونی که با لبخند و رویا پردازی داره بالا رو نگاه میکنه؟
رضا؟ همون عکسش که داره کتاب ورق میزنه! رضا! کتاب! درس! کنکور! شبای درس خوندن رضا برای کنکور! رضا! هوم
فرشته؟ اون عکسش که سر و ته از تنه ی درخت اویزونه. لباش به خنده بازه و انگشتاش فارغ رفته سمت لباش. یه دستش رها افتاده رو چمنا
شهاب؟ شهاب رو دیگه مثل قبل دوستندارم! تقصیر خودش شد! باید میذاشت دسترسیم به پیچ اینستاش حفظ شه!
فرزین؟ اون عکسش که رو سرش وایساده و لباسش رفته بالا. 
یه جمعیت خارجی پشت سرشن و تم لباس هاش و جمعیت آبیه. 
خالکوبی روی شکمش و ابروهای قیطونی. 
شایدم تنها عکسی که من و فرزین باهم تو یه قاب جا شدیم! حیفه بابا! چجوری میشه از خیر اون عکس گذشت؟ هر چندم که قیافه من شبیه یه بز کوهی مایوس و یا به قولی ماااااست باشه! هممون میدونیم تو دلم داشتم از ذوق میمردم!
خوبه. خوبه. تعداد زیادی از عکسا جمع شدن. 
هوم! 
#رنگولا

۲:بعضی روزا میشم خانم تمیزه! اول اتاق رو جمع میکنم، بعد جارو، بعد گردگیری، بعد حمام و مسواک بعدش!
  بعد از قرن ها لاک رو پاک میکنم. احساس میکنم ناخن هام از بس افتاب و مهتاب ندیدن رنگ و رو ندارن. 
کوتاهشون میکنم. بلند بودن ناخن پا همیشه سریع دلمو میزنه. احساس چرکی بهش دارم. دوباره پام رو میشورم. 
دستامو میشورم. چنگ میزنم به حوله ی سرخابی کوچولو. 
خانم تمیزه! هوم! از کمد یه دامن چین چینی سفید و یه تاب سفید بر میدارم. از تاب هایی که بند نازک دارن خوشم میاد.
تلافی شلوارک مردونه و تیشرت لش دیروز در بیاد! 
هوم! 

۳:بارون میاد. بدو بدو میرم لب پنجره و براش ویس میگیرم. کاش میشد بوی بارونم برات فرستاد. انقدر از یه کاسه خوردیم که دیگه بی تو نمیشه از خیلی چیزا لذت برد! نرو سمیه نرو! نرو رفیق. 
میترسم سامان. بین خودمون بمونه! میترسم بره و بره و دیگه مثل قبل نشیم. 
چه قدر هر روز از دست میدیم سامان. چه قدر من هنوزم از روزای از دست دادن میترسم. 
کاش همه ادما میتونستن تضمین بدن! مثل نازی که اون شب گفت فکر نبودن منم از سرت بیرون کن! 
مثل من که همیشه میگم تا تهش بیخ ریش خودتونم! [نفس عمیق]

۴: از یه جایی به بعد خسته میشی. خودتم ته دلت میدونی که ادم ها میان و میارن. ولی دیگه نه دلت میخواد کسی بیاد نه دلت میخواد کسی بره. 
خسته میشی. دوستداری بچسبی و تا ابد بمونی. دوستداری برای صد هزار سال بعدت هم با همین ادما نقشه بکشی . 
من چسبیدم به همین ادما سامان. 
بیخود نیس این روزا حتی وقتی مراسم ترحیم و تدفین خودمو تصویرسازی میکنم بازم تو ذهنم این ادما رو تداعی میکنم. تا تهش همینا!
کاش میشد


۵:تو عکسای رضا، یه عکس هست که یه سری جوون، نشستن دور یه اتیش لب دریا! شبه و چراغای اون دور دورا برق میزنن. 
کی لب دریا میبینمتون بچا؟:) نمیشه سال دیگه نمایشگاه بین المللی کتاب شمال باشه:-D؟ مهمون رسول و قورمه سبزیاش!:)

۶:پیام میده :بگم؟ صخی یه جا گیر کردم!
میگم:جونم؟ بگو عزیز. 
خدایا شکرت که ادمات رومون حساب میکنن. 
شکرت که رفیقای روزای سختمون مارو تو روزای سختشون مارو لایق میدونن. 

۷:دوستدارم بریم یه گوشه. بشینم کنارش دست بندازم دور شونه اش. 
بگم ببین رفیق! هنوز ته صندوقچه ی من یه قلب قرمز هست که توش نوشتم حال خوب یاسی!
براش بگم که ما مجبوریم در حال مراقبه زندگی کنیم! ادم وقتی مراقبه میکنه باید هر چیزی که میاد سمتش رو با ارامش رها کنه. 
هزار بار! دو هزار بار! 
ما مجبوریم مراقبه کنیم! روی یه چیز تمرکز کنیم و بعد هر چی شد هی رها کنیم! هی رها کنیم! هی رها کنیم [بغضش میگیرد]
کاش روانشناس بودم! میشستم براش میگفتم انرژی بشر محدوده و ما حیفیم که همه انرژی مون رو با رنج کشیدن به باد بدیم! 
اقا! کاش بشه اصن نشست ور دلش و گفت فحش بده! گریه کن! بزن هر چی دم دستمونه رو بشکن! گریه کن لعنتی! گریه کن! 
احساس ناتوانی میکنم! خیلی احساس ناتوانی میکنم وقتی میبینم رفیق گرمابه گلستونم بارونیه و من کاری ازم بر نمیاد! 
هرازگاهی یه عکس از نویسنده ی مورد علاقش، یه سلام چطوری، یه چارتا جمله انگیزشی میشه سر و ته حرفامون.
بشینیم دست رو دست بذاریم این حالتو ببینیم رفیق؟ چجوری؟
نامه ای به به رنگولا…

سیل نبردمون صلوات

الان بیشتر از هر چیزی دلم میخواد بشینم وسط گل قالی و گریه کنم!

صرفا هم به این دلیل که از نه فصل زیست هنوز یک فصلشم تموم نکردم و فردا امتحان دارم! اره بابا! همین قدر چسکی! 

یعنی میخوام بگم مرد اون دختری که تحت الحفظ در هیچ شرایطی گریه نمیکرد! 

الان اوضاع جوریه که شما منو پخ کنی هم میزنم زیر گریه! اه! 


پ.ن:مرسی از عزیزانی که الان کامنت میذارن:

پخخخخ

پپپپپخ 

و متنوع ترش: پپپپپپخخخخخخ

همیشه عاشقم بودید لعنتیا:| [قلب نارنجی ] :))))

{ روزی صد بار دست به زانو میگیریم و قد راست میکنیم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم
یکم میشینیم گوشه راه، با بطالت ساقه گندم میجوویم و چرت میزنیم
گاهی میریم بین علفا میشاشیم
گاهی هم اختیار از کف میدیم و هر جا هستیم میشاشیم به همه چی
خستگیامونو میریزیم توی توشه ی راهمون
پاهامونو خرکش میکنیم رو زمین
اینجا یه وقتایی کویره
یه وقتایی یه جنگل سیاه و ترسناک
گاهی یه تپه ی سبز با شقایق های سرخ
گاهی یه کوه با غارهایی که نمیدونی تهشون چه هیولایی خوابه
یه مسیر اسفالت ، یه اتوبان
یه کوچه باریک قدیمی با دیوارای اجری و ته سیگارای خاکی
ما هم وسط همین راه دور و دراز،
دست به زانو میگیریم
یکم نفس نفس میزنیم
باقیشو سینه خیز میریم…
Designed By Erfan Powered by Bayan